هوالحبوب
121
دیروز همسری این آهنگ شکیلارو گذاشته بود که برام حرفتای جالبی داشت که دوست دارم اینجا بگذارمش:
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد
عمر همراه با تکرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد
خویشتن را بشکنی ایثار اگر از حد گذشت
خاک بازی هر چه کردم دشمنی منظور شد
راه را از چاه در هر لحظه باید شناخت
یک قدم غافل شدن یک عمر راهم دور شد
ای جوان کی گفته فصل انتهاست
فصل امید است و روز ابتداست
زندگی را با چراغ معرفت آغاز کن
در رکاب دوستی ها همسفر پرواز کن
گر میان راه اگر هر مانعی ره بر تو بست
عاقلانه با صبوری راه بسته باز کن
با دقت برای خودتون بخونینش...........منم باید برای خودم بخونمش......اینروزها یه همکار برامون اومده که کلی واحد عوض کرده و به خاطر اخلاق گندش با هیچکی نساخته و حالا اومده اتاق ما و اینطوری که بوش میاد موندگاره.........تحملش برام غیر ممکنه ولی راستش الانی که دارم اینارو تایپ می کنم می بینم نه اینقدرا هم سخت نیست.........تحملش می کنم ، چون صادقانه می گم؛ چاره ایی نیست! البته اینو بگم هم اینجا هم دووم نمیاره با این رفتارهاش!
یادمه یه بار ازش یه گزارش خواستیم راجب وضع یه واحدی از اداره که جاش برامون یه آیه قرآن نوشت!!
التماس دعا
یا علی
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۱۴ ب.ظ توسط مسافر
|