هوالمحبوب

روزهای سخت من و مامان هست.........آلزایمرش در پیشرفته  ترین حالت ممکن هست.آلزایمر بیماری درمان ناپذیر برای فردی مثل اون که  پرمطالعه و  فعال  بود, تا الان برای من غیر قابل هضم بوده و هست.......کنار نیومدم باهاش, اوایل غر زدم, نق زدم؛ داد زدم...........اما  باید قبول میکردم که دیگه دچار شده......

حرف زیاده و من حوصله زیاد نوشتن ندارم......اون دستهای بااحساس که موهامو شونه میزد و نازم میکرد..........وای خیلی سخته.......همدم و رفیقک روزهای زندگیم........پابه پای هم فوت بابا و مهرداد رو تاب آوردیم, دستهای همو گرفتیم و با کلی صدمه کشیدیم بیرون از اون فاجعه..........مامان خیلی تو مسیر زندگیم باهام همراه بود و بعد که از پا افتاد مثل گربه که بچه هاشو به دندون میکشه, به دندون کشیدمش هرجا که بردمش.......نمیدونستم چی کار کنم, فقط میدونستم باید با چنگ و دندون حفظش کنم..........اما دیگه از یه راهی به بعد نیاز به کمک داشتم ...قبلشم کمک نیاز داشتم اما هیچی کمک نمیکرد و من بازم با هر سختی که بود منیج میکردم شرایطو........اما بعد بچه دوم و ادامه کار و سختتر شدن اوضاعش اول پرستار نیمه وقت و حالا پرستار شبانه روزی به دادم رسیدو به دادش رسید......نمیدونم چرا نوشتم اینا رو...... اما میخوام بگم که روزهای سخت تموم میشه و کاری نکنید که حسرت به دلتون بمونه......چرا داد زدین سر یه بیمار آلزایمری که فلان کار روتین زندگیشو نکرده, نکنین............اصلن از بیمار مسن هیچی توقع نداشته باشین............مدت کوتاهی مهمونتونه ...بزارین خاطره خوب از هم داشته باشین و اگه بیمارتون آلزایمر داشت که کفش آهنی بپوشین و صبور باشین.........

مامان من صبور بود...........مامان صبور بود و الان هم تو بیماریش صبوره و مظلوم.......