هوالمحبوب

صبح منشی امون که فوق العاده پرحرف و فضوله ازم می پرسه تا حالا دلتنگ شدی؟جوابشو نمی دم!

دوباره ازم می پرسه: مگه ممکنه دلتنگ نشده باشی؟ بازم جوابشو نمی دم !

روشو بر می گردونه از سمت من و با صدایی که بشنوم میگه: اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اصلا دلی برای دلتنگ شدن داری؟

بازم سکوت می کنم و یواشکی دوتا قطره اشک از گوشه چشمام قل می خوره و می ریزه پایین.........

سکوت می کنم و سکوت ..........

یاد این شعر حمید مصدق می افتم:
گفتی سکوت ؟
 هرگز
گاهی سکوت واژه گویایی ست
......