هوالمحبوب
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده ای
به سرنوشت رضایت دادم ...
محمد علی سپانلو
شهروند..........من وشهره و فری........اون خانمه که خودشو زد به ندیدن ........و مایی که خودمو زدیم به نفهمیدن..........
اون حرف حمید و آب پاکی که رو روی دستم ریخت!!!!!!!!!و اون جمله معروف فری با اون همه خنگی ذاتیش!
کوروش و کیک تولد بهزاد و افطاریهای روی زمین توی اون سفره قلمکار ۱۲ نفره ی اداره..راستی چه بلایی سراون سفره اومد که رئیس حراستمون گرفته بود تا روش نماز بخونه؟؟؟؟؟......
همه و همه چه زود گذشت........
و
امروز...........یه عصر خنک..من و سعید....... همت غرب.....یه قابلمه داغ سوپ قارچ و یه ظرف سالاد الویه.......
و حس خوب داشتن خدا در دل.........
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۴۴ ق.ظ توسط مسافر
|