تبليغاتX
بی خداحافظی

والمحبوب

121

 

دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست

(حمید مصدق)

پارسال همین روزا بود که ما در گیر و دار کارهای عقدمون بودیم ، از آزمایشگاه  رفتنو، خرید حلقه گرفته تا  سفارش گل وشیرینی و این جور چیزا..........از قصد نوشتم ما  و ننوشتم من و همسری...........می خواستم بگم من و همسری راه  سختی رو پیمودیم تا شدیم ما..........

31 فروردین اولین سالگرد پیوندمونه ...........

 

التماس دعا

یا علی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

دیدم نجمه توی وب لاگش اینو نوشته:

 اما اه !من هنوز ان مسافر گمشده را پيدا نكرده ام من تنهاي تنها هستم ولي دارم !چيزها دارم!مادري به گرمي اولين پرتو خورشيد صبح زندگي...پدري گمشده به ياد ابهام جا پاهاي گمشده در سفر دور دست.........

قلبم یه جورایی جمع میشه و چنگ به دلم انگاری می خوره ، انگاری هنوز هم منتظر اون مسافر بلند قامتم هستم.....انگاری هنوز از صدا کردن اسمش تو دلم قند آب میشه و انگاری بغل کردنش تمامی غم و غصه ها وسختی ها رو از بین می بره.....

و  هزارتا انگار دیگه..........

انگاری که نه............. ، واقعا دلم براش، نه برای خاکش، تنگ شده..........چه از هم دوریم......

.............

زیر لب زمزمه می کنم:

نه به انتظار یاری

نه ز یار انتظاری

التماس دعا

یاعلی

اینم یه روش تبریک عیده!(بهشت زهرا- اول فروردین ۸۶) قطعه ۴۶

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

شب که میرسد از کناره  ها

گریه  میکنم با   ستاره  ها

وای اگر شبی  ز آستین جان

بر   نیاورم  دست   چاره  ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف  من بخوان  از  اشاره ها

ما  ز اسب  و  اصل  افتاده ایم

ما  پیاده ایم   ای  سواره  ها

ای     لهیب  غم  آتشم  مزن

خرمنم    مسوز  از  شراره  ها

((همایون شجریان))

این روزها حس نوشتن انگاری در من نیست و فقط به ذهنم رسید که این شعر قشنگو  که از آخرین کار همایون شجریان به نام با ستاره هاست می گذارم

دیروز ماشین خراب شد  و امروز صبح بی ماشین اومدم سرکار.  راننده تاکسی  که اومدم باهاش ، هرکی از ماشینش پیاده می شد یه غری  می زد و یه متلکی بارش می کرد.موقع  پیاده شدن در ماشینو مثل همیشه (معمولی) بستم و  گوشم تیز کردم پشت سر من چی میگه! که آقای راننده نه گذاشت ، نه برداشت به من گفت: درو یواشتر ببند خانم ، این ماشینه ها! و بعد به مسافرای دیگه گفت: مثل اینکه تا حالا سوار ماشین نشده!  (اینجاشو با احساس بخونین) و من با حسرت به  پیکانی سبز رنگ نگریستم که با اون گلگیرهای  بتونه کاری شده از کنارم رد شد و منو در حسرتی بی پایان گذاشت.........امان از فقر!

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالحبوب

121

دیروز همسری این آهنگ شکیلارو گذاشته بود که برام حرفتای جالبی داشت که دوست دارم اینجا بگذارمش:

 

 

 

عمر من غارت شد  و غارتگر از من دور شد

من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد

 

عمر همراه با تکرار روز و شب گذشت

شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد

 

خویشتن را بشکنی ایثار اگر از حد گذشت

خاک بازی هر چه کردم دشمنی منظور شد

 

راه را از چاه در هر لحظه باید شناخت

یک قدم غافل شدن یک عمر راهم دور شد

 

ای جوان کی گفته فصل انتهاست

فصل امید است و روز ابتداست

 

زندگی را با چراغ معرفت آغاز کن

در رکاب دوستی ها همسفر پرواز کن

 

