
** ممنون از احوال پرسی ها.مامان فعلا مشهد هست و امشب با آخرین پرواز تهران -مشهد بر می گرده!
***
هوالمحبوب
زندگی خودتو داشته باشی و یه روز صبح که بری سر سینک ظرفشویی،دم آقا موشه رو ببینی!!! حالا ۲ روزه در آشپزخونه بسته است و نه همسری و نه داداشی نتونستن این آقا موشه رو بگیرن و منم که حساس
..........
القصه که زندگی باحالی دارم و آخر هفته اگه بشه می خوام اگه آقا موشه مرد
بیوفتم به جون آشپزخونه............
آهای آقای همسایه پشتی .حالا وقت خونه خراب کردن بود؟![]()
خلاصه که زندگی امون به هم ریخته اساسی!
هوالمحبوب
مامان این روزها سیر نزولی ضعف جسمی و روحیش بیشتر شده و من توی این میون هیچ کاری از دستم انگاری بر نمیاد...........حافظه اش بسیار ضعیفتر از اون چیزی شده که توی همسن وسالای خودش دارم می بینم و از صبح تا شب فقط فکر و ذکرش اینه: حافظه ام ضعیف شده و همین تلقینی که به خودش می کنه هم بیشتر سوقش می ده به اینکه واقعا فراموشکار شده و هم ناخودآگاه منو به هم می ریزه ....
همین امر انگاری داره از من یه زن بی حوصله تو زندگی مشترکم می سازه، می دونم که سعید با تمام وجودش داره با این شرایط کنار می یاد و منو تشویق می کنه به مراقبت بیشتر از مامان ولی راستش از این صبوریش شرمنده می شم........
بگذریم ..........که گاهی دلم برای این درد و دلهای ساده با مهرداد تنگ می شه........اون تنها کسی بود که اون روزا آرومم می کرد و آرامشم می داد.......
اون توده چربی که تو گلوشه منو داره ناراحت می کنه..........می ترسم..........چرا اینهمه من این زن فرشته صفتو(نه تنها به صرف مادر بودن) دوست دارم.........
اینروزا زیاد حوصله آدما رو ندارم.........حوصله هیچ کسی رو ندارم............
التماس دعا
یا علی
****با عرض معذرت از بسته بودن قسمت نظرخواهی****
هوالمحبوب
بلاخره این دوره نه چندان آسون از زندگی مشترکمون به پایان رسید و سربازی یک سال و چند ماه همسری پنج شنبه به پایان رسید و همسری با کارت پایان خدمتش برگشت خونه........چشمام پر اشک شده بود، شاید برای خیلی های دیگه این مرحله شاید بی اهمیت بوده، ولی برای من اینطور نبود و لحظه لحظه تو سکوت آرزو می کردم که زودتر تموم شه.......
می دونستم خیلی از آدما از دور نشستن و تماشا می کنن که ما چطوری با این مرحله دست و پنجه نرم می کنیم.حالا با غرور می تونم سرمو بالا بگیرم و بعد شکر خدای مهربونم با افتخار بگم که از پس این مرحله هم براومدیم........
توی دلم از داشتن خدایی ببش از حد انتظارم رحمان و رحیم به خودم می بالم و روز به روز بیشتر به داشتن چنین مردی تو زندگیم افتخار می کنم........
التماس دعا

هوالمحبوب
نمیدونم شماها هم یه جایی تو دلتون دارین که وقتی یهچیزی میخونه، یه آهنگی گوش میده، یه بویی می شنفه، یه چیزی یا کسی رو میبینه...بیاختیار چشماتون رو خیس میکنه؟ نمیدونم خاصیت اون چیز چی باید باشه. یاد خاطرات گذشته بیندازتمون؟ از یه ترس نهفته در آینده خبرمون کنه؟ نمیدونم. تا حالا نتونستهام جنس اون چیز رو بشناسم تا ببینم چی میخواد از من..........
*اینروزها شدید استرس آینده رو نا خودآگاه دارم..........ادامه تحصیل همسری که برام از هرچیز مهمتره .........شرایط جسمی مامان........ نیاز خودم به یه مسافرت چند روزه به دور از هرگونه ارتباط کاری .............
نمی دونم...............
التماس دعا
هوالمحبوب
یادمون باشه وقتی یه نعمتی از خدا گرفتیم، حواسمون نره به طلبکاریهایی که یکی دو روز بعد از عادی شدنش برا خدا ردیف میکنیم.
خیلی اوقات حالی که آدم میتونه با درست نگاه کردن به نعمتهاش برا خودش ایجاد کنه، از لذت داشتن اون نعمته خیلی خیلی خوشمزهتره. با داشتههامون حال کنیم . این شکر نعمت نعمتت افزون کند واقعا کارکرد داره. راست میگمااااااا!
التماس دعا
**به برکت چت اتفاقی شبانه مسبب رفع کدورت یه خواهر برادری شدم که سالها بود توی دوتا کشور مختلف از هم دلگیر بودند.......فکر نمی کردم موقع صحبت با هم اینقدر قربون صدقه هم برن و از خوشحالی زبونشون بند بیاد و گریه کنن.......ولی همه این کارارو کردن و من شب خوبی داشتم.......فکر می کنم اون دوتا هم شب به آرامش و خوبی خوابیدن........
* یه مسافرت دارم کوتاه ولی لازم...... سر زدن به مادر و پدر همسری!!!!!خیالهایی در سر دارم به امید خدا برای این مسافرت کوتاه! جای غربت نشین خوبمون خالی که هر سفر به یادشیم!
هوالمحبوب
هوای بارونی رو دوست دارم و بارون هوای دل ما آدمارو لطیف می کنه چه برسه به طبیعت و خیابون و بیابون و.........

* داره تصمیم گیریهای اصلی زندگی مشترکمون کم کم شکل می گیره و لطف خاصی داره نظر دادن و نظر گرفتن برای راهی که باید مشترک و پا به پای هم طی کنیم.........دلهرها هست و من اینروزها بیشتر از همه نگران مامان هستم که به کودکی مظلوم بدل شده و قلق رفتارش فقط دست خودم هست..........نمی دونم چه کنم و ترجیح می دم فعلا بهش فکر نکنم....
*بالاخره ما هم از اینا
خریدیم، توی آسیای شرقی عقیده دارن اگه به تعداد فرد(نه زوج) داشته باشی برات شانس میاره و حالا ما هم خریدیم، البته اگه خودت بخوای از تایلند و مالزی بیاریش ،ورودش ممنوع هست!
تو باز خواهی گشت
به خاطر همان دستان گرم
و به خاطر حرفهایی که پنهان ماند
در پس کوچه نجابت
تو باز خواهی گشت
حتی اگر من در آغاز آن خیابان
به انتظارت نمانده باشم