تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

روزهایی درهم برهمی رو میگذرونم......از سر کار که عصر برمی گردم یادداشت مامان رو می بینم: داماد عزیزم.دختر مهربانم..خداحافظ......بغضم می گیره........اون سه روز مسافره و چند ماه بعدش من چند روز مسافرم؟؟؟؟؟........

انگاری یکی به دلم چنگ می کشه.........

این روزها حال خوبی ندارم.......

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

بوی خوب برنج دودی توی خونه پیچیده........همه چیز مرتب و سرجای خودشه.....یه نفس راحت می کشم و pmc رو نگاه می کنم لیلا داره می خونه و منم همراش زمزمه می کنم:

گرچه از تو، یه جوابم ،نگرفتم این همه سال

می نویسم ،یا نوشتم، هر چه بود، حال و احوال

نامه بر باد ،نامه بر آب ،نامه های بی جواب

به نشونو، اسم اونکه، اومد و رفت، مثل یه خواب

چه غریبه، این دل من ،عشقتو از دست نمی ده

+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

این روزها که می گذرد ، هر روز
 احساس می کنم که کسی در باد
 فریاد می زند
 احساس می کنم که مرا
 از عمق جاده های مه آلود
 یک آشنای دور صدا می زند 
 (قیصر امین پور)

* می گذره....اینروزها داره می گذره و من هنوز.........

*نمی دونم.......نمیدونم

*پایه همیشگی!!!!!سعید هنوزم به این جمله ات اعتقاد داری؟؟؟؟

*دلم واسه بغل کشیدن سه تا برادرزاده ام  داره پر می کشه!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

کاش اونقدر بزرگ نمی شدیم که گاهی مجبور به گرفتن تصمیماتی بشیم که باعث دل کندن از افراد یا چیزهایی بشیم که یه عمر در کنارمون داشتیمشون.......

حالا دارم می رسم به اون حرف که در قبال چیزهایی که به دست میاریم ،چیزهایی رو هم از دست می دیم.........

و اون چیزی که منو داره دیوونه می کنه دل کندن از مادرمه که تمام دنیای کوچیک و صاف و ساده اش توی وجود من و برادرم خلاصه میشه........

نمی دونم! فکرم هیچ یاری به من نمی کنه!

مستأصلم........

 

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

همسری خوبم ........تولدت مبارک.......

*هواپیما رو  که می بینم اونقدر با چشام دنبالش می کنم که حس می کنم زمین دور سرم می چرخه.........

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

در هوای تر پس از باران
 من خود
 برادرم را دیدم
 فراز گورش ایستاده
 قدکشیده و دستها برافراشته
بالای بلندش
 هر دم فراتر می رفت
تن از سروها گذرانید
بالا و بالاتر شد
بهتر دیدنش را سر بر کردم
خورشید بود که همه جا را می پایدد

چه روزهایی بر من گذشت .......چه روزهایی از شنیدن اسمت ،دیدن عکسهایت دلم را بغض گرفت و چشمانم را اشک.......چه روزهایی بر من گذشت .......

راستی انگار همین دیروز بود ..........ای کاش تمام این ۹ سال را کابوس نبودنت را دیده باشم و تو باشی.........نه! تو هستی.........نه آقای برادر تو هستی!!!!!!!توی همون باغ قشنگ کنار ساحل که آخرین بار دیدمت و داشتی گلها رو آب می دادی و من که تمام مدت گریه می کردم و تو که مثل همیشه آرومم می کردی........

تو هستی...میون کتاب دعای مامان وقتی که داره زیارت عاشورا رو می خونه، بارها دیدمت چون که مامان هرشب بی صدا برات اشک ریخته......

تو هستی..توی همون عکسی که الان اینجا گذاشتم.......و من بارها بوسیدمت!

 تو نیستی؟نه!تو هستی وکاش همه اینها کابوس باشه مهرداد...اون آمبولانس سفید و اون قد بلندت که جا نمی شد توی آمبولانس و فرداش توی گور........انگار که من همه این نه سال رو توی کابوس بوده باشم........

کابوس مرگ تو در ۱۳ آبان ۷۸ ...........

به امید دیدارت در باغهای سرسبز ملکوت

التماس دعا

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

 دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود
و كار من ز فراقش فغان و شيون بود
كسي كه بي من ماند
كسي كه با من نيست
كسي .... دگر كافي ست

حميد مصدق

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط نفیسه |