گر میان راه اگر  هر مانعی ره بر تو بست

عاقلانه با صبوری راه بسته باز کن

 

 با دقت برای خودتون بخونینش...........منم باید برای خودم بخونمش......اینروزها یه همکار  برامون اومده که کلی واحد عوض کرده و به خاطر اخلاق گندش با هیچکی نساخته و حالا اومده اتاق ما و اینطوری که بوش میاد موندگاره.........تحملش برام غیر ممکنه ولی راستش الانی که دارم اینارو تایپ می کنم می بینم نه اینقدرا هم سخت نیست.........تحملش می کنم ، چون  صادقانه می گم؛ چاره ایی نیست! البته اینو بگم هم اینجا هم دووم نمیاره با این رفتارهاش!

یادمه یه بار ازش یه گزارش خواستیم راجب وضع یه واحدی از اداره که جاش برامون یه آیه قرآن نوشت!!

التماس دعا

یا علی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

اونایی که امروز رفتن سیزده به در و سبزه گره زدن میشه بگن چه آرزویی کردن؟

...منم امروز تو هوای بارونی تهران  با همسری و مامان رفتیم یه پارک دنج و کوچیک توی بلوار کاوه و آرزوهامونو به سبزه گره زدیم و انداختیم توی آب.......

آرزو کردم.......

سلامت باشیم و سعادتمند.......

قدر روزهای خوب با هم بودنو بدونیم........

حس خوب نزدیک بودن خدارو از یاد نبرم.......

و اینکه.........

3 تا آرزو مادی کردم که  ۲ تاش مربوط به شخص شخیص همسری هست  واون یکی شو اینجا می نویسم........

 یه پنت هاووس کوچولو با یه عالمه دارو درخت و یه استخر کوچولو داشته باشیم......

شما چی؟

ببینم،شنیدم  امسال دیگه بعضی ها از سبزه گره زدن و درخت گره زدن به جایی نرسیدن و تصمیم گرفتن تیر آهن گره بزنن؟ راسته؟

مبارکه!!!!!!!!

التماس دعا

یا علی

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

گاهی توی دعاها و رازو نیازها با پروردگار همیشه رحمانمون به حرفهایی برمی خورم که به دلم خیلی می شینه و این نیایش قسمتهای از نیایش تضرع و زاری به درگاه خدا هستش:

..............توئى كه هنگام بيچارگى دعايم را اجابت كردى. و هنگام در افتادن به گناه از لغزشم در گذشتى، و حقم را از ستمكاران باز ستاندى. اى معبود من - من آنگاه كه از تو مسئلت كردم ترا بخيل نديدم. و چون آهنگ تو كردم ترا گرفته نيافتم. بلكه ترا نسبت به دعايم شنونده و در باره خواهشهايم عطا كننده يافتم: نعمتهايت را در هر حال از حالاتم و در هر زمان از زمانهايم بر خود سرشار يافتم، از اين رو تو نزد من ستوده‏اى، و احسانت پيش من مشكور است........

 

این روزها فکری که همه اش منو مشغول کرده، بدو بدتر شدن وضعیت جسمی و روحی مامانه......تا حالا مامانو در این درجه ندیده بودم.........می دونم که نمی تونم به خوبی اون باشم..احساس درماندگی بدی دارم،  انگاری مستأصلم از کمک کردن.......وابستگی من به مامان وابسته یه تک دختر لوس به یک مادر نیست....دلبستگی شاگرد به استاد  شاید باشه........

تصور دور شدن از اون آزارم میده........ بعد مهرداد و بابا ، اون و حمید برام بسته به جونم بودن و هستن.......

اصلا این فکرا چیه میاد تو ذهن من؟

اصلا چرا من اینارو اینجا نوشتم؟ درمانده ام........

