تبليغاتX
بی خداحافظی


بی خداحافظی

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست





















هوالمحبوب

121

نيمه شعبان امسال يه حال خاص داشتم.....هنوز گيجم ومنگ  و در خواب وبيداري‌ام!!!

خودمو سپردم كاملاً دست خدا....محكمم و تكيه گاه محكمي دارم كه در اين مدت برزخي‌ام در كنارم بود صبورانه و صميمانه و بي غرض كمكم كرده .......اين محبتشو فراموش نمي‌كنم!.......

در این لحظه سحرگاهان که همه آرمیده اند ... با تو سخن می گویم.

  آنچنان که صورتم بر افروخته و گونوانم نمناک و چشمانم بارانی.......

  چنان به تو امید دارم که گویی در کنار منی ...

  چنان به تو چشم دوخته ام که گویی معشوق منی ...

  و چنان از تو سخن می گویم که گویی تقدیرت رابرمن نمایان ساخته ای

  بار الها ....

  مرا به مقامی برسان که سعادت لحظه ای با تو بودن را بچشم .

   آشنا با تو شدم تادلم آرام گرفت      عهد بیگانه شکستم به خدا

التماس دعا

يا علی

------------

سميه عزيزم، اين روزها سوگوار عزيزی هست،براش از خدا صبر طلب می‌كنم!

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 5:20 قبل از ظهر توسط نفیسه|

 

هوالمحبوب

121

نمي دونم چرا اين چند وقت بعد اون برزخ   بی‌معنا معني بعضي جملات عربي به دلم بيشتر مي شينه......حس تلقين حكمفرما نيست.......حسي هست كه اختيار تايپ كردنو توي اين نيمه شب از من مي گيره و من دلمو مي سپارم به دستش........

حال عجيبي هست ..تنها نيستم در اين حال...... مدتهاست فرشته اي را در قلبم  حس مي كنم كه بي اغراق وحس تلقين کمک و  فرستاده ايی از سوی پروردگار هميشه مهربانم هست........ 

 

توكلت علي الله

 

يا علي

التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1384ساعت 5:20 قبل از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

بيش از هزار سال پيش بدون اينکه که گلي بيايد بهار آمد. بيش از هزار سال گذشت، پس از اينهمه بهار ،هنوز گلي نيامد. آن گل موعود که سبزي، مديون قدمهاي روشن اوستو آب ،تشنه روفتن گرد غبار نشسته بر رويش . او مثل هيچکس نيست، پيمان هيچ ظالمي را بر عهده ندارد و عدل شيفته نگاه آبي اوست. آسمان خم مي شود و بر پاهايش بوسه مي زند و زمين از اين افتخار که بر چشمهايش قدم گذاشته سر به آسمان مي سايد.و انتظار به پايان ميرسد. پس از ديدن اينهمه ظلمت و اينهمه ظلم...


ميلاد گل نرگس مبارک!

---------------

گيجم، منگم....يه هديه ، يه نيرو....يه شكرانه سحرگاهی ،يا محول الحول والاحوال......اون موقعي كه اين نوشته‌رو روي اون حمايل ديدم توی فيلم خيلی دور،خيلی نزديك.... يه حس خاص اومد سراغم.....اي دگرگون كننده حال و احوال انسانها.....

خدای مهربون، منو می‌بخشی كه گاهی وجودتو و اثرات بودنتو در زندگيم از ياد می‌برم....می‌دونم چون هميشه هستی .....چون هميشه مهربانی ات را از من دريغ مكن .... كمكم باش ،كه تو بهترينی ......

التماس دعا

يا علی

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

سكوت شب بر همه جا پرده انداخته و از پشت پرده اتاقم كوچه غرق نور شده، همه جا چراغونيهاي نيمه شعبان شده و چقدر دلم مي خواست كه اين شبها مي‌شد برم سمت خيابون شهباز و ميدون خراسون براي عكاسي و ديدن چراغونيها!.....به آهنگي كه تنبورش ازمرحوم استاد علي‌نژاد هست گوش مي‌دم و آرامش عجيبي در وجودم رخنه نفوذ كرده...اين آرامشو هديه از يه فرشته عزيز دارم.

يكي از دوستانم لطف كرده بودن و براي من مطلبي فرستاده بودن كه به دلم نشست و بي غرض بدم نيومد اينجا بگذارمش:

ايمان ابتلاست.حيرت است. آدمي است كه در پارادوكس هست و نيست گير كرده است. ايمان اميد و انتظار است. مومن همواره مي‌گويد اميدوارم.ايمان اعتماد است. ايمان ابتلاي اميد است. ايمان با اميد به دنيا آمدن است و در سراسر عمر با اين اميد سركردن تا ناممكن و ناديدني و ناشدني را در لحظه وجود در آغوش بكشي. ايمان يعني اميد به لطف محال. زيرا ديربازي است كه محاسبات انساني به تعليق در آمده اند.

صبورم و اميدوار و در سكوت و آرامش دعا مي كنم ........ممنونم!!!!!

