هوالمحبوب
برگشت واحد ما به محل کار شش یا هفت سال پیش من باعث شده تا دوباره دارم چشم تو چشم آدمهایی شم که دیدنشون منو آزار می ده!
بگذریم.....چون زمانهایی که گذشت!!!!!!!!
بگذریم و شکر خدایی رو جا بیاریم که هر گوشه کارهاش لطفی است در حق بنده گانش و دوزاری بنده هاش گاهی خیلی خیلی دیر میوفته!!!!
بگذریم .......
هوالمحبوب
کوچیکتر که بودم و بابا بود بهترین نونها رو بابا می خرید و حالا همسری جا پای اون خدا بیامرز گذاشته........
کوچیکتر که بودم و حتی بزرگتر که شدم تا وقتی مهرداد برای همیشه پرکشید صبرش برام عجیب بود و حالا همسری شده اون!
حالا حمید و سعید و محمد رضا شدن یه قسمت بزرگی از قلبم و روحم!مردهای بزرگ زندگیم ولی هنوز ثانیه ایی نیست که بی یاد مهرداد و بابا بگذره!!!!!!!!
پریشب حمید توی فرودگاه برای مرتبه دوم منو سپرد دست همسری و گفت هم پدرش باش و هم برادرش و هم همسرش!!!!!!!گفت که البته می دونم تا حالا همه اینها رو برای نفیسه بودی!!!
شب خواستگاریش هم این حرفو جای همه شرط و شروطهای مادی ازم شنید که ازش خواستم هم پدر باشه برام و هم برادر و هم همسر!!!!! و مردونه قول داد و پای حرفش وایستاد و مثل یه بنده خدایی نبود که گاه گاه اینجارو سر می زنه (شاید هم دیگه نزنه)و این خواستمو موقع خواستگاری به تمسخر گرفت و با اون سن بالاش گفت که مسخره است هم برام همسر باشه و هم جای برادر و پدر رفته امو پر کنه!!!!!
و من امروز در آستانه سومین سالگرد ازدواجمون و یک روز بعد از روز مرد چه خوشبختم به داشتن مردی چون سعید.......بزرگوار و صبور و از همه مهمتر یک انسان!
روزت مبارک مرد خوبم!
هوالمحبوب
گاهی فقط و فقط باید چشماتو ببندی و خودتو بندازی تو بغل خدا!!!!!!! اینروزا این حسو دارم و دلم می خواد محکم محکم خدارو بغل کنم!!!
تو ای کارساز بنده نواز!!!!!!!
هوالمحبوب
همسری کلاسه و مامان هم کلاس داره! و من بی کلاس نشسته ام پشت کامپیوتر ......رفتن ما اینروزها به سر کار شده پر از استرس.....چند روز پیش رئیس کارگزینی مارو برداشتن کردن مسئول ورزش بانوان و کارمندشو کردن رئیس!
مدیر مالی قسمت مارو چهارشنبه برداشتن و شنبه یه مدیر فرمایشی رو می گذارن جاش!و آقای قالیباف مدیر اعظم ما گویا اونقدر فعالیت خارج از شهرداری تهران دارن که وقتی برای ما ندارن!!!!!! برای اداراتی که دارن خصوصیشون می کنن و به مدیران خود واحد واگذارشون می کنن!!!! حالا اون مدیر توانایی شو داره؟ الله اعلم!
۱۲سال کار توی این اداره به حد این یک سال کار توی این بخش برای من استرس زا نبوده!!!! امروز که میای سرکار نمی دونی که امروز چی می شه!
استرس این کار با دیدن فیش حقوق اخر ماه هم جبران نمیشه! نمی دونم همه ادارات این طورن یا فقط ما؟
اقای قالیباف بیداری؟ شورای شهر چی؟ اون بیداره؟
هوالمحبوب
وقتی همسری مریض می شه و درد رو با اون صبوری خاص خودش تحمل می کنه و دم بر نمیاره، اونوقت......انوقت وقتیه که من اصلا طاقت دیدنشو به هیچ نحو ندارم!
** خبر خوش امروزت پشت تلفن اشک رو به چشمونم آورد و شادی رو به دلم!
هوالمحبوب
امروز صبح پشت یه تاکسی دیدم نوشته بود: فقط خودت خدا! دلم لرزید و بی اختیار زمزمه کردم: فقط خودت خدا!
التماس دعا
یا علی
هوالمحبوب
هرروز که می گذره محکمتر به این نتیجه می رسم که رابطه ام با تعدادی آدمها باید محدود و کمرنگ باشه و ۱۰۰ البته حساب شده!!!!گویا باید برای هر چیز کوچکی با این آدمها باید حد و مرزی قائل باشم و همون بهتر که این مارک بهم بخوره که طرف رفت و آمدی نیست!
