تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

 

هوالمحبوب

 

همه‌ی روزهای نرفته
همين امروز است.

همه‌ی روزهای رفته هم
همين امروز است.

شب که بيايد
شب مجبور است
تمام شکوفه‌های روشنِ شبتاب را
باور کند.

حالا آوازی بخوان
می‌دانم اين بادهای گرسنه
از چيدنِ بی‌هنگامِ نی‌زارها آمده‌اند
اما سرت را که بالا بگيری
يک آسمان مرواريدِ پراکنده آن بالاست.


آفتاب غايب باشد
رَدِپای کم‌رنگ همين پرنده تا پُشتِ کوه
يعنی خيلی چيزها ...

چراغ را بالاتر بگير!

سیدعلی صالحی

 

حیفم اومد همه شعرو اینجا نگذارم،

 

التماس دعا

یا علی

* همسری     این روزها داره یه بچه لوس  و بداخلاق  و غرغرو  رو با صبوری تحمل میکنه....نمی دونم از فشار کاریم هست که صدبرابر شده یا آستانه طاقتم  که کم شده؟

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

دیروز سر کار با یه مانتو نخی گل و گشاد و بلند که مشکی بود و گلای ریز داشت رفتم و طرفای عصر دیدم از حراست اداره محبومون اومدن سراغم که مانتوتونو  عوض کنین ُ مخالف شئونات اسلامیه! منم گفتم کار اینجا اینقدر حل شده که مونده مانتوی بنده؟ اونم منی که ۱۳ سال کاریم جزو یکی از مقیدترین کارمندا به پوششم بودم و توی محیط کارم به حدی پوشیده می گردم که فکر می کنم گاهی یه چادر و نقاب و دستگش کم دارم........خیلی بهم برخورد ولی کاری نمی شد کرد.......

همیشه حجابو دوست داشتم  چه توی جاهایی که اجبار بوده و چه جاهایی که کسی کاری به کارم نداشته و خودم تصمیم گیرنده بودم و انتخاب شخصیم این بوده ولی اینکه یکی که اصلا قبولش ندارم اینو بهم بگه برام سنگینه!

خب باید برم. امروز برادرم  مجردی( خانمش اینا مسافرتن) خونه امون مهمونه و براش حلیم بادمجون و ماکارونی و سالاد شیرازی استاد کردم

امروز آپم قاطی پاتیه!

*دلم واسه یه دخترکی که اینجارو می خونه و از پاییز پارساله به من زنگ نزده خیلی تنگ  شده و حتی با وجود تلفن من هم نیومده پیشم!!!!!اینجارو برای این می نویسم که حتی بعدها اگه روزی اومدی سراغ وبلاگم بدونب که همیشه دوستت داشتیم وداریم و این انتخاب خود تو بوده که مارو به عنوان افرادی قبول کنی که تورو به عنوان تنها یادگار مسافر از دست رفته اشون دوست دارن........بگذریم!!!!!!!

*از مسافرم نوشتم و بغض چون همیشه گلومو فشرد..........کی می تونه بفهمه که بعد اون بر ما چه گذشت؟برادرکم...........آرام جانم..........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

چند شب پیش کانال  Mbc 4 برنامه  اپرا وینفری(Operah Winfrey) با بن جوی خواننده محبوب دوران تین ایجری من مصاحبه داشت و کارهای خیریه اونو نشون می داد.  ایشون بعد از طوفان کاترینا در نیواورلئان و گرینبورگ در آمریکا که باعث بی خانمانی افراد زیادی توی اون دو  ایالت شد که عموماً فقیر بودن ، به چند تا خانواده یک خونه کامل با تمام امکانات یک زندگی خوب رو داده بود و موقعی که  خانواده ها  با این حرکتش غافلگیر می شدن و اونقدر شوکه می شدن که نمی دونستن چی کار کنن ........

شادی اونا تو اون لحظه اینقدر قشنگ بود که به بن جوی  و  این کارش اینقدر حسودیم شد که نگو......

به نظرم نرسید که این کارش حرکت نمایشی یا تبلیغی باشه و انگار از ته دل و با صمیم قلبش اون کارو برای اونا انجام می داد!

اینارو نوشتم تا اینو بگم که چند وقتی هست که  وقتی  با همسری می ریم بیرون و رستورانی می ریم،  یا هزینه ایی برای تفریحاتمون می کنیم ،  تو دلم یه جورایی ناراحت می شم و عذاب وجدان دارم.از اینکه  چرا ما این هزینه رو کردیم و جاش می تونستیم مثلا شام خونه بخوریم یا فلان خریدو نکنیم   و پولشو برسونیم دست  خانواده ایی که مثلا لنگ  چند تا هزارتومنیه!!!!! این فکر چند وقتی هست که  مثل خوره افتاده به جونم.......حس می کنم دینی به عهده دارم در قبالشون........

ولی اینو هم بگم که ذاتاً  دوست دارم اگه به کسی می خوام کمک کنم ، بدونم واقعاً نیازمنده  ..............

