قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تكیه دادهام!
(شادروان قیصر امین پور)
هوالمحبوب
محرم می رسه و دلم بی اختیار پر می کشه سمتت........یاد قیمه های مسجد حجت ابن الحسن و یاد سقایی ات..
یاد صبرت و سکوتت و نجابتت........یاد قامت بلندت که دلم براش بال بال می زنه و اون دستات که به اندازه تمام دنیا دلتنگشم........
وقتی از زینب میگه و غم مرگ برادر.....وقتی از حسین میگه و خم شدن کمرش بعد مرگ برادر با وفاش عباس.........وقتی از فاطمه میگه و رقیه کوچیکش....... می خوام برای یک لحظه هم شده توی اون صحرای غم باشم یا لب آب فرات..........
محرم غم به دلم میاره و افتخار داشتن برادری چون تو و یدک کشیدن لقب سادات........
مهردادم، درسهای قشنگی هم دادی گرچه فرصت با هم بودنمون کمتر از اون چیزی بود که بتونم کنارت باشم و کنارم باشی.......
مهردادم، هنوز هم لباست بوی عطرتو می ده و انگشترت که تو جانمازمه، انگشتای قشنگ مردونه اتو بیادم میاره.........
مهردادم، برادرم.هنوز هم از تلفظ اون اسم قشنگت ، بی اختیار اشک به چشمهام میاره......
کاشکی تمومی این ۸ سال برام فقط و فقط یک کابوس بی تعبیر بود.......
مهردادم ،اینروزها بر سر سفره جدمون هستی و ازت عاجزانه خواهر کوچولوت التماس دعا داره........ می دونی که مامان شرایط روحی و جسمی خوبی نداره و می دونم که چقدر دوستش داری.........دعاش کن که عاجزانه ملتمس دعای تو مرد بهشتی هستیم.
مهردادم، دلتنگ و دیوانه تو هستم در این روزها!
چون شاه مظلومان حسين عازم به ميدان شد
زينب برون از خيمهها به آه و افغان شد
چون شاه مظلومان حسين شدعازم ميدان
گفتا برادر صبر كن حالم پريشان شد
جان برادر صبر كن بوسم گلوي تو
هوالمحبوب

برگشتم و ممنون از تمام کامنتهای قشنگی که دوست دارم پیش خودم حفظشون کنم......عکس بالا حدودهای ۶ صبح فرودگاه امام خمینی هست (روز برگشت)
هوالمحبوب
برف-فرودگاه امام خمینی- چک این- چک اوت-
خداحافظ!!!!!!!!!!
بازهم تولدت مبارک اونم امروز و توی این برف و درحالیکه من وقتم خیلی کمه...........امروز صبح همه اش یادت بودم..........
حرف خاصی ندارم..........ساکها بسته و آماده است.......... به این راحتی؟ اینم میشه یه امتحان باشه......
به خودم نهیب می زنم:تا چند ساعت دیگه چند هزار کیلومتر از همه اون کسایی که دوستشون دارم دورم!
چه برفی میاد.......
چه برفی........
به این راحتی؟
نمی دونم!
هوالمحبوب
مگه میشه آدم از همه اون چیزها و کسایی که تو قلبش یه عمر نگه داشته رو ، اونقدر کینه به دل بگیره که نگو؟
چقدر توی این وبلاگ از دلتنگی نوشتم؟ وقتی که پستای قبلی ۳ یا ۴ سال پیشمو می خونم ،بغض گلومو می گیره........
مگه میشه آدم روزهایی که براش عزیزه و یه خاطره ایی ازش داره فراموش کنه؟ مثل اون روزی که تو توی بیمارستان ساسان به دنیا اومدی و من از خوشحالی داشتم پر می کشیدم....... مهم نیست که اینا رو بخونی یا نخونی.مهم نیست که ازم کینه داشته باشی یا نداشته باشی و هر جا که بشینی بگی یا بنویسی که چقدر ازمون نفرت داری.........
مهم نیست که سکوت منو اسمشو بگذاری مظلوم نمایی............مهم اینه که من اسم سکوتمو در برابر همه این چیزها بگذارم صبر.........می دونی که صبرو سالهاست خوب بلدم ، از اون زمانی که تو ۹ ساله بودی و همه چیز عوض شد از اون ظهر شومی که از مدرسه اومدی و بهت هیچ کسی هیچی نگفت و تو توی ماشین به من گفتی هیچکی به من هیچی نمیگه اما من می دونم بابام مرده....از همون روز بود که صبرو یاد گرفتم...........
می دونم و می خوام بدونی سکوتم ، فقط برام یه انتظاره تا روشن شدن حقایقی که با بزرگتر شدنت روشن و روشنتر می شن.......دوست ندارم هیچی رو برات توضیح بدم که می دونم همه چیز یه روزی روزی روشن می شه...........
مهم نیست که بدونی همیشه با رد شدن از جلوی خونه اتون اشک می ریزم.مهم نیست بدونی که با دیدن اون همه عکسهای تو ، دلم برات پر می کشه...........
مهم نیست که بدونی تولدتو یادم نرفته و روز تولدت برام عزیزه...........
شاید یه روزی ، روزگاری این حرفارو اتفاقی خوندی و با خوندن همه این چیزها اشک تو چشمات حلقه زد که تمام این روزها رو و هر روزی رو که از تو نوشتم با اشک نوشتم..........
تولدت مبارک که آرزومند آرزوهای شیرین و قشنگت هستم ،همیشه و هرجا ............