علي لاريجاني، كانديداي رياست‌جمهوري، در بخشي از گفت‌وگوي خود با همشهري ويژه نوروز، خاطره‌اي از دوران جواني خود در كوه را تعريف كرده است.
وي مي‌گويد: گاهي كه خسته مي‌شدم، تنهايي مي‌رفتم دربند. يك‌بار رفته بودم دربند، حدود ساعت سه بعدازظهر رسيدم بالاي كوه و مي‌خواستم از كلكچال بيايم پايين. به رودخانه‌اي رسيدم و ديدم هيچ‌كس نيست. خيلي هم ترسيده بودم. كنار رودخانه، پيرمردي نشسته بود، به او گفتم: من مي‌خواهم بروم كلكچال، اما راه را بلد نيستم. گفت كه چه عجله‌اي داري، بنشين. من نشستم و يك آبي به سر و صورتم زدم و آن پيرمرد هم يك شكلاتي به من داد. بهش گفتم: خب راه از كدام طرف است؟ گفت: حالا چه عجله‌اي داري؟ من شك كردم كه نكند يك وقت مشكلي پيدا شود. باز صبر كردم و گفتم: آقا من گم شدم و از شما راهنمايي مي‌خواهم كه كجا بروم. گفت:‌ باز داري عجله مي‌كني! من ديگر شَكّم بيشتر شد. گفتم: آقا من ديرم شده و تا غروب نشده بايد بروم. ايشان گفت كه خب حالا حرفت چيه؟ گفتم: گم شده‌ام، راه را به من نشان بدهيد. گفت: بد نيست آدم گاهي گم بشه، خلاصه با هم راه افتاديم و تا كلكچال آمديم.
توي راه كه مي‌آمديم، متوجه شدم آدم زنده‌دلي است و نكته‌اي كه مي‌گفت، منظورش گم شدن عادي نبود. دبير بازنشسته‌اي بود كه به نكته جالبي اشاره مي‌كرد. او مي‌گفت: آدم در زندگي متعارف بد نيست گاهي خودش را گم كند و از اين كثرات جدا شود. آن‌وقت چيزهاي بهتري مي‌يابد. حرف‌هايش برايم شيرين بود.
به نقل از سایت gooya