تبليغاتX
بی خداحافظی


بی خداحافظی

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست





















هوالمحبوب

اینروزهافکر تنها گذاشتن مامان با ضعف جسمیش آلزایمری که گریبونگرشه و از اون طرف دوری از سعید ........منو بین دوراهی سختی گذاشته.......

به قول دوست مشهديم: شايد بايد بسپارم همه چيزو به خدا تا خودش بهترين راه رو نشونم بده.......مامان ميگه وقتتو طلف من نكن‏‏.....حميد ميگه تو برو من هستم........ولي مگه ميشه؟

 ديگر از تكرار ترانه خسته ام
از اين پنجره هاي بسته خسته ام! بانو
خسته ام از اين دقايق بي لبخند
باران ببارد يا نبارد
نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

*میگم عمو سعید گفته محمد رضا خیلی نامردی!!!!!!!!میگه دروغ نگو عمه، عمو این حرفو به من نمی زنه!!!

* شب سالاد  الویه درست کرده بودم و مامان جلوی من و حمید میگه جای پسرم خالی!!!!!!! به حمید نگاه می کنم ......

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

فرش گسترده تنهایی ام را با خود می برم

به کجا ها؟ نمی دانم!

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

یادته این آهنگ همایون شجریان رو با چه علاقه ایی گوش می دادی؟ اینروزها خیلی این آهنگو گوش می دم........

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم

تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم

مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
التماس دعا
یا علی
 
* .................
 
نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

اینجا همه چیز یاد و خاطره دوست داشتنی تو رو برام داره........بی اغراق چهار یا پنج بار با حاج خانم صحبت کردم و دلداریشون دام......از سرکار که بر می گردم تا می رسم توی خونه و کفشهاتو دم در می بینم بغض گلومو می گیره و قورتش می دم.......ماتمان اصرار داره لباسهای  شسته شده تو رو زودتر از جلوی چشمهاش دور کنم.....

باز هم بغضمو قورت می دم......

تمام صبح و عصر رو تلاش می کنم که تو وهومن همدیگرو پیدا کنین.........ساعت ۴ میشه که زنگ می زنی و میگی همدیگرو پیدا کردین.......اون لحظه دیگه احساس می کنم تمام انرژی من تموم شده و فقط دلم می خواد بخوابم......

صبح امروز اولین کاری که می کنم زنگ زدن به حاج خانمه و دادن شماره ات به اون.....بغضم باز هم می خواد بشکنه اما نمی گذارم........به حاج خانم می گم کاش برادر من هم زنده بود واون ور دنیا بود .....آرومتر میشه......میگه دیروز عموی مهرانگیز هم همینو بهم گفته و آروم شدم.......

اس ام است بهم می رسه که می گی خیلی سرت شلوغه چند روز .کمی آروم می شم.......

تقویمو نگاه می کنم امروز ۲۱ آذره.........شمارش معکوسم برای دوباره دیدنت شروع می شه.......

اینبار ((دوست داشتن)) را با حس قویتری لمس میکنم ، مرد خوب من.....

به امید موفقیتهای بهتر و بیشترت ، که بهترینها لیاقت توست

good-bye my love, good-bye, good-bye and au revoir
as long as you remember me I'll never be too far
good-bye my love, good-bye, I always will be true
so hold me in your dreams till I come back to you

See the stars in the skies above
they'll shine wherever I may roam
I will pray every lonely night
That soon they'll guide me home

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

کمتر از چندساعت دیگه اونقدر ازم دور می شی که از یاد آوریش دیوونه می شم....می ری واسه یه آغاز جدید..می ری واسه موفقیتی که همیشه برات آرزو داشتم و می دونم لیاقتته.....

 

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

روزی که سوار هواپیمای لعنتی شدی ، فکر می کردی که پروازت بشه ابدی؟؟؟؟؟کاشکی یه بار دیگه  با تو و بچه ها تو آتلیه آقای روبن جمع می شدیم و کیک کریسمس دستپخت روبن رو می خوردیم!

خوب شدی اصحاب رسانه!!!!! اسمای قلمه سلمبه به تو نمی یاد !

  سومین سال پروازت رو به یاد دارم

یادت گرامی

 لینک کیفیت اصلی عکس(کلیک کنید)

نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

دیشب  فیلم امریکن بیوتی رو با بازی دو هنرپیشه محبوبم برای بار صدم از dubai one دیدم و منو کشوند به اون روزهای ماهواره های آنالوگ ترک و اولین باری که با دختر خاله ام این فیلمو دیدیم ......

چند وقته دختر خاله امو ندیدم؟؟؟؟؟با چهار تا خیابون فاصله  تو تهران پارسال توی ابن بطوطه دوبی! تازه خودشم زده بود به ندیدن من!!!اما من رفتم جلو و باهاشون سلام احوال پرسی کردم.....

بگذریم .دلم برای دختر خاله ام و اون سفر سال ۷۷ کیش و اون چندتا سفر دیگه ای که رفتیم تنگ شده.........دلم برای اون وقتا که ساده و صمیمی تنگ شده .......

بگذریم..........

فیلم دیشبو باز هم دوست دارم ببینم

التماس دعا

*اسم سفر که میاد گریه می کنم...........و جدا شدن از همه دوست داشتنیهام........از اونهایی که دوستشون دارم و از مادرم........

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

هوس این کتاب دوران کودکی مو کردم (vater und sohn) که نمی دونم اون سه جلد کتابمو کدوم خداپدر بیامرزی برو وپس نیاورد...........

 نویسنده این کتاب یه نویسنده آلمانی به نام Erich Ohser  اریش اوزر بود که بعد از مرگ همسرش برای سرگرمی تنها پسرش نقاشی هایی می کشید که خودش و پسرش در هرکدوم از اونها ماجرایی رو هر سری دنبال می کردن

مثلا این داستانشون

یا

این یکی

یا

این

و

آخریش

التماس دعا

یا علی

* دیشب با  دوست دوران مدرسه و دانشگاه سعید و همسرش شام رو توی یه رستوران مکزیکی خوردیم که یکی از بهترین غذاهای عمرم بود......یک آقای ایرانی بسیار خوش برخورد که با همسر مکزیکی اش یه رستوران کوچیک مکزیکی توی لواسان زدن به اسم گارسیا که طبقه دوم مجتمع تجاری هدیش هست....

پیشنها من تاگوی مرغش یا گوشتش هست و کاسادیای مرغ !!!!!!

*جوابتو همون پستی که نظر گذاشتی، گذاشتم!با هر اسمی نظر بگذاری ، نحوه نوشتنت رو نمی تونی عوض کنی!  برات آرزوی موفقیت می کنم و همه چیزرو واگذار می کنم به گذشت زمان....صبر بهترین چیز می تونه برای من و تو باشه.....

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نفیسه| |


Design By : Night Skin