257- کوتاه

هوالمحبوب

صبح منشی امون که فوق العاده پرحرف و فضوله ازم می پرسه تا حالا دلتنگ شدی؟جوابشو نمی دم!

دوباره ازم می پرسه: مگه ممکنه دلتنگ نشده باشی؟ بازم جوابشو نمی دم !

روشو بر می گردونه از سمت من و با صدایی که بشنوم میگه: اصلا می دونی دلتنگی چیه؟ اصلا دلی برای دلتنگ شدن داری؟

بازم سکوت می کنم و یواشکی دوتا قطره اشک از گوشه چشمام قل می خوره و می ریزه پایین.........

سکوت می کنم و سکوت ..........

یاد این شعر حمید مصدق می افتم:
گفتی سکوت ؟
 هرگز
گاهی سکوت واژه گویایی ست
......

256- decide

هوالمحبوب

به نظرم هر زمان و مرحله جدیدی از زندگی ما آدما، دلمشغولیها و شاید هم دلهره های جدید خودشو داره که گاهی فکر  ما آدمارو به خودش مشغول می کنه و نمی شه منکرشون شد ولی مطمئنم که با تصمیم گیریهای صحیح و به موقع ما، این مرحله هم به خوبی و خوشی رد می شه و یه تجربه به تجربه هامون افزوده می شه و شاید بعدها این تجربه ما به درد کسی بخوره!!!!!!!!!

اگه می‌بینی مشغله ذهنیت زیاد شده و باید با دلهره‌های بیشتری دست و پنجه نرم کنی، همه‌اش بخاطر نظم نداشتن ذهنت یا کنترل نداشتن رو خودت یا فقدان اعتماد به نفس نیست.

شاید کارهای بزرگ‌تری رو انتخاب کرده‌ای

شاید دیگه به کم و کوچیک قانع نیستی

شاید اون نقطه عطفه که قراره زندگیتو کاملا تغییر بده و همه چیز رو عوض کنه موقعش رسیده ...

پس یه یا علی لازم داریم و دلمو قرص کردن به کمک خدای مهربون!!!!!

255- برایش.......

هوالمحبوب

به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک!

خوشا پریدن با این شکسته بالی!

254- تولدت مبارک!!!!!

 

همسری خوبم ، امسال تولدت در کنارت نیستم ، اما از صمیم قلب آرزوهای خوبی را برای مرد خوش قلب و مصمم زندگیم دارم و برات سلامتی و موفقیت رو آرزو دارم.......

تولدت مبارک، بهترینم!

 ** به خاطر اینکه وبلاگ مخاطب خاص داره صفحه نظرخواهی رو می بندم!

253- برای نهمین سال نبودنت........

هوالمحبوب

صبح روز سه شنبه هست و من و مامان رفتیم خونه مهرداد که شهر صنعتی البرزه...مهرداد یک هفته هست سرماخورده و نمی دونم چرا خوب نمی شه.....آخر مامان دلش طاقت نمیاره و میگه  پاشو بریم قزوین خونه مهرداد..........لباس عزای بابا هنوز تنمونه ، تازه  چهلم بابا تموم شده......وقتی که می رسیم مهردادو از طرف کارخونه اومدن بردن بیمارستان.......شامو با نجمه و خانم برادرم می خوریم. همکار مهرداد می رسه و میگه مهندسو بستری کردن...امشب نمی تونید ببینیدش.فردا برید بیمارستان و زیرپوش آبی مهردادو میده دست فروزان.نمی دونم چرا دلم از دیدن اون زیر پوش خون میشه........شب بدی رو می گذرونیم........ولی مهرداد که سرما خورده ، من احمق چرا دلم شور می زنه......بلند می شم نصف شب.......می بینم مامان توی رختخوابش نشسته..........

نمی دونم کی  صبح می شه..زنگ می زنم بیمارستان، خانم پرستار میگه مرد هراهتون نیست؟ می گم نه ، هر چی می خواین بگین به من بگین.میگه بیاین بیمارستان.......می فهمم چی شده ، ولی تو خودم اون همه جیغ و دردو خفه می کنم.عادی بلند می شم به مامان و فروزان میگم  پاشین بریم دیدنش......  چشای مامان به چشام می افته........

تا رسیدن به بیمارستان هرچی که دعا و نذره می کنم ، هرچی خدارو می تونم به اسمهای مختلفش صدا می زنم، نذر می کنم نیاز می کنم......

