تبليغاتX
بی خداحافظی


بی خداحافظی

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست





















هوالمحبوب

 

برای پدرم:

مدتهاست که دلم هوای آغوش گرمتو کرده که پناهگاه  کودکی های من بود.......خیلی وقته که اون حسو به فراموشی سپردم و حالا  کلی مسئولیت رو دوشمه: مسئولیتهای یک زندگی  مشترک،  مسئولیتهای یک کار ، دخترک مادری رنجور و مریض که داغ جوانی رعنا بر دل دارد و خواهر کوچک برادری که گاه گاه دردو دلهایی نهان با من دارد.........

فکر  مامان و وابسته شدن بیش از بیش من به این فرشته مهربان، که  این روزها روز به روز تحلیل می رود ، و دوری احتمالی من از او به خاطر شغل احتمالی همسری تمامی فکر و ذکر مرا مشغول نموده است .

و من در این میان خود را به فراموشی سپرده ام ........

به دعایت سخت محتاجم............

 

** ( ساعت ۵.۳۰ عصر اضافه شد) :

برای برادرم:

تلوزیون دستگاه شوک و بیمارستان و سی.سی. یو نشون داد و جوونی که داشتن با شوک به زندگی برش می گردوندن........بی اختیار دلم هواتو کرد....ببینم  مهرداد،لحظه  آخر هم  که داشتن شوک می دادنت همینطوری ماسک رو دهنت بود؟؟؟ خدا می دونه اون لحظه به تو چی گذشت و کسی چه می دونه تا ابد به ما چی می گذره؟ می دونم باید قوی باشم........اما.......

التماس دعا

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

بعد از 12 روز دراختیار قرارگرفتن توسط رئیس لرمون، با 5 پیشنهاد کار در معاونت های مختلف شرکت ، بالاخره  دیروز نامه اعلام نیاز من توسط یکی از معاونت ها خورده شد و رئیس لر که شوکه شده بود  از امضاء نامه جابه جایی من خودداری کرد که در این جا از دفتر مدیر عامل طی یک عملیات پلیسی به ایشون تفهیم شد که نامه این خانم امضاء باید بشه و شد!!!

شاید فکر می کرد توی این 13 سال کار اینقدر خوبی نکاشته بودم که الان درو کنم و حالا با افتخار اینجا می نویسم، که مدیرانی برای کار من اقدام کردند که  مقامشون 100 برابر بالاتر از رئیس لرمون بود که اومدنش به اینجا رشوه ایی بود برای افتتاح  پروژه ایی در اطراف تهران! و نه سابقه کار مدیریتی داشت و نه تجربه ایی! و 2روز بعد از اختیار کارگزینی قرار گرفتنم ، دومین نیروی فرمایشی ایشون به  این معاونت اومد و من  سومین نفری بودم که  از ماه خرداد تا کنون از این جا در اختیار کارگزینی قرار گرفتم وآخرین سمتم سرپرست اینجا!

 

بگذریم……

این مدت برام درس جالبی داشت. اولی سکوت زمانی که شخصیتت داره له می شه و به ارزشهات بی احترامی می شه معنا نداره  و  دوم شناخت آدمهایی  که اسمشون همکاره و گاهاً دوست ! ولی سلامشون  بی طمع نیست!!!!!!! و در صورت نفعشون بهت سلام می کنن! مراقب این آدمها باشین و در هر لحظه از زندگی توکلتونو از دست ندین که شاید در پس پرده رازهایی نهان باشه که من و تو ازش بی خبریم!

یا علی

نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

شب که می رسد از کناره ها
گریه می کنم با ستاره ها


همچو خامشان بسته ام زبان
حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ایم
ما پیاده ایم ای سواره ها                 (حسین منزوی)
 
 روزهای بدی رو دارم می گذرونم  وبه خودم امید می دم که همه چیز تموم میشه........ نمی دونم این بی برنامه گی توی اداره ما از برکات  دولت هفتم(هشتم؟) هستش یا خبر نداشتن آقای قالیباف شهردار محترم و شورای شهر از عملکرد مدیران بی کفایت  سفارش شده  اشون؟
 باید صبور بود و توکل کرد...........همین
 
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

 یه دف  می خوام و یه لباس سفید بلند و  نوایی آسمونی و روحانی که منو از خود بیخود کنه و یه باطن پاک پاک از گناه........زمزمه ایی تو گوشمه:

هو الحق و هو الهو

چند وقتیه که بوسیدم و گذاشتمشون کنار؟؟؟؟؟؟دور شدم.....دورتر از دور.......

پیدا شدنم؟ با خداست!!

سخت محتاج دعای خوبانم .............

یا علی

نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

دلم یه بارون حسابی می خواد ، که برم زیرش  راه برم.....دلم حسابی بارونیه!

کی می دونه چی پیش میاد؟؟ تو می دونی؟

دلم بارونیه!

راستی آقای قالیباف می دونی چی داره تو اداراتت می گذره؟؟نه! نمی دونی!

 

 

نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

 به قول مهرداد که میگه با صدای بلند به همه سلام کن: پس سلام !

