هوالمحبوب
121
بهترم......سرما خوردگي و ضعف جسمي ......تجويز قرص و آمپول و استراحت.....خانم ضعيف شدين، رنگتون پريده.....استراحت كنين. ...اينم نسخهاتون... ...
خانم منشي نفر بعدي لطفاُ!
حس عجيبي دارم،.سحرهاچرا اينقدر برام عجيبه؟حال خاصی دارم که تفسيرش برام مشکله...... خيلي وقته كه نوشتههاي سحریمو تو وب لاگ نميگذارم....دوست ندارم که حمل بر ادا و ريا بشه.......نامههاي پست نكرده زيادي دارم... ولی اکثر وب لاگ نويسها، وب لاگشون يه جورايی سنگ صبورشونه!!!وحرفای دلشونو مینويسن و حرف دل معمولا دروغ و تملق و ريا نيست!
حس غريبي دارم، يه حسي كه دركش شايد عجيب باشه......اصلاُ حوصله ندارم......همهفعاليتهامو متوقف كردم، كلاسهاي سفارتم، ترجمه، تحقيقهام.......دوره هاي دوستانهام با بچه هاي دانشكده و دبيرستان...مسافرتهام، عكاسي و حتي آشپزي و يادگرفتن دستور غذاهاي جديد......
بيشتر وقتم به سكوت ميگذره، سكوت و سكوت......بيشتر وقتمو با نوشتن مي گذرونم.....و گاهي هم راه رفتن و قدم زدن....
يه حس غريب دارم.... به قول اون جراح مغز و اعصاب پنجه طلا كه پسرش تومور مغزي گرفته بود و كاري از دستش بر نمي اومد مي آفتم:.درست مثل آدمي شدم كه ورقه امتحانشو قبل از اينكه به سؤالاتش جواب بده ازش گرفتن..... چرا من كه هميشه با دستام براي ديگرون معجزه مي كردم اينبار نميتونم بچه خودمو نجات بدم؟؟؟؟؟
امروز مأموريت رفتم پيش بچه هاي قديمم، دخترهام......اين هفته عروسي يكياشونه، منم دعوت كرد...بچه ها دل و دماغ نداشتن......مرگ يكياز جوجه اردكهاي زشت من، روحيه همهاشونو خراب كرده...كلي براشون حرف زدم با اينكه خودم از زور ضعف رو پاي خودم بند نبودم.....
گفتن كه اون يه قل از دوقولوهاي افسانهاي (مهدي) بعد از ختم ميثم خودشو توي اتاقش حبس كرده و بيرون نميآد.....دلم تنگه.......
ياد مهدي ميافتم وقتي كه ازم مرخصي مي خواستن و نميدادم: خانم......تروخدا، ميثم زير تريلي 18 چرخ بره، ميثمو با دستاي خودم كفن كنم بزارين زودتر بريم....شب با بچهها ميخوايم بريم بيليارد........
مهدي......ميثم رفت.....همونطوري كه هميشه به شوخي ميگفتي......مادر بزرگم هميشه ميگفت: دعاي خوب كنين، مرغ آمين به راه!!!!!!
دلم تنگه.....ولي محكم هستم و صبور و بردبار و اميدوار به رحمت و كمك خدا .چون هميشه..... ديشب يكی ازدوستانم میگفت: با اين همه دعاهايی كه اينور و اون ور تورو كردن و خلوص نيتت در دعا واعتقاداتت........اگه خدا جوابتو نده من يكی كه كافر میشم!!!!!! خداجونم؟؟؟؟دلت مياد؟؟؟؟من كه جايی جز در خونهتو ندارم؟
bitte, mein gott!
نمیدونم چرا ياد شعر سهراب ميافتم كه خيلي دوستش دارم و هميشه زمزمهاش ميكنم:
اندكي صبر سحر نزديك است.........
التماس دعا
يا علي