593-.....
هوالمحبوب
دلم ظهر روزهای جمعه خونه قدیمی مونو میخواست که حالا گویا شده آپارتمان......دلم میخواست یه متکا مینداختم زیر سرم و روبه کولر میخوابیدم و پرده های صورتی که مامان دوخته بود رو می دیدم وقتی که باد کولر تکونشون میداد.......همه جا سکوت بود، همه خواب بودن........
چند سال گذشته.............
چند سال گذشته.............
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۵:۱۳ ب.ظ توسط مسافر
|
كسي نمي داند