تبليغاتX
بی خداحافظی

هوالمحبوب

۱۲۱

 

تو ناز مثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی

برای من تو همیشه

                       -همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی

که شرق شب زده را

                       -غرق نور خواهی کرد

تو مثل معجزه

                     -در وقت یاس و نومیدی-

                                              ظهور خواهی کرد

پناه سایه آسایشی

                        پناهم ده

درون خلوت امن و امید راهم ده.

                                                حمید مصدق

و اما.......

روی دکمه‌های ضبط صوت، يه دکمه هست که روش يه علامت مربعه کوچيکه. بهش می‌گن استاپ يا همون استوپ خودمون! يه دکمه ديگه‌ هم هست که بهش می‌گن پاوز و دو تا خط موازی کوچيک در کنار هم داره.

من اين پاورز رو گاهي خيلی دوست دارم. می‌دونين، يه جور متوقف کردن حرکته، اما نه بطور کامل. يه جور فرصته. کوتاه اما قابل تنظيم. می‌تونيم براش خيلی زود برنامه‌ريزی کنيم. يه جورايی مثل يه ناهار غيرمنتظره توی یه رستوران وسط کار روزانه. مثل يه تلفن از کسی که  هر لحظه منتظرشی تو زمانی که اصلا انتظارشو نداری. مثل انتظار میهمونایی که دوباره منتظرشونی ، مثل گرم كردن شام توي زماني كه همه خوابن و در سكوت شام خوردن و در سكوت نگاه كردن. مثل خوندن يه متن زيبا و انرژی بخش وسط يه روز سخت و سنگين. مثل بالا کشيدن شيشه‌های ماشين و روشن کردن ضبط و گوش دادن به يه آهنگی که دوسش داريم.

برای من پاوز يه معنای خاصی داره. يه معنای خوب. مثل جادويی که هميشه فکر کرده‌ام توی کلمه آرامش و اميدواري وجود داره.

برام دعا كنين.........

براي شما چي؟

التماس دعا

يا علي

***روز با آدم، شب هم همش توي خواب آدم؟ جل الخالق!   

*** ديروز آبدارچي جديدمون  با قیافه  حق به جانبی ‌پرسيد:خانم مندس(خانم مهندس) اين والانتي (ولنتاين) شكلاته یا  يه جور قرص اكسه؟ 

 مي‌گم چطور مگه؟

ميگه آخه همه‌اش امروز همه  پسر دخترادستشون از این چیزوالانتی (ولنتاینی ها!!!!) هاست و هي تا  همو مي‌بينن به هم از این چیزا میدن و بعدش تن تن(تند تند)  سرشونو  با هیچان (هیجان)اينور اونور مي‌كنن!!!!!

************

دوباره یه حادثه دیگه، در قم! چيزي براي گفتن ميشه داشت؟ تصاویر مربوط  رو از لینک سمت چپ وب لاگم نگاه کنین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط نفیسه |

سلام من نفیسه نیستم ولی دیشب خیلی خوش گذشت.
+ نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

۱۲۱

.....حسین برخاست.زینب نگاهی به سروپای او کرد و این آخرین شب با حسین بودن است....اما ای کاش هیچگاه صبحی برای این شب نبود....

بچه ها دور عمه را گرفتند آب ...آب!ناگهان سكينه به بيرون خيمه دويد عمويش عباس را ديد از او آب خواست چشمان عباس پر از اشك شد.

عباس به سمت برادر رفت و از او اذن خواست و آنگاه به سمت فرات روانه شد و زينب اين همه را ديد و هيچ نگفت و در دل گريست قامت رشيد عباس را تا آخرين نقطه نظر ديد و مي‌دانست كه اين آخرين نگاه او به عباس است.

عباس رفت.......

عباس نا اميد رفت ......

............

و

.....حسين عزم ميدان كرد ..زينب زير گلوي برادر بوسيد و او را روانه كرد....

اي سفر كرده من!

بي‌تو خوش نيست دلم

بي‌تو اي محرم راز

چه كنم با گل سرخ

چه كنم با گل ناز!

....سپس.......

آه.........امان......

اسب برادر را كه خون آلود در كنار خيمه  ايستاده بود و اهل خيمه گرادگرد  او را زاري كنان جمع بودند و سراغ حسين را مي گرفتند و ذوالجناح سر به زير از شرم نداشتن سوار.

