تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

 

ساعت از  11ظهر گذشته و هرچی فکر کردم نتونستم افکارمو اول روی کاغذ بیارم و بعد توی این دنیای مجازی........وبلاگم امروز منتظر یه متنه از من، یه متن برای بیاد آوری اینکه منو همسری یک ساله  که در کنار هم هستیم.........

توی این یک سالی که من و سعید زندگی مونو شروع کردیم، شاید روز به روز درسهای جدید ازش گرفتم  که برام گرانبهاترین هدیه است...........صبرش و عزت نفسش و گذشتش، تواضعش و حفظ حرمتش و ادبش، انسانیتش و حس نوع دوستیش و مهمتر از همه خانواده دوستیش و احساس وظیفه ایی  که نسبت به خانواده داره.........فروتنی اش و بی ریا بودنش با وجود خیلی برتریها که در سعید می بینم...........

همه و همه منو روز به روز به این باور می رسونه که بی شک و تردید فرشته ایی در زندگی من هست که به پاس دعای پدر و مادرم و  مسافر بی خداحافظی ام از درگاه  لطف بی کران خداوندگار مهربانم دریافت کرده ام.......

برای گفتن و نوشتن حرف زیاده و تمایل من کمتر به نوشتن از او در این دنیای مجازی.......  دوست دارم از این حس با احترام یاد کنم ، که در وجود من یک حس نوپا نبوده ونیست........

فردا به یادبود این اتفاق  شیرین به اتفاق خانواده هامون توی رستورانی جمع میشیم که بعدا مفصل ازش می نویسم..........

جای دخترکی که من دوستش دارم ، فردا خالیتر از خالیه!!!!!!

التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

بلاخره از سفر به شکر خدا برگشتیم و کمبود بنزین هم رومونو کم نکرد و ما روشو کم کردیم...سفر ما از رشت شروع شد و بعد انزلی و دو روز جالب و دیدنی رو در سرعین گذروندیم و بعد مجدد از انزلی به سمت جاده کناره  راه افتادیم و  شب رو در نوشهر گذروندیم و بعد از سمت جاده محمود آباد به تهران اومدیم......... سفر خوبی بود ..........

عکسها رو تو فتو بلاگم گذاشتم.......

و چند تا عکس مخصوص:

۱. جیم کری تو سر عین

۲.مزار سیروس قایقران (بندر انزلی)

این پستو داشته باشین  فعلا!

التماس دعا

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

بلاخره بعد ۲ هفته استرس مرخصی گرفتن از رئیس مربوطه ، دم آخری ازش مرخصی گرفتم و به امید خدا با همسری عازم  سفریم........مقصد اولیه رشت (عروسی دوست همسری)و بعدشو  خدا می دونه!!!!!!

ممنون از اونایی که اومدن و بابت پست پایینی نظر دادن ..........شاید به قول همسری باید همه چیزو سپرد دست زمان..........

هفته دیگه هم میشه سالگرد عروسی خاله سوسکه و آقا موشه! یعنی من و همسری...........خدا بابارو بیامرزه که این شعرو برام کوچیک بودم می خوند: یه دختر دارم شاه نداره.......... و یاد اون عزیز رفته سفرم بخیر  که همیشه تو بازیهام شوهر خاله سوسکه بود...........

و............

فردا از جاده ایی رد میشم که سالهاست بعد مرگ تو، دیگه ازش رد نشدم مگر با گریه  و اجبار........جاده ایی که ۸ سال پیش اون روز بعد شنیدن خبر مرگ تو انگار هیچ وقت نمی خواست منو به تهران برسونه.......

مهردادم ، مهردادکم..........مگه میشه از یادم بری؟ مگه میشه برام کمرنگ بشی داداشی؟

چقدر می بالم از داشتن سعید به عنوان همسر و همراه........کاشکی بودی،برای دیدن سعید........حالا دیگه محمد رضا جای تو به اون میگه عمو ........یه جورایی پا جای پای تو گذاشته ، تو خیلی چیزا باهات شبیه، که من همیشه درون تو جستجوشون می کردم  و حالا صبوریش.........چقدر داره با صبوری کمکم می کنه......

صدات تو گوشمه: خواهری..........

مهرداد، کاشکی اینقدر نزدیکم بوی که سفت و محکم بغلت می کردم و انگشتای قشنگتو می بوییدم.......چقدر دوستت دارم.........

آیا بازم دیداری هست؟......

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

از ظهر جمعه است  که این شعر مرحوم آغاسی تو ذهنم داره تکرار می شه:

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی...

هوای صبح تهران یه جورایی خفه و دم کرده هست..... دلم سفر می خواد.......

...........

