602-......

هوالمحبوب
ساعت 12.30 شبه به وقت جنوب شرق آسیا.......دارم سیاوش ق*می*شی گوش میدم.......خودمو تو دفتر جردن می بینم با اون چکمه هام که خیلی دوستشون داشتم  و اون پالتو سرمه ایی که یادم نیست چی کارش کردم..........دارم خودمو می بینم که توی بر فهای پارک ملت تنها راه میرم..........
کاشکی زندگی دکمه تکرار داشت رو بعضی خاطره ها اما اگه تجربه های الانمون اون موقع همراهمون بود.......

601-.......

هوالمحبوب
خیلی رابطه ها و دوستی ها برام مدتهاست تموم شده است و تمایلی به سرگیری مجددشون ندارم.....البته بی اغراق بگم اونا هم تمایلی ندارن............یادمه یکی از فامیلها که ازدواج کرد همسرش پای همه دوستا و آشناهای قدیمو از زندگیش برید و رو هرکدوم یه وصله چسبوند و این بنده خدا هم قبول کرد..........هر وقت پای حرفاش نشستم از هر کی یه چیز گفت.........فلانی سرطان گرفته نفرینای منه...........فلانی کاسبی اش خوب نیست آه منه............چرا فلانی این چیزو گفت.......

این چند سالی که ازدواج کردم ، می بینم که یه فرد  چقدر میتونه نقش مهمی رو در رابط داشتن با خانواده/ دوستای خودش یا همسرش  بازی کنه.........می تونه از یه نکته منفی خانواده همسرش کاه بسازه و از یه نقطه قوت خانواده خودش کاخ........
اینو اینجا نوشتم یادم نره ، دیروز که عید بود اومدم اس ام اس بزنم به این بنده خدا اما دستم نرفت.........به قول مامان محبت که تزریقی نیست.........
این که چی دیده و به تریج قباش برخورده هم مهم نیست، این بنده خدا با همه مشکل داره پس مشکل من نیست...........دلم برای همسرش می سوزه آدم فداکار و خوبیه که اینقدر مراعات حال همسرشو میکنه خودش و احساساتشم یادش رفته .........برای من که فرد قابل احترامیه

خیلی وقت میخواستم بنویسمش این حرفو...........
خوش باشه

600-این روزهایم

هوالمحبوب
این روزها اونقدر استرس دارم که تند و تند کیک درست می کنم و عکس هاشو می گذارم تو فی*س بو*ک........بچه ها میان می بینن و لایکش می کنن یا نظر میگذارن.........اما نمی دونن چه پر استرسم این روزها و انگار تنها کیک پختن آرومم می کنه..........
دلم خونه قدیمی بابا رو می خواست و از پشت پنجره اتاقم منظره برفو می دیدم و از روی بالا پشت بوم گلوله برفی میزدم به بچه های خونه روبرویی.......

599-

هوالمحبوب
به اندازه تمام روزهای که بی تو رفت برایت دلتنگم..............
به اندازه تمامی لحظه ایی که بودی دلتنگم......
دیگر به سالهایی که گذشت بی تو ، لحظه ایی فکر نمی کنم....
 سالی دیگر گذشت از روز سفر ناگهانی ات........
و من باز هم از مزار تو چه دورم.......
به امید تنفس در باغهای سبز ملکوت
 خواهرت

598-.......

هوالمحبوب

قطار می‌رود،
تو می‌روی،
تمام ایستگاه می‌رود؛
و من چقدر ساده‌ام،
که سال‌های سال،
در انتظار تو،
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام؛
و همچنان،
به نرده‌های ایستگاه رفته،
تکیه داده‌ام.

قیصر امین پور