ديگر همه اميدها نااميد شده بود و

زينب ..........

زینب ماند بی عباس، بي حسين

زينب ماند بي‌برادر.......

زينب ماند اما خميده قامت......

آه اي ثانيه‌هاي خاك‌آلود

ترا به خدا چنين با تعجيل

از مقابلم مگريزيد

كه من هم در اين بيابان

گلي گم كرده‌ام.......

 

التماس دعا

يا علي

كوچيكتر كه بودم  پشت ماشينها كه مي‌خوندم ‹‹امان از دل زينب›› از خودم يا مامان مي‌پرسيدم: يعني چي؟ مگه دل حضرت زينب چه‌طوري بوده؟.....حالا ۷ ساله که جوابمو گرفتم و مي‌دونم كه يعني چي......

منم هنوز يه گم‌كرده دارم ،يه شاخه گل سرخ خوشبو به بلند قامتي سرو و دلي به وسعت آبي‌ترين درياها، كه اين شبهاي محرم هرجاي دنيا كه بود خودشو مي‌رسوند به مراسم عزاداري امام حسين....

 چقدر اين‌روزها بازهم دلتنگ دستاي مهربونتم......برادركم، خواهر خانومي‌ت هنوز هم گريان نبودته!!!!!

برام دعا كن.......

+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط نفیسه |

 

هوالمحبوب

۱۲۱

خيلی اوقات ماها خيلی چيزا بلديم. کلی کتاب خونده‌ايم و کلی هم (مثل من!) فکر می‌کنيم آدم مثبت‌انديشی هستيم. اما برای خود من بارها پيش اومده که تو يه موقعيت خاص، کاری کرده‌ام يا حرفی زده‌ام که وقتی بعدش بهش فکر کرده‌ام، پيش خودم گفته‌ام که واکنش خيلی بهتری می‌تونستم به اون نشون بدم. بعدش مجبور شده‌ام کلی تلاش کنم تا اثر منفی اون کارو از بين ببرم....

می‌گن برخی از عرفا و دراويش در زمانای قديم، يه سنگ کوچیک داخل دهنشون می‌ذاشتن. هروقت می‌خواستن حرفی بزنن يا جوابی بدن، مجبور بودن اون سنگه رو از دهنشون در بيارن. همون فرصتی می‌شد برای اين‌که فکر کنن آيا حرفی که می‌خوان بزنن باعث ايجاد خير می‌شه يا نه. اگر نه، سکوت می‌کردن، سرشان را پايين می‌انداختند و می‌رفتند.....

تلاش کنیم اینطوری باشیم!(اول از همه با خودمم!)

التماس دعا

یا علی

****طبق معمول یه آرزوی خاص و بزرگ  از یه دل ساده برای یه فرشته مهربون و دوست داشتنی آسمونی..........سپاس برای روح بزرگت و درکت از شرایط!

***عبارت(( ورودت رو به...........))بامعناترین و قشنگترین چیزی  بود که  دریافت کردم..

* یه داداش دارم گل!!!!چند روز پیش دلپذیرترین گفتگو و مشاوره ی عمرمو باهاش داشتم و چون به وب لاگم دائم سر می زنه می خوام از همین جا بهش بگم: ممنونم  بابت بودنت !دوستت دارم حمید جان و آرزومه که سالم و سلامت در کنار خانواده ات باشی!(جلو دوستات برات کلاس گذاشتما!)

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط نفیسه |

هوالمحبوب

121

4 بهمن رسيد و من 30 ساله شدم....

 ...........

يه حس خوبی دارم. يه آرامش خاص... عميق و ژرف...خوشحالم که خدا هنوز می‌ذاره بوی خوبشو حس کنم......

تولدم مبارک! به همین سادگی!

 

پچ پچ شاپرك و زمزمه بلبل مست

خبر از آمدن فصل بهاران دارد

به گمانم كه گلي چشم گشوده است به باغ

كه فلك باز چنين چهره خندان دارد

 

 

التماس دعا

يا علي

از برادر و دوست وب‌لاگ نويس خوبم علی بابت كادوي سورپريز قشنگ و با سلیقه ایی که به خرج داده بود و منو  كه كلي غافلگير كرد سپاسگذارم و از سمیه خوبم براي بسته قشنگش.......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط نفیسه |