هوالمحبوب
پروموشن جدید کارفور رو دانلود می کنم.....مامان تو اتاقشه..سعید بیرونه........حمید با بچه هاش رفته باغ تا محمد رضا به قول خودش با سگ آقا جون، سگ چرونی کنه!همه چیز خداروشکر آرومه!
توی این وسط من موندم........آره توی این وسط فقط من موندم!
Auch zu mir kommst du einmal
Du vergisst mich nicht
Und zuende ist die Qual
Und die Kette bricht
Noch erscheinst du fern und fremd
Lieber Bruder Tod
Stehst als ein kühler Stern
Über meiner Not
Aber einmal wirst du nah
Und voll Flammen sein
Komm Geliebter ich bin da
Nimm mich, ich bin dein Tod
معلم بزرگوارم،شهربانوی عزیز غربت نشین اینروزها سوگوار برادرش هست.
هوالمحبوب
ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است
بیا که پنجره رو به صبحدم باز است!
خودمو سپردم چون برگی بر دریای سرنوشت !!!!!!!!تا ببینیم به کجا خواهیم رسید و خدا نیز مارا به کجا خواهد رسانید
**اینروزها مرتب به یاد دخترک هستم که امسال کنکور داره و بی اختیار توی دلم براش دعا می کنم....بهترینهارو!!!!!!!!!!
اینروزها............اینروزها.............اینروزها
می گذرد این روزها!!!!!!!!!!
هوالمحبوب
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
حمید مصدق
یه قایقو تصور کن روی آبه و بی هدف!!تصور کن که نمی دونه کجا میره و به کجا میرسه و حتی حسی برای پارو زدن آدم توش نیست!
متوجه می شی؟توی ۷ ماه برای بار دوم جابه جایی کار دارم!!!رئیس برنامه ریزی و بعدش کارشناش ارشد خرید و حالا دوباره رئیس برنامه ریزی!!توی شیش وبش رفتن و انتخابم! نزدیکی یک ربعه خونه به محل کارو آرامش ولی پنج شنبه های کاری با یه مدیری که قبلا کار باهاش کردم و مثل کرباسچیه اخلاقش یا کار کردن با یه مدیر عوضی و دزد یا فاصله یک ساعته خونه و محل کار و استرس و فشار بیش از حد کاری ولی پنچ شنبه های تعطیل ؟
اینا همه دیگه حالا به انتخاب خودمه!!!! هیئت مدیره حکم کرده که این ۷ تا تحصیلکرده و با سابقه و با گروه بالا باید باشن! و این یعنی محکم خوردن تو پوزه مدیری که از ترس از دست دادان صندلیش اتاقشو ترک نمی کنه و وقتی دوبی میره برامون با آب وتاب از خریدهاش تو دی تو دی در پیت میگه!اونم مدیر بازرگانی یه مجموعه!!
حالا هرروز با قدرت پشت میزم می شینم و خوشحالم چندتا مدیر دیگه شرکت بهم پیشنهاد کار دادم!!!!
اما راستش موندن توی این محیط برام هیچ جذابیتی نداره دیگه!!
همسری بهم پیشنهاد میده استعفا بده و سر کار نرو!! ولی دلایلی دارم که برای خودم مهمه!!!به ادامه کار فکر نمی کنم ولی نمی خوام حالا استعفابدم!!از ۷۵ تا حالا؟؟؟حساب کن چند ساله!
دلم شدیدا هوای ادامه تحصیلو کرده، دلم می خواد فرصتی ایجاد بشه.......
اینروزها دست و دلم برای خرید هیچ وسیله ایی برای خونه نمی ره......نمی دونم تا کی باید این حالت بلاتکلیفی طول بکشه!!!!
نمیتونی شرایطمو بفهمی!! چقدر این بلاتکلیفی سد میشه واسه آدم!اونم من که از نشستن و دست روی دست گذاشتن متنفرم!
برای فکر نکردن می رم سراغ آشپزی و غذاهای جدید که نتیجه اش میشه اضافه وزنی که امیدم پیاده روی از همون محل کار جدیده به سمت خونه از توی خیابونهای پر از سایه منطقه امون! واین فکر بهم کلی انرژی میده!!
چقدر دارم حرف می نویسم!!
برای تو زندگی بازیهاش عجیبه یا عادی ، دوست من؟
التماس دعا
* راستی پست پایینی رو خیلی خیلی دوست دارمش!
****برات مدتهاست حرف خاصی ننوشتم، اما امروز آهنگ سروش منو برد به روزهایی که گزروندیم تا ما شدیم....هنوز هم با دیدنت چون روزهای اول دلم یهویی میریزه !
** سانی عزیزم، با دیدن نوشته هات توی وبلاگم خیلی خوشحال می شم!ممنون!
هوالمحبوب
پروردگار طلب نکرده عطا میکند، چه رَسد به آن که طلب کنی!
پس می طلبم!

التماس دعا
یا علی
هوالمحبوب
اینروزها ایمان آوردم به این جمله:
ترازوی این دنیا در ازای هر خوشیای که در اختیارت میگذارد، غمی را نیز به آن سوی مینهد تا توازن برقرار گردد.....
چند روز پیش داشتم با خودم فکر می کردم خدارو شکر ! زندگیم روال عادیشو پیدا کرده ودیگه از استرسهای کاری خبری نیست!
غافل از اینکه شنبه طوفانی در راه بود...... به برکت مدیریت دکتر قالیباف هرروز بلایی سر ما میاد و اینبار هم باز!
شاید شورای شهر رفتیم برای شکایت........
یه چیز دیگه هم همین الان وسط نوشتن این سطرها به ذهنم رسید: اینکه خدا تو قرآن غیر از اینکه بارها و بارها متضادهای زندگی را در کنار هم آورده و به آدم یاد داده که تعادل بهترین راه زندگیست اما یهجا یه چیز باحال گفته: اونم به بهترین بندهاش یعنی پیامبر خوش خلق و مهربون خودش... آیا آن باری را که بر سینهات سنگینی میکرد بر نداشتیم؟ آنکه کمرت را خم کرده بود؟ ... پس بدان که بعد از هر سختیای گشایشی است...آری بعد از هر سختیای گشایشی است...
این دو بار تاکید خدا خیلی حرف توش داره.....
پس خدای خوبم همه چیز در دست توست!!!
هوالمحبوب
دیشب شب خوبی بود ، یک مهمونی خوب برگزار کردیم که همه چیز مورد پسند مهمونا واقع شد و این برای میزبان می تونه بهترین چیز باشه!
و بعد خواب دخترک که یک سال و اندی هست ندیدمش!!!چقدر قیافه اش عوض شده بود.....اول یک کم با هم بحث کردیم و بحثهایی که می بایست می شد و حرفهای ناگفته ایی که باید زده می شد......موقع جدا شدنم ازش سبک بودم.چون هم دیده بودمش و هم می دونستم دیگه کدورتی از من به دل نداره.........
به راه وی تا سحر ماندم، ژاله افشاندم
او نیامد!
به امیدش با نوای دل، نغمه ها خواندم
او نیامد!
.
.
کجایی؟
چرا پس نیایی؟
دلم نیومد این اتفاقو اینجا ثبت نکنم!
شاید روزی!!!!
شاید!