سلام......امروز هوای تهران بارونيه، مثل دل من كه خيلي ساله بارونيه..... جالبه كه از اون روزي كه شروع كردم وب لاگ نويسي، همه براشون جالب بود كه بدونن چرا اسم اين وب لاگ ‎‏( بي خداحافظي) هست.... امروز تصميم گرفتم بگم چرا.......
يه عصر پائيزي بود شايد هم يك شب پائيزي...هنوزم كه هنوزه فهميدم، يعني نگذاشتن كه من بفهمم......كه برادرم توي بيمارستان، دور از ما فوت كرد و من تا روزي كه جنازه‌اش به تهران رسيد و قامت بلندشو زماني ديدم كه براي خداحافظي آوردنش خونه‌ا مون...و من تازه اون زمان بود كه فهميدم چقدر داداش قدبلند بوده.....

اون رفت بي خدا‌حافظي و من ايستادم در آستانه در خميده و تكيده ، با چشماني اشك بار و نگاهي منتظر به در....
از اون سال تلخ تا به الان،يه جورايي منتظرشم، آخه ازم خداحافظي نكرد...از خواهر كوچيكش كه هميشه عاشق داداش مهردادش بود.....
روحش شاد.....



داداش مهرداد گلم ، تولدت مبارك...جات اينجا كنار ما خاليه، كاشكي بودي و مي‌ديدي كه دختر كوچولوت، حالاچقدر بزرگ شده..كاشكي بودي و مي‌ديدي كه چقد خونمون رنگ غم به خودش گرفته و بعد تو كسي صداي خنده‌هاي منو مامانو نشنيده........ دلتنگتيم
يا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي