257- کوتاه
هوالمحبوب
صبح منشی امون که فوق العاده پرحرف و فضوله ازم می پرسه تا حالا دلتنگ شدی؟جوابشو نمی دم!
دوباره ازم می پرسه: مگه ممکنه دلتنگ نشده باشی؟ بازم جوابشو نمی دم !
روشو بر می گردونه از سمت من و با صدایی که بشنوم میگه: اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اصلا دلی برای دلتنگ شدن داری؟
بازم سکوت می کنم و یواشکی دوتا قطره اشک از گوشه چشمام قل می خوره و می ریزه پایین.........
سکوت می کنم و سکوت ..........
یاد این شعر حمید مصدق می افتم:
گفتی سکوت ؟
هرگز
گاهی سکوت واژه گویایی ست ......
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۵:۳۳ ب.ظ توسط مسافر
|
كسي نمي داند