تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

فَإِلَيْكَ يَا رَبِّ نَصَبْتُ وَجْهِي وَ إِلَيْكَ يَا رَبِّ مَدَدْتُ يَدِي‏

فَبِعِزَّتِكَ اسْتَجِبْ لِي دُعَائِي وَ بَلِّغْنِي مُنَايَ وَ لاَ تَقْطَعْ مِنْ فَضْلِكَ رَجَائِي‏

اينك من به دعا رو بسوى تو آوردم و دست حاجت به درگاه تو دراز كردم
پس به عزت و جلالت قسم كه دعايم مستجاب گردان و مرا به آرزويم (كه وصال توست) برسان و اميدم را به فضل و كرمت نااميد مگردان

*تصویر از وبلاگ عاشقانه

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

بوی زعفرون غذا توی خونه پیچیده..موقع درست کردنش یاد خاله افتادم و دیدم چقدر شبیه اون دارم این غذا رو درست می کنم.خاله ایی که دوستش داشتنم و دارم وعوض شد نه با ما بلکه با همه فامیل......شاید اینم از عوارض زندگی مدرن باشه....بگذریم.این روزها یادشم!


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

گفتي

اميدهاست

در نا اميد بودن من

اما

اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست

اين ابر تيره را سر باريدن

انسان به جاي آب

هرم سراب سوخته مي نوشد

گلهاي نو شكفته

اين لاله هاي سرخ

گل نيست

خون رسته ز خاك است

باور كن اعتماد

از قلبهاي كال

بار رحيل بسته

و مهرباني ما را

خشم و تنفر افزون

از ياد برده است

باورنمي كني ؟

كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

(حمیدمصدق)

*سه شنبه هفته پیش یه سری مهمون و امشب هم یه مهمون از پینانگ!فکر می کنم که برام لذت بخشه مهمون کردن دوستای دانشجویی که تنها تو مالزی اند و همیشه میگن :به به غذای ایرانی !!!!

*شمس العماره هم به پایان رسید و بسی لذتشو بردیم با همسری از دیدنش!

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

تقریبا فصل امتحانات دانشچوها به پایان رسیده و همه دانشجوهای مالایی به شهرهاشون برگشتن و دانشگاه به کلبه ارواح شبیه شده و تنها نشانه زندگی در خوابگاهای متاهلی دیده میشه که اکثرا دست خانوادههای خارجی هست...

دیروز صبح زود که بلند شدم صدای در خونه بغلی اومد بی اختیار با خودم گفتم داره میره نون بخره!!!!یاد صبحهای روزهای تعطیلات افتادم که سعید میرفت و با نون سنگک یا بربری کنجدی برمیگشت.......

یه چیزهایی رو قدرشو زمانی میدونید که ازش دور میوفتین.مسلما زمانی هم که اینجا رو ترک کنیم دلمون واسه خیلی چیزهایی از این جا تنگ میشه که مسلما در ایران ازش خبری نیست مثل احترام عجیبی که به مشتری میزارن و همراهی فروشنده تا دم در حتی اگه ازشون خرید نکنی یا خدمات پس از فروششون یا حتی تخفیف های عجیبی که واقعا روی کالاهاشون میدن وخرید رو برای همه افراد با هر بودجه ایی ممکن میکنه.

مالزی مدینه فاضله نیست برای من و یا خیلیهای دیگه....اما کاش ایران با اون همه فرهنگ و تمدن هزارساله اش می تونست روزی به این کشور نزدیک بشه........

کاش مردم کشورم روزی به آرامش برسند گرچه تاریخ سرزمینم نتیجه دیگری را اثبات میکند.....

با این حال دلم برای همه و همه تنگ شده.......یاد دخترخاله ام افتادم که در سرزمین عمو سام ساکن هست و همیشه میگفت :نفیسه از ایران که دور شدی دلت برای بقال محله هم تنگ میشه.......

