98-سحرنامه!

هوالمحبوب

121

نيمه شعبان امسال يه حال خاص داشتم.....هنوز گيجم ومنگ  و در خواب وبيداري‌ام!!!

خودمو سپردم كاملاً دست خدا....محكمم و تكيه گاه محكمي دارم كه در اين مدت برزخي‌ام در كنارم بود صبورانه و صميمانه و بي غرض كمكم كرده .......اين محبتشو فراموش نمي‌كنم!.......

در این لحظه سحرگاهان که همه آرمیده اند ... با تو سخن می گویم.

  آنچنان که صورتم بر افروخته و گونوانم نمناک و چشمانم بارانی.......

  چنان به تو امید دارم که گویی در کنار منی ...

  چنان به تو چشم دوخته ام که گویی معشوق منی ...

  و چنان از تو سخن می گویم که گویی تقدیرت رابرمن نمایان ساخته ای

  بار الها ....

  مرا به مقامی برسان که سعادت لحظه ای با تو بودن را بچشم .

   آشنا با تو شدم تادلم آرام گرفت      عهد بیگانه شکستم به خدا

التماس دعا

يا علی

------------

سميه عزيزم، اين روزها سوگوار عزيزی هست،براش از خدا صبر طلب می‌كنم!

99-توکل!

 

هوالمحبوب

121

نمي دونم چرا اين چند وقت بعد اون برزخ   بی‌معنا معني بعضي جملات عربي به دلم بيشتر مي شينه......حس تلقين حكمفرما نيست.......حسي هست كه اختيار تايپ كردنو توي اين نيمه شب از من مي گيره و من دلمو مي سپارم به دستش........

حال عجيبي هست ..تنها نيستم در اين حال...... مدتهاست فرشته اي را در قلبم  حس مي كنم كه بي اغراق وحس تلقين کمک و  فرستاده ايی از سوی پروردگار هميشه مهربانم هست........ 

 

توكلت علي الله

 

يا علي

التماس دعا

97-منگنامه!

هوالمحبوب

121

بيش از هزار سال پيش بدون اينکه که گلي بيايد بهار آمد. بيش از هزار سال گذشت، پس از اينهمه بهار ،هنوز گلي نيامد. آن گل موعود که سبزي، مديون قدمهاي روشن اوستو آب ،تشنه روفتن گرد غبار نشسته بر رويش . او مثل هيچکس نيست، پيمان هيچ ظالمي را بر عهده ندارد و عدل شيفته نگاه آبي اوست. آسمان خم مي شود و بر پاهايش بوسه مي زند و زمين از اين افتخار که بر چشمهايش قدم گذاشته سر به آسمان مي سايد.و انتظار به پايان ميرسد. پس از ديدن اينهمه ظلمت و اينهمه ظلم...


ميلاد گل نرگس مبارک!

---------------

گيجم، منگم....يه هديه ، يه نيرو....يه شكرانه سحرگاهی ،يا محول الحول والاحوال......اون موقعي كه اين نوشته‌رو روي اون حمايل ديدم توی فيلم خيلی دور،خيلی نزديك.... يه حس خاص اومد سراغم.....اي دگرگون كننده حال و احوال انسانها.....

خدای مهربون، منو می‌بخشی كه گاهی وجودتو و اثرات بودنتو در زندگيم از ياد می‌برم....می‌دونم چون هميشه هستی .....چون هميشه مهربانی ات را از من دريغ مكن .... كمكم باش ،كه تو بهترينی ......

التماس دعا

يا علی

96-سلام!

هوالمحبوب

121

سكوت شب بر همه جا پرده انداخته و از پشت پرده اتاقم كوچه غرق نور شده، همه جا چراغونيهاي نيمه شعبان شده و چقدر دلم مي خواست كه اين شبها مي‌شد برم سمت خيابون شهباز و ميدون خراسون براي عكاسي و ديدن چراغونيها!.....به آهنگي كه تنبورش ازمرحوم استاد علي‌نژاد هست گوش مي‌دم و آرامش عجيبي در وجودم رخنه نفوذ كرده...اين آرامشو هديه از يه فرشته عزيز دارم.

يكي از دوستانم لطف كرده بودن و براي من مطلبي فرستاده بودن كه به دلم نشست و بي غرض بدم نيومد اينجا بگذارمش:

ايمان ابتلاست.حيرت است. آدمي است كه در پارادوكس هست و نيست گير كرده است. ايمان اميد و انتظار است. مومن همواره مي‌گويد اميدوارم.ايمان اعتماد است. ايمان ابتلاي اميد است. ايمان با اميد به دنيا آمدن است و در سراسر عمر با اين اميد سركردن تا ناممكن و ناديدني و ناشدني را در لحظه وجود در آغوش بكشي. ايمان يعني اميد به لطف محال. زيرا ديربازي است كه محاسبات انساني به تعليق در آمده اند.

