64-به يادش!
كسي به سوك نشست
و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست
كسي نمي داند
كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد
كه كيست مي خواند
كسي به سوك نشست
كه سوكوار جواني ست سوكوار اميد
و سوكوار گذشتن و برنگشتن هاست
كسي نمي داند
كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب
چرا نسيم
چرا آن نسيمروحنواز
ميان برگ درختان نمي وزد امشب؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوالمحبوب
۱۲۱
سلام.....اينقدر اين چند روزه هم سر کار و هم خونه درگيرم که به هيچ کاری نمیرسم....
دوستايی که و ب لاگمو دنبال میکنن، میدونن من اشعار حميد مصدقو خيلی دوست دارم.......امروز اين
شعرش به ذهنم رسيد و نوشتم..اميد كه مسافر بیخداحافظی من، يادش نره كه هنوز هم يادشم......به
يادش میخندم، گريه میكنم و مینويسم.......
روحش شاد..........
يا علـــــــــــــــــــــــــــي
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۴ ساعت ۵:۱ ب.ظ توسط مسافر
كسي نمي داند