تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

haftsin_max.jpg

سال داره نو میشه اونم کمتر از ۲۴ ساعت دیگه..همسری داره تلوزیون نگاه می کنه و اونم مسلما خبرهای ورزشی.....مامان طبقه دیگه داره نماز می خونه و من اینجا دارم وبلاگ می نویسم.....

سال خوبی بود خداروشکر ،همسری سربازیشو تموم کردو بلافاصله سرکار رفت....مسافرتهای داخلی و خارجی خوبی داشتیم....سال خوبی بود گرچه گاهی دلمون تنگ دخترک می شد و اشک توی چشمای منو مامان میاورد........زمان همه چیزو حل می کنه ،حتی اگه ما نباشیم.........امسال کنکور داره و براش آرزوی موفقیت دارم که می دونم هست!

برای خودم و همسری هم آرزوهایی دارم که دوست ندارم اینجا بنویسم چون حس می کنم انرژی لازمو از برنامه زندگیمون می گیره......سعید صبور و تلاشگرتر از اون چیزیه که تصورم بوده و من چقدر این مردو دوست دارم!

مامان هم این روزها حالش تعریفی نداره و مثل کودکی شده که حتی نمی تونم برای لحظه ایی تنهاش بگذارم....ناراحت نیستم از این مطلب  و  از این بابت از همسری هم ممنونم.....

فردا به امید خدا مسافرم.........بعد سال تحویل سرخاک مهرداد و بابا می رم و بعد سمت شهر همسری.......

بیاین سر سال تحویل برای هم دعا کنیم و از اعماق قلبمون کینه ها رو بریزیم دور و با انرژی مثبت وشاد بریم به استقبال سال جدید و تحولات جدید زندگمیون!

سال نوتون مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

سال نو داره میرسه و بالطبع کادو دادن و گرفتن تو این روزا خیلی رسمه!اینروزا تو واحد ما همه با هم غریبه هستن شدید! هرکسی زیر میزش مشغول جا به جا کردن کادوهایی هست که شرکتهای طرف مقابلمون برامون میارن و ساده ترینش یک پکیج از محصولات اون شرکته و یه ذره سختترش یه سررسید که کم کمش توش یه ربع سکه هست........اینها چیزهایی هست که خود شرکتها خودکار میارن و خودکارتر از اون بعضی همکارها که شماره حساب میدن تا اون شرکت طرف حسابشون چک این بنده خدا همکارمو پاس کنه!

اینروزها بعضی همکارا که همیشه دیرتر از من سرکار حاضر بودن زودتر از ما تو شرکتن و رفتنشون هم با خداست و حتی ناهار نمیان تو ناهارخوری که مبادا،خدای ناکرده تیکه ایی از زیر دستشون در بره!

این روزا موندم توی  درک معنای رشوه و  کادو!فرق دارن یا ندارن بلاخره؟

این روزا موندم توی معنای اون همکار چادریم ، که  چه مکه ایی رفته و حلال و حرومش ترک نمیشه و بچه ها مسائل شرحی اشونو ازشون میپرسن! و جاش صف اول نماز خونه است، اما اینروزا نرفته نمازخونه برمیگرده سر میزش و به هر بهانه ایی با شرکتها تماس میگیره و میکشونشون دفتر!

این روزا موندم توی جواب سلامهایی که همکارای واحدمون نمی دن تا شاید مبادا یه سررسید ساده ازشون بگیری!

حالا می فهمم چرا این واحد غریبه راه نمی ده و من یکی چطوری دارم ۷ ماه با اینا کار می کنم!

این روزها قلبم میگیره از شرایطی که توی کشورم هست و اینهمه نابسامانی.........

این روزها دلم هوای دیگه ایی رو واسه نفس کشیدن خودم و خانواده ام می خواد..........

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

برای آرامش دادن به یک ذهن آشفته

برای هدف دادن به یک ذهن سرگشته

برای انگیزه دادن به یک ذهن خسته

از کجا باید شروع کرد؟

خیلی خسته ام این روزا........

