230- اولین سالگرد

هوالمحبوب

 

ساعت از  11ظهر گذشته و هرچی فکر کردم نتونستم افکارمو اول روی کاغذ بیارم و بعد توی این دنیای مجازی........وبلاگم امروز منتظر یه متنه از من، یه متن برای بیاد آوری اینکه منو همسری یک ساله  که در کنار هم هستیم.........

توی این یک سالی که من و سعید زندگی مونو شروع کردیم، شاید روز به روز درسهای جدید ازش گرفتم  که برام گرانبهاترین هدیه است...........صبرش و عزت نفسش و گذشتش، تواضعش و حفظ حرمتش و ادبش، انسانیتش و حس نوع دوستیش و مهمتر از همه خانواده دوستیش و احساس وظیفه ایی  که نسبت به خانواده داره.........فروتنی اش و بی ریا بودنش با وجود خیلی برتریها که در سعید می بینم...........

همه و همه منو روز به روز به این باور می رسونه که بی شک و تردید فرشته ایی در زندگی من هست که به پاس دعای پدر و مادرم و  مسافر بی خداحافظی ام از درگاه  لطف بی کران خداوندگار مهربانم دریافت کرده ام.......

برای گفتن و نوشتن حرف زیاده و تمایل من کمتر به نوشتن از او در این دنیای مجازی.......  دوست دارم از این حس با احترام یاد کنم ، که در وجود من یک حس نوپا نبوده ونیست........

فردا به یادبود این اتفاق  شیرین به اتفاق خانواده هامون توی رستورانی جمع میشیم که بعدا مفصل ازش می نویسم..........

جای دخترکی که من دوستش دارم ، فردا خالیتر از خالیه!!!!!!

التماس دعا

229-سفر

هوالمحبوب

بلاخره از سفر به شکر خدا برگشتیم و کمبود بنزین هم رومونو کم نکرد و ما روشو کم کردیم...سفر ما از رشت شروع شد و بعد انزلی و دو روز جالب و دیدنی رو در سرعین گذروندیم و بعد مجدد از انزلی به سمت جاده کناره  راه افتادیم و  شب رو در نوشهر گذروندیم و بعد از سمت جاده محمود آباد به تهران اومدیم......... سفر خوبی بود ..........

عکسها رو تو فتو بلاگم گذاشتم.......

و چند تا عکس مخصوص:

۱. جیم کری تو سر عین

۲.مزار سیروس قایقران (بندر انزلی)

این پستو داشته باشین  فعلا!

التماس دعا

 

228- عزیز رفته سفر...........

هوالمحبوب

بلاخره بعد ۲ هفته استرس مرخصی گرفتن از رئیس مربوطه ، دم آخری ازش مرخصی گرفتم و به امید خدا با همسری عازم  سفریم........مقصد اولیه رشت (عروسی دوست همسری)و بعدشو  خدا می دونه!!!!!!

ممنون از اونایی که اومدن و بابت پست پایینی نظر دادن ..........شاید به قول همسری باید همه چیزو سپرد دست زمان..........

هفته دیگه هم میشه سالگرد عروسی خاله سوسکه و آقا موشه! یعنی من و همسری...........خدا بابارو بیامرزه که این شعرو برام کوچیک بودم می خوند: یه دختر دارم شاه نداره.......... و یاد اون عزیز رفته سفرم بخیر  که همیشه تو بازیهام شوهر خاله سوسکه بود...........

و............

فردا از جاده ایی رد میشم که سالهاست بعد مرگ تو، دیگه ازش رد نشدم مگر با گریه  و اجبار........جاده ایی که ۸ سال پیش اون روز بعد شنیدن خبر مرگ تو انگار هیچ وقت نمی خواست منو به تهران برسونه.......

مهردادم ، مهردادکم..........مگه میشه از یادم بری؟ مگه میشه برام کمرنگ بشی داداشی؟

چقدر می بالم از داشتن سعید به عنوان همسر و همراه........کاشکی بودی،برای دیدن سعید........حالا دیگه محمد رضا جای تو به اون میگه عمو ........یه جورایی پا جای پای تو گذاشته ، تو خیلی چیزا باهات شبیه، که من همیشه درون تو جستجوشون می کردم  و حالا صبوریش.........چقدر داره با صبوری کمکم می کنه......

صدات تو گوشمه: خواهری..........

مهرداد، کاشکی اینقدر نزدیکم بوی که سفت و محکم بغلت می کردم و انگشتای قشنگتو می بوییدم.......چقدر دوستت دارم.........

آیا بازم دیداری هست؟......

227- ..........

هوالمحبوب

از ظهر جمعه است  که این شعر مرحوم آغاسی تو ذهنم داره تکرار می شه:

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی...

هوای صبح تهران یه جورایی خفه و دم کرده هست..... دلم سفر می خواد.......

...........

شاید نباید دیگه از دلتنگ بودن  برای تو نوشت.........شاید سرنوشت یه روزی ، یه جایی منو با تو روبرو کرد.........

شاید ................شاید..........

شاید نباید دلتنگ شد............

فاصله ها  انگاری فقط چند تا کوچه نیست.....بیشتر از این حرفاست.....

بگذریم...................

 

 

226- دلتنگی

هوالمحبوب

تا حالا دقت کردین چندتا از پستام عنوانش دلتنگی بوده؟ پست امروزمم اسمش دلتنگی هست.دلتنگی هایی از جنس شیشه های نازک و رنگ رنگی که یه مدتی مد شده بود  روکار خونه ها رو باهاش درست می کردن و ما با کلید  به جونشون میوفتادیم تا اون شیشه رنگ رنگی هارو از  دیوار بکنیم........

دیدی  گاهی دلت برای کسی تنگ میشه و دم دستت نیست می ری سراغ عکسش ، نامه هاش، یا چه می دونم  هرچی که مربوط بهش باشه ؟ اما گاهی هم دلت برای کسی تنگ میشه که هیچ چیزی ازش نداری  جز  یه شبح مبهم که دم به دقیقه تو ذهنت عوض میشه؟

اینروزا دلتنگی های منم شده از این  دو جنس........دلتنگ یه  مسافر  از یه طرف و یادگاریش از طرف دیگه..........اولی دلتنگیاش تموم نشدنی و دومی؟؟؟؟

صبور باید بود، اینطور نیست؟

التماس دعا

یا علی

*  همسری، بابت حرفای دیشبت  تو مورد بالا ممنونم که آرومم کردی.

* این عکس رو ببینین.امروز لای روزنامه همشهری گذاشته بودن، اینم عاقبت کار کردن توی یه منطقه باکلاسه تهرونه    این کلاسش منو کشته