تبليغاتX
بی خداحافظی
روزای روشن خداحافظ / سرزمین من خداحافظ / روزای خوبت بگو کجا رفت / تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت / انگار که اینجا هیچکی زنده نیست / گریه فراوون وقت خنده نیست / گونه ها خیسه دلا پاییزه / بارون قحطی از ابر میریزه / همه عزادار سر به گریبون / مردا سر دار زنا تو زندون / انگار که شبه هر روز هفته / از هر خونه ای عزیزی رفته / همه با هم قهر همه از هم دور / روزا مثل شب شبا سوت و کور / نه تو آسمون نه رو زمینیم / انگار که خوابیم کابوس می بینیم / از زمین دوریم از زمان جدا / حتی نمییام بیاد خدا / روزای روشن خداحافظ / سرزمین من خداحافظ / نوبت میگیریم گیج و بی هدف / واسه مردن هم باید رفت تو صف / روزا و شبا اینجور میگذرن / هرجا که میخوان مارو میبرن / آخه تا به کی آروم بشینیم / حسرت بکشیم گریه ببینیم / ای زن تنها مرد آواره / وطن دل توست شده صدپاره / ای زن تنها مرد آواره / وطن دل توست شده صدپاره / ای زن تنها مرد آواره / وطن دل توست شده صدپاره / پاشو کاری کن فکر چاره باش / فکر این دل پاره پاره باش / پاشو کاری کن فکر چاره باش / فکر این دل پاره پاره باش / روزای روشن خداحافظ / سرزمین من خداحافظ / خداحافظ خداحافظ / *خدا رحمت کنه هایده رو با این آهنگ همیشه جاودانش.....
+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

برای ایرانم گریانم................

+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

یادمه یه روزهمکار صمیمیم گفت،نفیسه همیشه چیزهایی هست که تو اوج خوشیت،ناخوشی و غصه بهت تزریق کنه.....

این روزها شدم همون چیزی که همکارم می گفت.....

دلم گوشه کنج یه زیارتگاه رو می خواد........

دلتنگم.......دلتنگ

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط نفیسه

هوالمحبوب

هرروز که از تجربه های زندگیم می گذره بیشتر به این مطلب میرسم که بعضی افراد توی زندگیم باید کاملا ایگنور بشن !!!!!

مهمونی امشب و مهمون همیشه طلبکار و متوقعمون منو بیشتر توی این فکر انداخته!

*سانی کجایی؟

*سانازبانو  ای.میلتو برام بزار!

احتمالا اینجا مدتی آپ نمیشه!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

نمی دونم چرا اینروزها اشک ها دلشون می خواد بیشتر توی چشمام حلقه بزنن........

نمی دونم چرا این روزها دلم می خواد مرتب مامانو نگاه کنم....

نمی دونم این روزها چرا تا برادرزاده هامو می بینم دلم می خواد محکم بغلشون کنم......

نمی دونم چرا وقتی برادرم زنگ می زنه همه اش میگم پاشو یه سربیا اینجا با هم حرف بزنیم.....

نمی دونم چرا این همه نمی دونم چرا توی ذهنم نشسته!

 

+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط نفیسه |