شاید نباید دیگه از دلتنگ بودن  برای تو نوشت.........شاید سرنوشت یه روزی ، یه جایی منو با تو روبرو کرد.........

شاید ................شاید..........

شاید نباید دلتنگ شد............

فاصله ها  انگاری فقط چند تا کوچه نیست.....بیشتر از این حرفاست.....

بگذریم...................

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 17 تیر1386ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

تا حالا دقت کردین چندتا از پستام عنوانش دلتنگی بوده؟ پست امروزمم اسمش دلتنگی هست.دلتنگی هایی از جنس شیشه های نازک و رنگ رنگی که یه مدتی مد شده بود  روکار خونه ها رو باهاش درست می کردن و ما با کلید  به جونشون میوفتادیم تا اون شیشه رنگ رنگی هارو از  دیوار بکنیم........

دیدی  گاهی دلت برای کسی تنگ میشه و دم دستت نیست می ری سراغ عکسش ، نامه هاش، یا چه می دونم  هرچی که مربوط بهش باشه ؟ اما گاهی هم دلت برای کسی تنگ میشه که هیچ چیزی ازش نداری  جز  یه شبح مبهم که دم به دقیقه تو ذهنت عوض میشه؟

اینروزا دلتنگی های منم شده از این  دو جنس........دلتنگ یه  مسافر  از یه طرف و یادگاریش از طرف دیگه..........اولی دلتنگیاش تموم نشدنی و دومی؟؟؟؟

صبور باید بود، اینطور نیست؟

التماس دعا

یا علی

*  همسری، بابت حرفای دیشبت  تو مورد بالا ممنونم که آرومم کردی.

* این عکس رو ببینین.امروز لای روزنامه همشهری گذاشته بودن، اینم عاقبت کار کردن توی یه منطقه باکلاسه تهرونه    این کلاسش منو کشته   

+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

دیشب مراسم خاکسپاری مهستی رو نشون می داد که برام  نه اون ادا و اطوار های آدمهای شرکت کننده با اون قیافه ها و عینک دودیهای مسخره مهم بود و  نه کار علیرضا امیر قاسمی  که امتیاز پخش این  خاکسپاری رو خریده بود! ..........برام چیزی که مهم بود  و دلمو به درد آورد  اینهمه ایرانی هست که تو ی غربت می میرن و سهمشون از کشورشون یک مشت خاکی هست  که روی تابوتشون ریخته می شه که بهش میگن خاک ایران.........

یه چیز دیگه: این عکسا ....جبهه و شهادت!!!!! آخرش چی شد؟حالمو این عکسا بد کرد

التماس دعا

یا علی

 

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

امروز درگیرترین روز کاریم  از بعد عید بود ، در*گیریهای دیشب  شهر به اداره ما هم سرایت کرد و چه سرایت کردنی!!!!!!! 

آرام بخواب کوروش!!!!!!!!! شهر در امن  و امان است!  از ترس فی لتر عکس نمی گذارم.......آقا اجازه؟؟؟ هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیس دخترم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

 این روزها به جای شرکت توی مجلسهای زنونه که بیشترش به غیبت و پچ پچ در مورد لباس فلانی و جهیزیه دختر  شمسی خانم و طلاهای جدید زینت خاتون ، ترجیح می دم وقتمو تو خونه بگذرونم یا با همسری و مامان و بعدش هم به کار  آشپزی  و گلکاری و باغچه کوچولوم بپردازم یا کتاب خوندن و  خرید!!!

کسل کننده ترین مجلسها برام این جور جاهاست و  گاهی هم که به زور رفتم مرتب بهم می گن: نفیسه جون چرا کم حرفی ؟ چرا حرف نمی زنی؟ و این جور بودن من براشون عجیب غریب بوده و مطمئنم در نبود من بحث جدیدشون منم بودم  که این دختره ما با دم خور نیست یا خودشو میگیره و این جور حرفا..سعی کردم از کنار این جور حرفا آروم رد شم  و به روی خودم نیارم........

البته من هم بیدی نیستم که از این بادها بلرزم و من بکشن هم توی این جور مجالس شرکت نمی کنم.حالا خواه باعث دلگیری کسی بشه یا نشه!

بگذریم........امروز بی اختیار این نوشته ها به ذهنم اومد.......

*راستی اونایی که اینترنت سرعت بالا و بدون فی لتر  دارن این لینکو  از دست ندن.از صبح کلی منو به فکر فرو برد.........

* دلم لک زده واسه اون ماست محلی و خیار شوری که مادر همسری دیشب برامون آورده. دستش درد نکنه......

+ نوشته شده در شنبه 2 تیر1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط نفیسه |