اینو باید یادم باشه که فرصت دیگه نمی خوام نه به خودم و نه به این آدمها بدم! حوصله کشمکش روانی و تو چی گفتی و اون چی گفت رو ندارم!
هوالمحبوب
می رسم خونه.......مامان که درو باز می کنه برای اولین بار با همون مظلومیت خاص خودش میگه بیا پایین پهلوم ، حوصله ام سر رفته از تنهایی!! به دلم انگاری یکی محکم چنگ میکشه!!!!!
هوالمحبوب
۱- بعد از ۵ سال دوری از اولین محل کارم با تیم جدید کاریم برگشتیم ساختمان کناری محل کار قبلیم!و چه کیفی میده با یه تاکسی می رم و برمی گردم و دنبال جای پارک برای ماشین نمی گردم!و از سمتی هم کیف داره با همکارهای قدیمی دوباره سلام علیک دارم که چشم دیدنمو ندارن ولی بهم لبخند می زنن و میگن که چقدر دلشون برام تنگ شده!
۲- مسئولیتهام خیلی خیلی سنگین شده و کاری بهم واگذار شده که اصلا آشنایی باهاش ندارم، سر و کله هم حوصله ندارم بزنم با مدیرمون!!!
۳-هر روز که میگذره تمرکزم روی مسئله کار نکردن بیشتر میشه !!!
۴-شنیدم مادر دوست همسری
به مامان همسری گفته: ایشالله قسمت پسر شمام آمریکا بشه! و به همسری به خنده میگم: مگه سفر مکه است که این آرزو رو می کنه؟از رفت وآمد با آدمایی که بدجوری خودشونو گم کردن تو اینجور پزهای الکی متنفرم! پرونده رفت و آمد با این دوست خیلی زود با دیدن چندتا چشمه برام بسته شد و حالا که به سلامتی رفتن امریکا!![]()
۵- سوده دوستم ( در پست عروس سیاه پوش) مجدد به بیمارستان منتقل شده برای گذاشتن پلاتین توی کمرش!! و هنوز از مرگ همسرش بی خبره!( اینم برای افرادی که پرس و جوی حالشو کرده بودن)
۶- از ته دل دعا می کنم ........دعا!
هوالمحبوب
صحنه ایی که این روزا بیش از بیش قلبمو به درد میاره دیدن زنهایی هست که دارن تو آشغالهای میوه فروشی محله مون دنبال یه میوه می گردن و پشتشون به ماست تا نشناسیمشون!!!!!
تا حالا برخورد کردین به این موارد؟
کمی بیشتر چشامونو باز کنیم.....چشمهایی که باید روی اینجور مطالب باز باشن فعلا گویا نابینا تشریف دارن!
** دخترک کنکوری....تمام این چند روز بی اختیار برات با تمام وجود دعات می کنیم و البته می دونیم که تو موفقی توی این مرحله از زندگیت!!!امیدوارم روزهای شادی برات در راه باشه که فکر کردن بهشون به قول عمو حمید کله قند فریمان تو دلم آب می کنه!
هوالمحبوب
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
(احمد شاملو)
من نمی دونم که به بهانه روز مادر، چه باید بنویسم؛ واقعاً در مورد مادر چه می توان گفت؟
مادر ...
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی!
روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری !
روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد
روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
نقل از پويش
هوالمحبوب
سوده عزیزم
دوست داشتم در این وبلاگ که می دونم تو و خواهرت بهش سر می زنین تبریک عروسیت رو بنویسم و امروز یعنی تنها ۲۸ روز مونده به عروسیت، اس ام اس می زنی که تصادف کردی تو و مهدی وقتی که از چیدن جهیزیه ات از بجنورد برمی گشتی! می گی من برات باید دعا کنم..سراسیمه زنگ می زنم ......... و حالامهره های کمرت سه تاشون شکسته و تکون نمی تونی بخوری.........مشهدبستری هستی و می گی که مهدی توی کماست و دکترها ازش قطع امید کردن......و من ناخودآگاه بهت میگم که سوده، مهدی رفته و دیگران دارن ازت پنهون می کنن.....
با مامانت صحبت میکنم و بهش می گم مهدی رفته و اون بهم میگه دو هفته ای هست که مهدی نیست!!!! اشک می ریزم
و عصر........
عصر که بهت زنگ می زنم دوباره میگی برای مهدی دعا کن نفیسه!!!!!!هنوز در عین ناباوری امیدواری!!!!!!!!
............
و من چه از واژه تسلیت متنفرم........
برایت صبر در مرگ همسرت از درگاه خدا می طلبم!
به دل گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد!!!