تبليغاتX
بی خداحافظی


بی خداحافظی

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست





















هوالمحبوب

۱۲۱

Image hosting by TinyPic

التماس دعا

یا علی 

اینم از کارت عروسی من که دوستای خوبم خواسته بودن، اين چند روز مونده به مراسممون ، ممكنه درست نتونم به وب‌لاگهاتون سر بزنم . مي‌خواستم دليل غيبتم موجه باشه........

من دارم مي‌رم كه يه فصل تازه از زندگيمو آغاز كنم، به اين آغاز اميدوارم.....مي‌دونم سختي هست،مي‌دونم خيلي مسائل توي اين راه منتظر من و همسري هستن......ولي با توكل به خدا، اين فصل تازه‌رو آغاز مي‌كنم.........

حرف زياد هست و مجال نوشتن نيست................يا علي

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

121

گاهی اوقات يه ماشين با يه تک استارت روشن می‌شه، گاهی با چند تا استارت و گاهی هم با استارت زدن نمی‌شه اونو روشن كرد.

اينجور مواقع اونو می‌ذاريم تو دنده و هلش می‌ديم. يعنی سيستم رو برعكس می‌كنيم. موتور رو بصورت مكانيكی راه می‌اندازيم تا سيستم برق ماشين راه بيفته.

ما آدما هم مثل ماشينامون می‌مونيم. گاهی زندگی بر وفق مراده و همه چيز درست كار می‌كنه. گاهی هم نه. اون موقع نبايد صرف اين‌كه باتری تموم كرده‌ايم بشينيم و زانوی غم بغل كنيم. بايد خودمونو بندازيم تو سرازيری و هل بديم. هرچقدر هم غممون سنگين باشه بايد بالاخره پاشيم و به زور هم كه شده خودمونو روشن كنيم.

مهم همون همت هل دادنه. بعد كه روشن شد... كارا يواش يواش درست می‌شه.

التماس دعا

يا علي

 

*** همسري، همسري خوبم ،ممنونم ازاينكه شرايط روحيمو درك مي كني و با وجود خستگيها و استرسهاي خودت، همراهيم مي‌كني و بهم آرامش مي‌دي!!!!!! فرشته خوبم، مرد محكم و صبور من، يه عالمه  ننوشته برات دارم.....                                                                 

*** جدا ما آدما چقدر خوشبخت بوديم اگه موقع عصبانيت ، موقع ناراحتي كمي صبر مي كرديم!!

***و اما از مراسممون چه خبر؟

 دوهفته مونده به مراسمم عروسيمون ..........عروس خانم وب‌لاگ نويس شهر قصه ما، كلي كار داره!!!!!همسري خوبش هم همينطور..........

 

***تمرينات  به كجا رسيد آقاي مهندس؟؟؟(مطبوعات دست از سرتون بر نمي‌دارنا!!!!!!!)
نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

۱۲۱

دیروز با یکی از همکارام یاد ماجراهای پت و مت افتادم و اون همه کارهای مضحکشون که ما رو میخکوب می کرد جلوی تلوزیون.....حالا که بزرگتر شده ام تو نخ رفتارشون می رم می بینم که چقدر درس  داشته این ماجراها.....

Go to fullsize image

اینو توی یکی از شماره  های همشهری دیدم که بد ندیدم براتون بگذارم با حوصله بخونیدش:

