795-.........
هوالمحبوب
پسرک کنار من نشسته و داره برای شونصدمین بار پدینگتون رو نگاه میکنه.....به کمد لباسهام نگاه میکنه انگار عادتم بود همیشه مانتوم شلوار اداری ام اتو کشیده و مرتب برای فردا حاضر باشه........وارد هشتمین ماه بازنشستگی ام شدم ظهرها در خونه رو به روی دخترم باز میکنم و ناهارشو میزارم جلوش دنبال پسرک میرم مهد کودک. زندگیمو مرتب میکنم اگه وقت کنم یه چایی هم بریزم بشینم چند دقیقه ایی بی بی سی فرست محبوبم رو ببینم که معمولن وقت نمیشه.......انگار سرم شلوغتر از زمان کارمندی شده.....زندگی در جریانه.........
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱ ساعت ۸:۵۰ ب.ظ توسط مسافر
|
كسي نمي داند