بی خداحافظی
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست 

هوالمحبوب

همه ما کلمه امین آباد رو که می شنویم.همون آسایشگاه روانی امین آباد به ذهنمون میاد......سالهاست که عموی من به عنوان یک فرد سمت دار و با سابقه توی اینجا کار کرده و بازنشسته شده و حالا جزو یکی از هیئت امنای اونجاست.......و دوساله که عمو مارو برای جشن افطاری اونجا دعوت می کنه که پارسال قسمت نشد و........

دیروز بود فهمیدم که عموی من همه این سالها با عشق اونجا کار کرده و علامت سوال تمام این سالهای من حل شد .......

دیروز عصر اونجا رفتیم وبی اختیار با دیدن بیماران روانی اونجا به فکر فرو رفتم........اول از همه که اینجا بیشتر با کمکهای خیریه اداره می شه و به علت قرار گرفتنش در منطقه ۲۰ شهرداری تهران و در جاده تهران به سمت مشهد،پذیرای بیماران روانی کارتن خواب و یا بی سرپرست هست......از بین بیماران مردی توجه منو به خودش جلب کرد که ظاهری بسیار آراسته داشت و از خوانندگان اپرای زمان قبل از انقلاب بود که برنامه خوبی رو هم اجرا کرد.

یکی شون آرزو داشت که از اونجا بیاد بیرون و بره یه قصر و با یه دختر زیبا ازدواج کنه...........

اون یکی شعری برای دختری که هرگز نداشت به اسم سحر سروده بود......

احساس خوبی از بودن توی اون جمع داشتم......دنیاشون قشنگتر از من وتو بود.......

شاید گاهی لازم باشه از اون دنیای نازنازی ظریفمون بیرون بیایم......اطرافمون درسهای قشنگی هست......

گاهی لازمه عمیقتر فکر کنیم و گاهی لازمه  به آرزوهای قشنگ قشنگ کوچولومون ایمان داشته باشیم.....

گاهی لازمه خدارو صدا بزنیم و ازش تشکر کنیم بابت همه مهربونیهاش.........

التماس دعا

یا علی

*دیروز رئیس بزرگ رو هم اونجا دیدم که برای افتتاح اومده بود.........

[ شنبه 6 مهر1387 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ مسافر ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

كسي نمي داند
كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد
كه كيست مي خواند
كسي به سوك نشست
كه سوگوار جواني ست سوگوار اميد
و سوگوار گذشتن و برنگشتن هاست
----------
این وبلاگ دل نوشته های یک همسر، مادر و مسافری می باشد ساکن نیمکره جنوبی
امکانات وب