514-گاهی دور بودن تنها فرصتی ست برای دلتنگ شدن

هوالمحبوب

عاشق هوای بارونی این روزهای مالزی هستم و نگاه کردن به گلدونهای گلی که قلمه از ایران آوردم....

احتیاج به یه غار دارم برای تکمیل پایان نامه و دفاع اولم و کلنجاررفتن با دلتنگی و دوری از مامان..........

پس فعلا نیستم

513- فینال

هوالمحبوب

بعد مدتها هوس بستنی مکدونالدو دیشب ساعت 1.30کردیم و رفتیم همین پشت مجتمع که 24 ساعته هست و دیدیم بابا چه خبره! مالایی و چینی و عرب و ایرانی با صورتها رنگ شده . کلاه و بوق  جا گرفته بودن واسه شروع مسابقه........کارکنای رستوران هم یه سمت صورتشون هلند بود و اونورش اسپانیا.....دلم سوخت که دوربین نبود که عکس بندازم و دلم سوخت برای مردم کشورم که هیچ خبری از این کارا ندارن و شنیدم فقط سینما آزادی این کارو کرده......چقدر واسه این ملتشون شادی و آرامش فراهم می کنن و چقدر هم از این راه کسب درآمد می کنن....ما اینجا فقط بلدیم بگیک موقعی که اینا تو جنگل زندگی می کردند ما فرهنگ غنی داشتیم......کوش اون فرهنگ ایرانی من و تو؟

512-تاریخها

هوالمحبوب

همیشه به یادآوری خاطرات برای آدم یه جورایی سخته اگه خوب باشه میگی آخی جه زود تموم شد و اگه بد باشه از یادآوریش لرز به بدنت میشینه......

امروز هم برای من از اون روزای سخته....مبعث یازده سال پیش .....

*بحران مریضی سعید که توی یک هفته سه تا بلا سرش اومد امیدوارم حل شده باشه که کلی مریضیش انرژی از من گرفته و این چند شب بی خوابیش خودشو  اذیت کرده...این دکتر کلینیک دانشگاه که اصلا معاینه نمی کنه مریضو...سرش پایینه و واست قرص ردیف می کنه در حد تیم ملی!

*تهران هم که دوروز تعطیل شد.....حالشو ببرین تهرانی ها!!!!حالشو ببر دولت مهرپرور و عدالت محور!!!!!

*اینم عکس بارونی که الان داره اینجا میباره


511-باور

هوالمحبوب
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن
سید علی صالحی

* اسمت واسه عمره دانشجویی در بیاد و وقتی که مهلت تموم شه بفهمی!چه حالی پیدا می کنی؟


510-دلبرانه

هوالمحبوب

عجب آن دلبرزيبا کجا شد
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد
ميان ما چو شمعی نور می داد
کجا شد ای عجب بی ما کجا شد
دلم چون برگ می لرزد همه روز
که دلبر نيم شب تنها کجا شد
برو بر ره بپرس از رهگذريان
که آن همراه جان افزا کجا شد
برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد
برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بی همتا کجا شد
چو ديوانه همی گردم به صحرا
که آن آهو در اين صحرا کجا شد
دو چشم من چو جيحون شد ز گريه
که آن گوهر در اين دريا کجا شد
ز ماه و زهره می پرسم همه شب
که آن مه رو بر اين بالا کجا شد
چو آن ماست چون با ديگرانست
چو اين جا نيست او آن جا کجا شد
دل و جانش چو با الله پيوست
اگر زين آب و گل شد لاکجا شد
بگو روشن که شمس الدين تبريز
چو گفت الشمس لا يخفی کجا شد

(مولانا جلال الدین محمد بلخی)