صبورم و اميدوار و در سكوت و آرامش دعا مي كنم ........ممنونم!!!!!

التماس دعا

 يا علي

95-ممنون!

 هوالمحبوب

121

بهترم......سرما خوردگي و ضعف جسمي ......تجويز قرص و آمپول و استراحت.....خانم ضعيف شدين، رنگتون پريده.....استراحت كنين. ...اينم نسخه‌اتون... ...

خانم منشي نفر بعدي لطفاُ!

 

حس عجيبي دارم،.سحرهاچرا اينقدر برام عجيبه؟حال خاصی دارم که تفسيرش برام مشکله...... خيلي وقته كه نوشته‌هاي سحریمو تو وب لاگ نمي‌گذارم....دوست ندارم که حمل بر ادا و ريا بشه.......نامه‌هاي پست نكرده زيادي دارم... ولی اکثر وب لاگ نويسها، وب لاگشون يه جورايی سنگ صبورشونه!!!وحرفای دلشونو می‌نويسن و حرف دل معمولا دروغ و تملق و ريا نيست!

حس غريبي دارم، يه حسي كه دركش شايد عجيب باشه......اصلاُ حوصله ندارم......همه‌فعاليتهامو متوقف كردم، كلاس‌هاي سفارتم، ترجمه، تحقيق‌هام.......دوره هاي دوستانه‌ام با بچه هاي دانشكده  و دبيرستان...مسافرت‌هام، عكاسي و حتي آشپزي و يادگرفتن دستور غذاهاي جديد......

بيشتر وقتم به سكوت مي‌گذره، سكوت و سكوت......بيشتر وقتمو با نوشتن مي گذرونم.....و گاهي هم راه رفتن و قدم زدن....

يه حس غريب دارم.... به قول اون جراح مغز و اعصاب  پنجه طلا كه پسرش تومور مغزي گرفته بود و كاري از دستش بر نمي اومد مي آفتم:.درست مثل آدمي شدم كه ورقه امتحانشو قبل از اينكه به سؤالاتش جواب بده ازش گرفتن..... چرا من كه هميشه با دستام براي ديگرون معجزه مي كردم اينبار نمي‌تونم بچه خودمو نجات بدم؟؟؟؟؟

امروز مأموريت رفتم پيش بچه هاي قديمم، دخترهام......اين هفته عروسي يكي‌اشونه، منم دعوت كرد...بچه ها دل و دماغ نداشتن......مرگ يكي‌از جوجه اردكهاي زشت من، روحيه همه‌اشونو خراب كرده...كلي براشون حرف زدم با اينكه خودم از زور ضعف رو پاي خودم بند نبودم.....

گفتن كه اون يه قل از دوقولوهاي افسانه‌اي (مهدي) بعد از ختم ميثم خودشو توي اتاقش حبس كرده و بيرون نمي‌آد.....دلم تنگه.......

ياد مهدي مي‌افتم وقتي كه ازم مرخصي مي خواستن و نمي‌دادم: خانم......تروخدا، ميثم زير تريلي 18 چرخ بره، ميثمو با دستاي خودم كفن كنم بزارين زودتر بريم....شب با بچه‌ها مي‌خوايم بريم بيليارد........

مهدي......ميثم رفت.....همونطوري كه هميشه به شوخي مي‌گفتي......مادر بزرگم هميشه مي‌گفت: دعاي خوب كنين، مرغ آمين به راه!!!!!!

دلم تنگه.....ولي محكم هستم و صبور و بردبار و اميدوار به رحمت و كمك خدا .چون هميشه..... ديشب يكی ازدوستانم می‌گفت: با اين همه دعاهايی كه اينور و اون ور تورو كردن و خلوص نيتت در دعا  واعتقاداتت........اگه خدا جوابتو نده من يكی كه كافر می‌شم!!!!!! خداجونم؟؟؟؟دلت مياد؟؟؟؟من كه جايی جز در خونه‌تو ندارم؟

bitte, mein gott!

نمی‌دونم چرا ياد شعر سهراب مي‌افتم كه خيلي دوستش دارم و هميشه زمزمه‌اش مي‌كنم:

 

 

اندكي صبر سحر نزديك است.........

 

 

التماس دعا

يا علي