می رسیم به  خانم پرستار .............میگه آدما یه روز مبان یه روزم می رن........  زمین دور سرم می گرده، فروزان دنبال صندلی واسه نشستن می گرده و مامان خم می شه زمین بیمارستانو می بوسه و میگه خدا امانتی تو بهت سالم  پس دادم...........نمی دونم چرات کمرم دولا میشه.خورد می شم .خفه می شم.........

نمی دونم چرا دلم اینطوری پیچ می خوره ..........

بچه های کارخونه رو می بینم ، اونا زودتر از ما خبر دار شدن............نمی دونم....یادم نیست ولی مامان می خواد توی همون لحظه کارخونه رو ببینه........می خواد اتاق کار مهردادو ببینه.......می خواد مقام  مهردادو ببینه.......مگه مهرداش مدیر  تولید فقط این کارخونه بوده؟؟ راضی نمی شه...........از در  کارخونه مهرام که وارد می شیم ، منشی مهرداد بغلم می کنه، پاهام نای راه رفتن نداره.میگه شما چقدر شبیه مهندسین..می خوام بمیرم.......کارخونه تعطیله و حجله مهرداد جلوی در کارخونه.......چطوری تا اتاقش می رم خوپدا می دونه...درو برامون باز می کنن و چشمم به رو پوش سفیدش که میفته ، دیگه طاقتو از دست می دمو و با تمام وجودم روپوششو می گیرم تو بغلم و بوش می کنم.....وای خدای من مهرداد من مرده؟؟؟؟؟؟؟نه خدا تو داری با من شوخی می کنی.........برادر من؟ اونم مهرداد؟؟؟؟؟؟نه!!!!!

از پشت میزش به حمید زنگ می زنم که مشهده........حمید بیا..........مهرداد رفت.........حمید تنها شدیم.......

از اتاق که می زنیم بیرون کارگرا رو می بینم که  همه به احترام مامان اومدن بیرون و گریه می کنن.........ای مهردا کلک، پس تنها برای ما تو دوست داشتنی نبودی ، اینا هم که  دارن خون گریه می کنن...........پس این من نیستم، همه این مرد فرشته صفتو دوست دارن........

بعد تازه می فهمم که شرکت به مشکلی اون روزا خورده بوده و حقوق کارگرا قطع شده بوده ، و توی دفاعی از حق اونا ،استرسو فشار به اون قلب پاکش می خوره و سکته می کنه و دکتر احمق هم نمی فهمه که مهرداد سکته کرده و تشخیص می ده که باید برای سرما خوردگیش کورتون بزنه و اون آمپولهای لعنتی باعث سکته اصلی مهرداد بشه...........

از یاد آوری بقیه قصه سرم بیشتر درد می گیره...........قصه ای که از 13 آبان 78 داره لحظه به لحظه برام تکرار می شه و از یادآوریش خون به دلم میاد........

حالا دیگه من و مامان از دیدن تبلیغات  مهرام اشک به چشامون میاد........حالا دیگه قرمه سبزی درست کردن برام سختترین کار دنیاست.........حالا دیگه موقع مسافرتها سعی میکنم از  اوتوبان قزوین رد نشم که تمام اوتوبان رو به گریه می گذرونم...........

حالا دیگه وقتی  سی. سی. یو بیمارستانی رو می بینم اشک به چشام میاد که مهرداد چطوری تنها بی اونکه بالا سرش باشیم رفت.لابد می دونست که طاقت دیدن جون دادنشو نداشتیم........

حالا دیگه میعادگاه منو مهرداد شده خوابهای روشن گاه و بیگاهم و قطعه 48 بهشت زهرای تهران.......... حالا دیگه براش روی قبرش هر وقت  که می رم نامه می نویسم......می دونم  اونقدر سبک بال رفته که اون دنیا  کاری نداره جز  نظاره کردن و ما و دیدن موفقیتهای تنها دردونه اش که یک سال هست چهره اشو ندیدیم و ماههاست که صداشو نشنیدیم ......

   داریم به نهمین سال پرواز غم انگیز مهرداد نزدیک  می شیم و  دلم می خواد  چشامو ببندم و باز کنم  و ببینم که نبود مهرداد یه کابوس بوده و یه خواب بد............

امروز از اون روزاست که می خوام سر به بیابون بزنم............

غم مرگ برادر ..........

آه..........

 

حرف های ما هنوز ناتمام.......

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

 باز هم همان حکایت همیشگی

(شادروان قصیر امین پور)