هوالمحبوب

121

سلام...ممنون از دوستايي كه محبت كردن و اين مدت برام كامنت گذاشتن يا زنگ زدن و شروع زندگي مشتركمو با همسري تبريك گفتن.....مسير سختي بود كه به  لطف خدا انجام شد و من همسر مردي شدم كه يه روزي  از روي صميميت و بي‌غل و غشي ،داداشي صداش مي‌زدم ......

امروز ياد  يه خاطره بامزه از  دوران   كوتاه نامزديمون افتادم ، كه برام جالب بود اينجا بگذارمش:

براي خريد حلقه‌هامون رفتيم سراغ جواهر فروشي يكي از بستگانم، كه به علت تعمييرات مغازه‌اشون، يك شوي كوچيك طلا و جواهر برامون توي خونه‌اشون ترتيب داد و من و همسري  يك جفت حلقه پسنديديم و حلقه من كه اندازه انگشتم نبود ، موند پيششون  و دو شب مونده به مراسم عقدمون بايد مي‌رفتيم مي گرفتيم.......

.........خونه برادرم بودم ، كه  ساعت 9 شب موبايلم زنگ زد و فاميل عزيز گفت كه حلقه  حاضره و   براي گرفتنش بريم تا قبل از خوابشون خونه‌اشون..... اومدم خونه و  همسري شامشو خورد  و از اونجايي كه من با اين فاميلمون رودربايستي  اساسي دارم، با عجله لباسمو عوض كردم و رفتيم اونجا........

خيلي باكلاس رفتيم  تو خونه‌اشون كه بالاي مغازه‌اشون بود و حلقه‌ها رو چك كرديم و اومديم سمت خونه ، همسري وسط راه پياده شد كه بره سمت خونه خواهرش و من اومدم پشت فرمون ماشين كه برم خونه!!!!!!! مثل هميشه راحت رانندگي نمي‌كردم، و وقتي كه خونه رسيدم....... جلوي جا كفشي چشم موند: يه لنگه روفرشي مامان  و يه لنگه صندل من!!!!!! فوري به پاهاي خودم نگاه كردم اين پام يه لنگه رو فرشي مامان(با سايز پاي ۳۹) و اون پا صندل پاشنه 3 سانتي خودم( با سايز پاي 37)!!!!!!!

حالا پيدا كنيد پرتغال فروش را!!!!

فرداش که به همسری جریانو تعریف کردم کلی خندید، منم بهش گفتم از فوايد همسر ديوونه  اينه كه دائم از دست خل بازياش مي‌خندي!!!!!

التماس دعا

يا علي

اينروزها حال خاصي دارم، تفسيرش برام مشكله، دلم ميخواد  مثل رابينسون كروزوه ، برم يه جزيره دور افتاده كه از هياهوي زندگي ماشيني دور باشم، سكوت باشه و سكوت و صدالبته آرامش!!!!!! ذهنم خسته است!!!!!

 

مي‌دونم، دلتنگ مسافرم هستم، مهردادم!!!!!!!شايد هم بابايي، شايد هم  ميثم، اون يه قل از جوجه اردكها كه امروز اولين سالگردشه!!!!!!!

خسته‌ام!!!!!!!!

 

بارالها!
در پيشگاه تو ايستاده ام،
و دستهايم را بسوى تو بلند كرده ام،
آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،
اگر راه حيا را مى پيمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسيدم...
ولىپروردگارم!
آن گاه كه شنيدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،
و آنان را به بخشش نيكو و ثواب وعده مى دهى ،
...
براى پيروى ندايت آمدم،
و به مهربانى هاى مهربانترين مهربانان پناه آوردم.