هوالمحبوب

 

برای پدرم:

مدتهاست که دلم هوای آغوش گرمتو کرده که پناهگاه  کودکی های من بود.......خیلی وقته که اون حسو به فراموشی سپردم و حالا  کلی مسئولیت رو دوشمه: مسئولیتهای یک زندگی  مشترک،  مسئولیتهای یک کار ، دخترک مادری رنجور و مریض که داغ جوانی رعنا بر دل دارد و خواهر کوچک برادری که گاه گاه دردو دلهایی نهان با من دارد.........

فکر  مامان و وابسته شدن بیش از بیش من به این فرشته مهربان، که  این روزها روز به روز تحلیل می رود ، و دوری احتمالی من از او به خاطر شغل احتمالی همسری تمامی فکر و ذکر مرا مشغول نموده است .

و من در این میان خود را به فراموشی سپرده ام ........

به دعایت سخت محتاجم............

 

** ( ساعت ۵.۳۰ عصر اضافه شد) :

برای برادرم:

تلوزیون دستگاه شوک و بیمارستان و سی.سی. یو نشون داد و جوونی که داشتن با شوک به زندگی برش می گردوندن........بی اختیار دلم هواتو کرد....ببینم  مهرداد،لحظه  آخر هم  که داشتن شوک می دادنت همینطوری ماسک رو دهنت بود؟؟؟ خدا می دونه اون لحظه به تو چی گذشت و کسی چه می دونه تا ابد به ما چی می گذره؟ می دونم باید قوی باشم........اما.......

التماس دعا