احتیاج به سفر دارم انگار........شاید ......حتماً؟

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط نفیسه |

هوالحبوب

121

 اولین عید زندگی مشترکو، من همسری با مامان جشن گرفتیم........فکر نمی کردیم  اون زمان پای سفره هفت سین باشیم که بودیم.......این دعای سال تحویل هم یه حال خاصی داره و اون صدای توپ!!!!!!تند و تند داری اون لحظه  برای سال جدید آرزوهای خوب خوب  می کنی!!!!!!

روز عید هم به سمت اراک...........

توی اراک  همون حس نوستالوژی قدیمی میاد سراغم.شب دوم همسری رو می کشونم سمت خونه حاج بابا(پدر بزرگم) که پشت باغ ملیه، خودم پشت فرمونم و ازش می خوام همون آهنگ مورد علاقه امو از محمد اصفهانی بگذاره: مرو ای دوست ، مرو ای دوست.......

طفلی در سکوت به حرفم گوش میکنه.......ساعت نزدیکای 12.30 شبه انگاری........می ریم توی اون  کوچه که دنیایی ازش خاطره دارم کوچه هزاوه ایها ،ته کوچه خونه حاج بابا ست....... پشت در اون خونه که حالا خیلی وقته متروکه است  میاستم، سرکله آدمهای فضول از  پنجره ها پیدا میشه.یه زن توی اون ساعت شب با یه ماشین روشن و یه مرد سر اون کوچه بن بست......... خودمو  آماده میکنم تا بگم من نوه فلانی  ام........ولی حوصله حرف زدنو ندارم.........

به در خونه نگاه میکنم، پشت درو تصور می کنم.حاج بابا با اون آب پاش فلزی، مادر جون توی آشپزخونه ایی که با جاریش مشترکه.. حوض بزرگ با یه عالمه ماهی و حسرت آب بازی توی اون آب......

.نوه ها مشغول جیغ و داد و من یه جورایی  دارم خودمو می رسونم به گنجینه مخفی حاج بابا که نوه های دیگه هیچ علاقه ایی بهشون ندارن........روزنامه قدیمی هایی که باسلیقه آرشیوشون کرده..........

چقدر آدم دارم توی اون خونه می بینم که الانی نیستن.حاج بابا و حاج عمو..........مادر جون کوچولو، عمو مجتبی و مهرداد و بابا...........

.............

راستی چند ساله که من دیگه پامو توی اون خونه نذاشتم؟؟؟؟؟بعد فوت عمو مجتبی ........9 سال ........

 بر می گردم سمت ماشین.تعداد فضولا زیاد شده و  حتی فرصت عکس انداختنم هم ندارم..........بر می گردم و توی سکوت و اشک  بر می گردیم توی قائم مقام ..........

چند روز بعدش عمه می گه  می گفتی کلیدو بهت می دادم و بی اختیار می گم : دیگه اون خونه از پشت در بسته برام جذابیت داره.....علاقه ای به دیدن پنجره های شکسته  اون خونه رو ندارم.............

...........

شب دوم فروردین  موبایلم زنگ میزنه و صدای همشهری دور از وطنمو می شنوم ........آروزی جمع شدن دور هم توی ایرانو براش دارم و صدای غمگینش که میگه یعنی میشه نفیسه جان؟ یه طوری میگه که  قلبم یم ریزه، با خودم میگم انگاری که هیچ وقت امید اومدن به ایران نیست........

............

 توی جاده موقع برگشت ، جاده قم به سمت اراک پر از اوتوبوسهای راهیان نور هست، امامزاده ابراهیم نگه می داریم برای نماز، یکی از اتوبوسهاشون هم نگه میداره.....پسرهایی که از ماشین پیاده میشنو نگاه میکنم ، یه چفیه مشکی با راههای سفید گردنشونه......نگاشون می کنم،  بیشتریاشون افغانی اند.........

...........

و ساعاتی بعد تهران...........

قطعنامه تحریم ایران با 15 رای موافق بدون حتی یک رای مخالف به تصویب میرسه!

راستی چینیها عقیده دارن سال خوک سال برکته!!!!!!!! سال 86 هم سال خوکه!

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط نفیسه |