دلم برای جای دستهایم در خانه پدری تنگ شده  که برای آخرین بار ندیدمش.

دلم برای ماشین قرمزم تنگ شده و صبحهای پرترافیک اتوبان صدر و سیدخندان و آرژانتین

دلم برای دستهای مادرم و آغوش پر محبت برادرم تنگ شده و شبها را به امید دیدار مجددمان به روز میرسانم

دلم برای نفیسه آنروزها تنگ شده.

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

یه کیک زعفرونی توی فر توی فر آماده است تا اتولد سعید رو با یه هفته تاخیر با دوستامون امشب جشن بگیریم....کارها که تموم میشه سر نماز دلم هوای امام رضا رو می کنه و میرم سراغ اینترنت و پخش مستقیم حرمش که سقاخونه  رو می بینم و پنجره فولادرو......اشکام سرازیر میشه....یا امام رضا دل خسته ام رو با امید به پنجره فولادت گره می زنم......

انگاری امروز یه مراسمیه تو حرم.کسی می دونه چه خبره؟

*دلم اتوبان صدرو میخواد و همون موقع صبح که از اتوبان امام علی میپچیدم توش و آفتاب میزد تو چشمام

*دلم یه جای زیارتی میخواد و یه دل سیر راز و نیاز

چه دلتنگم!

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
 را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
 آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
 است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
 تنگ است ، آنجا را نمیدانم

(دکتر شریعتی؟)

*ممنون شهربانو خانم از ترجمه این ترانه آذری

+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

روزهام داره توی یه برزخ می گذره که دوست ندارم کسی ازش خبر داره شه ولی می خوام ثبتش کنم که بدونم!

اینجا آسمان ابریست ، آنجا
 را نمیدانم... اینجا شده پائیز ،
 آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ
 است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی
 تنگ است ، آنجا را نمیدانم

(دکتر شریعتی؟)

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط نفیسه

هوالمحبوب

حالا که رفته ایی

فقط همین رابگو

به چندمین درخت که رسیدم

                              ترا بپرسم؟

                                    وبرای چندمین پرنده دانه بریزم

                                  تا یک راست بیایم و

                                                           برسنگی آواره شوم

                                                           که سر برسینه ات گذاشته؟

ده سال گذشت از اون روز که جزئیاتش لحظه به لحظه یادمه و تصویر مامان وقتی خبر رفتنت رو توی بیمارستان شنید....تصویر نجمه که یواشکی در گوشم زمزمه کرد:عمه من می دونم بابام مرده ولی کسی بهم نمیگه........و تصویر اون ماشین نقره ای توی شهرک......

ما هنوز لباس سیاه بابا رو در نیاورده بودیم که تا ابد داغدارت شدیم......

برادری به بلند قامتی سرو را دلتنگم.....

۱۳ آبان ۱۳۷۸......

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

مهمون از ایران اومده و یک ساک پر از خوراکیهایی که رزی و مامان و حمید فرستادن و یه نامه لای یه لباس دست دوخت مامان ........نوشته که غصه اشو نخورم .نوشته که دائم به ما فکر می کنه .........نوشته و نوشته و من فقط دارم از دیروز اشک می ریزم و برای بار هزارم  این آهنگ ویگن رو گوش می دم:

فتاده در میان ما جدايی های بسياری
نه یک نامه ، نه پيغامی ، نه اميدی به ديداری
فتاده در ميان ما هزاران صحرا
هزاران کوه سنگين دل ، هزاران دريا
خوشا بر آن پرستويی که پر می گيرد
به آسانی شبی راه سفر می گيرد

کی .ال



+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

الا بذكر الله تطمئن القلوب

می دونی یعنی چی دختر؟

یعنی :تنها با یاد خدا دلها آرام می‏گیرد

آرام باش دختر........آروم باش.....تو قلبت حسش کن خدارو!!!!!

چشماتو ببند و خودتو بسپار دست خدا......



+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط نفیسه |