هوالمحبوب
نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ...
علی آقا کورچایلی
**شبهای قدر التماس دعا.........
التماس دعا
یا علی
هوالمحبوب
یا رب ز کرم دری برویم بگشا
راهی که درو نجات باشد بنما
مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم
جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما
ابوسعیدابوالخیر
بی تاب دیدار فردا هستم!!!!!!!!!بعد از اینهمه مدت.........
هوالمحبوب
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده ای
به سرنوشت رضایت دادم ...
محمد علی سپانلو
شهروند..........من وشهره و فری........اون خانمه که خودشو زد به ندیدن ........و مایی که خودمو زدیم به نفهمیدن..........
اون حرف حمید و آب پاکی که رو روی دستم ریخت!!!!!!!!!و اون جمله معروف فری با اون همه خنگی ذاتیش!
کوروش و کیک تولد بهزاد و افطاریهای روی زمین توی اون سفره قلمکار ۱۲ نفره ی اداره..راستی چه بلایی سراون سفره اومد که رئیس حراستمون گرفته بود تا روش نماز بخونه؟؟؟؟؟......
همه و همه چه زود گذشت........
و
امروز...........یه عصر خنک..من و سعید....... همت غرب.....یه قابلمه داغ سوپ قارچ و یه ظرف سالاد الویه.......
و حس خوب داشتن خدا در دل.........
هوالمحبوب
به خاطرنوع مذهب ،غربت نشین کشوری شده که برگشتنش به ایران غیرممکنه.....باهاش چت میکنم و پیغام میده به مامانت بگو:من روزی ایران برمیگردم واز مامانت یه آبگوشت مشتی می گیرم.........میگم:به امید خدا...امیدوارم......به تلخی می گه:من هم امیدوارم.......
قلبم بدجوری می گیره....

*ترجمه برخی کلمات به یه زبون دیگه کار بسیار مشکلیه و اون بار معنایی رو از زبان مبدا به زبان مقصد رو نداره.......مثل کلمه آلمانی Heimweh که یه چیزی تو مایه های غم غربت هست ولی باز هم ترجمه اش به دلم نمیشینه......
هوالمحبوب
امشب پرده تمام پنجره ها را کشیده ام!
می خواهم بنشینم و یک دلِ سیر،
برایت گریه کنم!
(یغماگلرویی)
یه خونه تکونی کوچولوی چندساعته از کمد لباسهای زمستونی و دیدن جعبه عکسهای قدیمی مهرداد، منو می کنه می بره به گذشته ها.........با مامان می شمرم.......چند تا از توی این عکسها رفتن؟؟؟؟؟؟۸تا!!!!!!
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین،گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
می ریزد عاقبت،روزی برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کس را گریزنیست
نشسته ام درون باغ،
همواره عطر باور من در هوا پر است
هوالمحبوب
ماهها گُذشتهاند !
نُمرهی تلفنت را نمیدانم !
گرداگردِ هَر چیزی را سیمِ خاردار کشیدهیی !
دورِ نُمرهی تلفنُ صدایت !
صدای صادقِ مَرا باور نداری !
کلماتم از دیدارِ تو محرومند !
بگذار صدایم به اتاقِ تو وارد شود
وَ بر فرشِ ایرانی قیلوله کند !
محرومم از گام نهادن به سرزمینِ کوچکِ تو !
نمیدانم کجا نِشستهییُ چه مجلهیی میخوانی !
نمیدانم ملافههای بسترت چه رنگی دارند، یا پردههای اتاقت !
چیزی از جهانِ افسانهییِ تو نمیدانم !
میآفرینمت !
*.......