342-مامان
هوالمحبوب
روزهایی درهم برهمی رو میگذرونم......از سر کار که عصر برمی گردم یادداشت مامان رو می بینم: داماد عزیزم.دختر مهربانم..خداحافظ......بغضم می گیره........اون سه روز مسافره و چند ماه بعدش من چند روز مسافرم؟؟؟؟؟........
انگاری یکی به دلم چنگ می کشه.........
این روزها حال خوبی ندارم.......
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۸:۵۲ ب.ظ توسط مسافر
|
كسي نمي داند