كسي به سوك نشست

و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست
كسي نمي داند
 
كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد
كه كيست مي خواند
كسي به سوك نشست
 
كه سوكوار جواني ست سوكوار اميد
و سوكوار گذشتن و برنگشتن هاست
كسي نمي داند
 
كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب
 
چرا نسيم
 
چرا آن نسيمروحنواز 
 ميان برگ درختان نمي وزد امشب؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوالمحبوب

۱۲۱

سلام.....اينقدر اين چند روزه هم سر کار و هم خونه درگيرم که به هيچ کاری نمی‌رسم....

دوستايی که و ب لاگمو دنبال می‌کنن، می‌دونن من اشعار حميد مصدقو خيلی دوست دارم.......امروز اين

شعرش به ذهنم رسيد و نوشتم..اميد كه مسافر بی‌خداحافظی من،  يادش نره كه هنوز هم يادشم......به

يادش می‌خندم، گريه می‌كنم و می‌نويسم.......

 

روحش شاد..........

يا علـــــــــــــــــــــــــــي