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

مهردادم..........

روزها تندتر از هر روز می گذرند و من بیشتر از دیروز و روزهای گذشته دلتنگ و عاشقتر تو سرو خرامان می شوم.........

روزها می گذرند و  عکسهای تو بیشتر و بیشتر فضای اتاق مادر را پر می کند و یاد تو در خاطر من و حمید بیش ار بیش جا خوش می کند..........

روزها می آیند ،چون روزی که تو آمدی..........

روزها می گذرند ، چون تو که گذشتی و به باغهای سبز ملکوت پر کشیدی......

مهردادم، دستهای خسته ام را به سوی آسمان دراز می کنم برای به آغوش کشیدن تو.........

مهردادم،

۲۲ اسفند تولدت مبارک..........

مهردادم...........

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

از رفتنت دهان همه باز...م
انگارگفته بودند:م
پرواز!م
پرواز!
(قیصر امین پور)
 
* دلم براي اون مزار قشنگت با اون عكس مظلوم تو روي سنگ مزارت تنگ شده........
 
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

به خدا می‌گن جابر. می‌دونی جابر یعنی چی؟ یعنی شکسته‌بند

دلت رو که شکست... نبر پیش هر کس و ناکس. ببرش پیش همونی که می‌دونی کارش حرف نداره...وقت قبلی هم نمی‌خواد. حالا حالاها هم وقت داره براش حرف بزنی. اصلا یه‌جور رفتار می‌کنه انگار مطب رو امروز فقط برا تو باز کرده.

به خدا خوبت می‌کنه...

منم اینروزها شدیدا محتاج کمکمشم.......میدونم، می خواد بازم بهم بگه که آی بنده باهاتم، چشماتو باز کن!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 5:34 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

۱- موبایلم  زنگ می خوره، حمید پشت خطه: میگه بهشت زهرام ، سرخاک مهرداد.......باهاش نمی خوای احوال پرسی کنی؟؟؟چشمام پراشک میشه و تند تند چندتا دونه ازشون قل می خوره رو صورتم.........همکارم میگه: چیزی شده؟؟؟؟؟؟؟

۲-توی خونه تکونی ها گاهی چیزهایی رو از گوشه کنار پیدا می کنی که دلتو بدجوری تکونت می ده و پرتت می کنه به گذشته های دور.......مثل یه تیکه کاغذ یا یه دست نوشته........

۳-بازدید از مکانی که روزگاری نه چندان دور سرپرست چندتا قسمتش بودم برام هم دلچسب بود و هم استرس آور.دلچسب برای کارمندایی که هنوز با دیدنم  با شادی به سمتم میان و این نشون می ده که خاطره خوبی از من تو ذهنشون هست و استرس آور از اینکه چه شرایط سختی رو اونجا گذروندم.....

۴-از خریدهام تو فروشگاه می فهمم که من دو تا بچه دوست داشتنی دارم که اول برای اونا خرید می کنم و بعد برای خودم.........پفک برای مامان و دلستر و دیجستیو و رنگارنگ برای سعید.........

۵- ذهنم این روزا بدجوری درگیری مسئله ایی هست که با وجود اینکه سپردمش دست خدا ولی فکرمو ناخودآگاه مشغول کرده.........

۶-یه عید آروم دلم میخواد که آروم واسه خودم بشینم تلوزیون نگاه کنم  و توی تهران خلوت گشت و گذار کنم.....آرزومه این یکی!

۷- برنامه سال جدیدتون چیه؟

۸-.............

۹-سریال حلقه سبز هم تموم شد و گرچه آخر سریها مشتریش شدم ، اما قسمت آخرش برام خیلی جذاب بود.کاشکی مسئله اهدا عضو بیشتر بعد از مرگ بیشتر توی کشورمون جا بیوفته!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 5:57 بعد از ظهر توسط نفیسه |