شما چه نظری دارین؟

التماس دعا

یا علی

            
+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

بعد مدتها ننوشتن توی وب لاگ حس می کنم حرفای زیادی هست که دلم می خواد تو پست امروزم جا بدم،بعد چهار ماه که با یه مدیر خوب کار کردم ، بنا بر رشوه ایی که آقای مدیرعاملمون جهت افتتاح یه شعبه از ما توی یکی از شهرستانهای نزدیک تهرانمون به آقای کله گنده اون منطقه می خواست بده، برادر فوق دیپلم متولد 1352بی تجربه  شو آورده و نفر سوم اداره ما کرده که از شانس من ، شده مدیر مستقیم من!! بااین آقا چند بار برخورد تلفنی داشتم که همدیگرو شستیم و پهن کردیم رو بند! بچهایی که قبلا باهاش کار می کردن از رفتنش جشن گرفتن، به خاطر لجباز بودنش و از خود متشکر بودنش!!!! منم بودم وقتی بهم مدیرعامل میگفت: شما با اختیار تام  هرکاری می خوای بکن، آیا چنین رفتاری رو داشتم؟

 حالا از روزی که اومده سر ناسازگاری رو با من و یه همکارم شروع کرده و تو واحدهای زیر دستمون با چند تا معاون  و کارمند! احتمال تغییر جام وجود داره.واین سرنوشت  کاریه من هست توی یه اداره طلایی که همه آرزوی کار کردن درشو دارن و من 13 سال هست که دارم اینجا کار می کنم........و البته اینو هم می دونم که شرایط همیشه به این نحو نمی مونه!

گاهی فکر می کنم کارو ببوسم و بگذارم کنار و برم سراغ فعالیتهای دیگه ایی که دوست دارم ، مثل کار تو انجمنهای خیریه یا یونیسف............کار ترجمه رو که توش خیلی موفق بودم و دوستش داشتمو ادامه بدم و هزارتا فکر دیگه........

همسری با ادامه کار من یا کار نکردنم مخالفتی نداره و کلا روی حقوق من حسابی باز نکرده و اگر هم گاهی خرجی می کنم خودم دوست دارم این کارو انجام بدم.......ولی دقیق که فکر می کنم می بینم این کار برام شده اعتیاد و بیکاری برام سخته.......

فعلا که ترجیح می دم به کار نکردنم فکر نکنم......گرچه گاهی فکر می کنم اینقدر توی این 2 سال آخر سر کارم اذیت شدم که نگو ولی این خاصیت برام داشته که آستانه تحملم بالاتر رفته و قدرت تحلیل مسائل برام بیشتر شده.......فکر می کنم اگه این مدیر گیر بهم نده ، با هاش کار کنم.گرچه کار تخصصی من این کار فعلیم نیست ولی 4 ماه هست که اینجا هستم و تقریبا سوار  این کار شدم ولی وقتی به حکم کارگزینیم نگاه می کنم خنده ام می گیره:

مدیر برنامه ریزی و کنترل کیفیت کجا و اینجا کجا؟

بی خیال که آقای قالیباف کارای مهمتری دارن تا خوندن این وبلاگ!

التماس دعا

یا علی

مسافرت مشهد هم جای شما خالی ، از زیارت و سیاحت ......لازم داشتمش!

فتو بلاگم آپ شد! با عکسای مشهد!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

یه خونه با  دیوارهایی با رنگهای که خودت با سلیقه خودت انتخابشون کردی  و پنجره هایی با پردهای تور که  نور ملایمی رو به خونه راه میده و همه جای خونه ات بوی تمیزی میده....موقع آشپزی تمام تهران زیر نظرته و اینقدر محو این منظره ایی که همیشه  یادت میره غذات روی گازه.........میز شامو با وسواس چیدی  و منتظری.......سرتو که بر می گردونی رو فرشی های همسری رو می بینی که مرتب کنار دره و از دیدنشون عین بچه کوچولوها دلت پر میکشه برای دیدنش.........

دلت گاهی موقعها میگیره ، اما خودتو می کشونی کنار همون پنجره یا حتی اگه هوا خنکتر باشه می ری توی بالکن و روی اون صندلی قهوه ایی می شینی و به باغهایی نگاه می کنی که داره یواش یواش جای خودشو به برجهای رنگ وارنگ می دن و به اتوبانی که  همیشه می خواستی تا تهش رانندگی کنی.........

داشتم می گفتم ، آره گاهی دلت می گیره و بغض می کنی.........نمی دونم چته گاهی وقتا..ولی میدونم زندگی همیشه به یک رو نیست.......سبزی خوردنای گلدونو ببین دارن قد می کشن و رشد می کنن........یه نفس عمیق بکش و یادت بیاد که بوی خوش خدا رو داری تنفس می کنی.........

روی دراور پای تختتو که نگاه کنی دو تا بلیط هواپیما می بینی.......با انگشتات می شمری.چند روز دیگه؟ 8 روز دیگه..........مسافری دختر.......

میگن زعفرون شده  کیلویی چند میلیون!!!!!!! بی خیال! بی زعفرون که نمیشه زندگی کرد!!!!!!

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط نفیسه |