**من خوبم و کماکان درد  قلبم به  راه هست و فعلا مامان مریض شده و دیشب کارش رسید به دکترو ام.آر.آی!و همین عامل باعث شد که مسافرت اراک رو نصفه نیمه ولش کنم و بیام تهران......دلم  برای همسری بیشتر سوخت که مامانش اینا رو درست و حسابی ندید و پاشد اومد با من تهران...... دیشب هم طفلکی با اینکه امروز صبح تدریس داشت، دیشب تا دیر وقت دنبال کارهای دکتر مامان بود........گاهی وقتا من  اینقدر شرمنده انسانیتش می شم که حد نداره یاد اون شب خواستگاریش می افتم که گفت قول میده جای خالی بابا و مهردادو برام پر کنه......و حالا  هر روز که می گذره می بینم مردونه پای حرفاش ایستاده ........ نمی دونم چرا اینارو بی اختیار نوشتم ، چون اصلا قصدم این نبود!!!

** کنسرت تنبور شمس هم رفتیم و  کلی لذت بردیم ، عکسهای کنسرت رو می تونین از اینجا نگاه کنین! واقعا این خانواده پور ناظریها همه اشون هنرمندن ، ولی اون  آقا گوگولی فرانسویه (که اسمش یادم رفته) که با انواع و اقسام سازهای ابداعی گروه اومده بود هم خیلی مورد تشویق قرار گرفت

رقص سماعگران قونیه هم که به مناسبت سال مولانا از ترکیه اومد بودن هم لطف خاصی به مراسم داد  که همسری تو وبلاگش قراره بیشتر بنویسه........

** رئیس لرمون هم خوبه و فعلا مشغول  اذیت کردن همه مونه ، گاهی وقتا دلم می خواد بیخ خر این آقای شهردار بگیرم و بگم خداییش اینا کیان که آوردیشون راس کار؟ راستی اصلا آقای قالیباف  از وجود چنین کسایی باخبره ؟الله و اعلم! تو این ۱۳ سال کاری من این یکی نوبره!

** چند وقتیه  دارم بی محتوا می نویسم، خودمم اینو دوست ندارم............

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

روز شروع شده و به لطف نبودن رئیس لرمون!(خب لره دیگه!) من  نشستم  اینجا پشت میز کارم و دارم وب لاگ آپ می کنم!!

**دو سه روزی هست که قلبم درد می کنه و برای من که نسبت به  مریضی بی اهمیتم، خیلی نگران کننده هست! .........

**فردا شب هم به امید خدا با همسری کنسرت تنبورنوازان شمس هستیم با اجرا کیومرث پورناظری و یه گروه سماع گر از قونیه ترکیه که توی کاخ سعدآباد برگزار می شود!!!

**امشب که شب عیده شب عزیزی برای من هست ، خواستگاری همسری از من در اقدامی غافلگیر کننده  و در حالیکه همسری برام بیشتر نقش یه داداشی گل رو داشت انجام شد ....... 

**آخر هفته هم که به سمت شهر همسری اراک پرواز داریم.....

***عید همگی مبارک.........توی این شب عزیز برای تمام مریضا  بیاین دعا کنیم.........

فتو بلاگم  با  تعدادی از عکسهای تخته فولاد اصفهان به روز شد ، عکس زیاد انداختم ولی فعلا این تعدادو داشته باشین............

من رفتم سراغ کارم.

........ به همه خوش بگذره

نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

مثل تمام آنها كه رفتند
"نو هم نماندي و رفتي..."
رفتن يعني نديدن
و من ديگر تو را نخواهم ديد....

لعنت به اين روزهاي تكراري...
اين داستان كليشه اي مرگ
لعنت به خاطرات...

 امروز به تو فکر می کردم و به سالهایی که نه تنها به عنوان یک پدر ، بل  چون دوستی عزیز به من چگونه انسان بودن و سالم زیستن را آموختی و من امروز با افتخار  از تو یاد می کنم......... چون نه من ، بل دیگران نیز از تو به عنوان مردی نیک یاد می کنند........

چقدر دلم می خواست  کودکی ۵ ساله بودم وپشت دخل داروخانه ات قایمکی دنبال قرص جوشان ها و شربت های تقویتی پرتقالی سانستول بگردم و یه ناخونکی بهشون بزنم......

چقدر دلم می خواد باز هم جمعه بیاد و بریم آبعلی و تو  کمکم کنی که از زین اسب بالا برم و سوار اسب بشم.......

چقدر دلم می خواد که پشت ماشینت قایم شم تا مامان نفهمه و نزدیکای اراک که فهمیدم از تهران دور شدیم ، خودمو بهت نشون بدم..........

چقدر دلم می خواد ، کنار دستم بشینی و رانندگیمو ببینی.آخه میگن من شبیه تو رانندگی می کنم......

کاشکی می شد سوار اون گالانتت بشم و با هم بریم خرمدره ، کارخونه مینو  و من از صبح تا شب تو حیاط خونه مهرداد بدوم!

هشتمین سال نبودنت، که پنجره جدیدی برای زندگی من بود، گرامی باد

دخترک  همیشه کوچکت

نفیسه

نوشته شده در پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط نفیسه| |


Design By : Night Skin