527-.....
هوالمحبوب
یه قهوه داغ و یه پنجره که ازش بارون قشنگ بیرونو نگاه می کنم.........گلهای حسن یوسفم دارن از بارون سیراب میشن......خونه تمیزه و بوی قرمه سبزی که برای مهمونها پختم خونه رو برداشته.......چپتر 3 رو باید شروع کنم.......
کاش مامان اینجا کنارم بود......
خدایا تو کریمی!!تو رحیمی!!!

خدایا......
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۳:۲۴ ب.ظ توسط مسافر
|
كسي نمي داند