... اتفاق ها و وقايعى كه پت و مت به وجود مى آورند هرچند كميك و خنده دار به نظر مى رسند، اما بخش زيبا و جنبه لذتبخش مجموعه بيش از آنى كه به وقايع و رخدادهاى آن مربوط باشد به نوع برخورد بى تفاوت و راحت پت و مت با آن وقايع مرتبط مى شود. به گونه اى كه بيننده تصور مى كند اين دو هرگز از چيزى نمى هراسند و از هيچ اتفاقى ناراحت نمى شوند. آنها به خود اجازه مى دهند در جلوى چشم ميليون ها نفر همه چيز را همانطور كه مى فهمند و درك مى كنند تجربه كنند و براى رسيدن به هدف شان از امتحان هيچ روشى و حركتى ناراحت نمى شوند. گويى كه در زندگى آنها چيزى براى از دست دادن وجود ندارد و با باورى به نام فقر كاملاً بيگانه اند. نه نگران آبرو و شخصيت خود هستند و نه از ويران شدن وسايل خود بيم دارند.
آنها عاقل و متفكرند، محيط خود را به خوبى درك مى كنند و اشيا برايشان كاملاً شناخته شده هستند ولى انگار كه با همه چيز براى اولين بار است كه برخورد مى كنند، يعنى درست مانند كودكان با اين تفاوت كه كودكان بيش از آن كه به جنبه هاى عقلانى خود متكى باشند به جنبه هاى احساسى خود اتكا مى كنند. اما پت و مت كودك نيستند. آنها كاملاً عاقلانه به محيط خود مى نگرند اما با محيط پيرامون خود كاملاً سازگار نشده اند، انگار كه در جاى ديگرى رشد كرده اند و اتفاقى به اينجا رسيده اند. همه چيز را مى دانند ولى با قواعد بيگانه اند.
پت و مت «بودن» را احساس مى كنند، تجربه مى كنند، شكست مى خورند و بعد از هر شكست راه ديگرى را انتخاب مى كنند بى آن كه حتى براى لحظه اى در ماتم شكست فرو روند. چيزى كه براى انسان مشوش و مضطرب بسيار خسته كننده و اعصاب خردكن است، چون او ناتوان تر و كم تحمل تر از آن است كه بتواند اينگونه راحت و بى تفاوت با مشكلات زندگى روبه رو شود و مجدداً آغاز كند. انسان عجول امروزى آنچنان بى طاقت است كه گويى از جريانى عقب مانده و بايد سريعاً خود را در كوتاه ترين زمان ممكن به نقطه اى گنگ و نامعلوم برساند. در حالى كه در دنياى پت و مت حتى نگرانى از دست رفتن زمان هم وجود ندارد. انگار كه هميشه خواهند بود و جايى براى رسيدن نيز ذهن آنها را درگير نمى كند. همه چيز همان است كه هست، بودن ادامه دارد با تجربه هاى مختلف و متنوعش به همين سادگى!
بيشترين لذتى كه از تماشاى اين مجموعه مى بريم بى آن كه حتى متوجه آن باشيم، به تماشا نشستن رفتارها و چگونگى زيستن دو انسان بى تكلف و بى دلهره است. انگار كه آدمى بخش گمشده اى از خودش را در قالب اين دو عروسك پيدا مى كند. بخشى از آدمى كه ترس را نمى شناسد و فقط مشغول تجربه كردن است و از اين سرگرمى و رفتن مداوم راه هاى گوناگون خسته نمى شود، حتى اگر به قيمت تخريب آنچه دارد منجر شود. گويى باور مى كند كه مانند يك فيلم انيميشن با يك برش و پرش ناگهانى مى شود از تمام حادثه هاى تلخ گذشت.

Go to fullsize image
آنها بسيار خوشبخت به نظر مى رسند. هرچند كه نمى توان براى خوشبختى به تعريف مشخص و دقيقى رسيد، ولى اگر بخواهيم شاخصه هايى هرچند كلى و ساده براى آن بيابيم، آرامش يكى از اساسى ترين و الزامى ترين آنها است. احساسى كه بدون آن نمى توان به لذتى واقعى رسيد و اولين نشانه و علامت حضور آن به پايان رسيدن بسيارى از جدال ها و رقابت هاى آشكار و پنهانى است كه براى اثبات برتر بودن خود وارد آنها شده ايم. حالتى كه در پت و مت به خوبى احساس مى شود.مطمئناً آدمى در صورت پايان دادن به مسابقه و جدالى كه با همنوع خود آغاز كرده، زندگى را به گونه ديگرى تجربه مى كند، به نحوى كه در آن ديگر نيازى به حفظ حالت آماده باش در خود نمى بيند و لزومى ندارد به طور دائم در برابر همه چيز و همه كس رفتار خودش را زير نظر داشته باشد تا مبادا عقب بماند يا آسيبى ببيند و به نظر مى رسد كنار گذاشتن همين حالت كنترل دائمى است كه انسان را آنچنان دگرگون مى كند و ارزش ها را تا آنجا تغيير مى دهد كه بسيارى از حالات و رفتار آدمى ابله گونه به نظر مى رسد.

Go to fullsize image

التماس دعا

یا علی

 پینوشت:وفات حضرت زهرا تسلیت باد.

شمارش معکوسمون برای مراسممون شروع شده.....دوران شیرین و بااسترسی هست که به امید خدا حتماً راجب اون در آینده خواهم نوشت .

نکته: تمرین به کجا رسید  آقا نویدی؟ما منتظریما!(چشمک)

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط نفیسه| |

هوالمحبوب

۱۲۱

گريه كردم ‚ گريه كردم اما دردم نگفتم
تكيه دادم به غرورم ‚ تا ديگه از پا نيفتم
چه ترانه بي اثر بود ‚ مثل مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ‚ آخرين خدانگهدار
 دس تكون دادن آخر توي اون كوچه ي خلوت (یغما گلرویی)

بغض دارم، دلتگ دستاتم........نخواه كه به تو فكر نكنم، نخواه كه سرخاكت مثل ديوونه ها اشك نريزم، ........... می دونم، خوب مي‌دونم كه تو ديگه برنمي‌گردي.........

۱۳ آبان ۷۸، متنفرم از تو !!!!!!!!

پرواز را به خاطر بسپار...........

مهردادم، برادركم...........

التماس دعا

يا علي

 توضيح ضروري :غمگين و افسرده و نااميد نيستم،من فقط  امروز كمي دلتنگ برادرمم! 

نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت 10:35 قبل از ظهر توسط نفیسه| |


Design By : Night Skin