التماس دعا

 يا علي

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1384ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط نفیسه|

 هوالمحبوب

121

بهترم......سرما خوردگي و ضعف جسمي ......تجويز قرص و آمپول و استراحت.....خانم ضعيف شدين، رنگتون پريده.....استراحت كنين. ...اينم نسخه‌اتون... ...

خانم منشي نفر بعدي لطفاُ!

 

حس عجيبي دارم،.سحرهاچرا اينقدر برام عجيبه؟حال خاصی دارم که تفسيرش برام مشکله...... خيلي وقته كه نوشته‌هاي سحریمو تو وب لاگ نمي‌گذارم....دوست ندارم که حمل بر ادا و ريا بشه.......نامه‌هاي پست نكرده زيادي دارم... ولی اکثر وب لاگ نويسها، وب لاگشون يه جورايی سنگ صبورشونه!!!وحرفای دلشونو می‌نويسن و حرف دل معمولا دروغ و تملق و ريا نيست!

حس غريبي دارم، يه حسي كه دركش شايد عجيب باشه......اصلاُ حوصله ندارم......همه‌فعاليتهامو متوقف كردم، كلاس‌هاي سفارتم، ترجمه، تحقيق‌هام.......دوره هاي دوستانه‌ام با بچه هاي دانشكده  و دبيرستان...مسافرت‌هام، عكاسي و حتي آشپزي و يادگرفتن دستور غذاهاي جديد......

بيشتر وقتم به سكوت مي‌گذره، سكوت و سكوت......بيشتر وقتمو با نوشتن مي گذرونم.....و گاهي هم راه رفتن و قدم زدن....

يه حس غريب دارم.... به قول اون جراح مغز و اعصاب  پنجه طلا كه پسرش تومور مغزي گرفته بود و كاري از دستش بر نمي اومد مي آفتم:.درست مثل آدمي شدم كه ورقه امتحانشو قبل از اينكه به سؤالاتش جواب بده ازش گرفتن..... چرا من كه هميشه با دستام براي ديگرون معجزه مي كردم اينبار نمي‌تونم بچه خودمو نجات بدم؟؟؟؟؟

امروز مأموريت رفتم پيش بچه هاي قديمم، دخترهام......اين هفته عروسي يكي‌اشونه، منم دعوت كرد...بچه ها دل و دماغ نداشتن......مرگ يكي‌از جوجه اردكهاي زشت من، روحيه همه‌اشونو خراب كرده...كلي براشون حرف زدم با اينكه خودم از زور ضعف رو پاي خودم بند نبودم.....

گفتن كه اون يه قل از دوقولوهاي افسانه‌اي (مهدي) بعد از ختم ميثم خودشو توي اتاقش حبس كرده و بيرون نمي‌آد.....دلم تنگه.......

ياد مهدي مي‌افتم وقتي كه ازم مرخصي مي خواستن و نمي‌دادم: خانم......تروخدا، ميثم زير تريلي 18 چرخ بره، ميثمو با دستاي خودم كفن كنم بزارين زودتر بريم....شب با بچه‌ها مي‌خوايم بريم بيليارد........

مهدي......ميثم رفت.....همونطوري كه هميشه به شوخي مي‌گفتي......مادر بزرگم هميشه مي‌گفت: دعاي خوب كنين، مرغ آمين به راه!!!!!!

دلم تنگه.....ولي محكم هستم و صبور و بردبار و اميدوار به رحمت و كمك خدا .چون هميشه..... ديشب يكی ازدوستانم می‌گفت: با اين همه دعاهايی كه اينور و اون ور تورو كردن و خلوص نيتت در دعا  واعتقاداتت........اگه خدا جوابتو نده من يكی كه كافر می‌شم!!!!!! خداجونم؟؟؟؟دلت مياد؟؟؟؟من كه جايی جز در خونه‌تو ندارم؟

bitte, mein gott!

نمی‌دونم چرا ياد شعر سهراب مي‌افتم كه خيلي دوستش دارم و هميشه زمزمه‌اش مي‌كنم:

 

 

اندكي صبر سحر نزديك است.........

 

 

التماس دعا

يا علي

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1384ساعت 4:33 قبل از ظهر توسط نفیسه|

                                       هوالمحبوب

121

به علت مریضي نگارنده وب لاگ، تا اطلاع ثانوي در اين وب لاگ تخته مي باشد.(خوشحال نشين..زود خوب مي‌شم برمي گردم!!!!!!)

التماس دعا

يا علـــــــــــــــــی

نوشته شده در شنبه 19 شهریور1384ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط نفیسه|

 

 

هوالمحبوب

121 

اين سه تولد برام خيلي مهم هستن  و عزيز..مخصوصاً  باب الحوائج ، قمر بني هاشم (عمو عباس خودم)كه ارادت خاصي بهشون دارم و گره‌گشاي بسياري از مشكلات من  بودن و هست و خواهند بود....و من  اميدوارانه ، بدون كوچكترين  هراسي ،با خضوع و خلوص تمام، دست نياز به آستانش گشوده‌ام.چون ايشون طعم نااميدي‌رو چشيدن و هيچ حاجتمندي‌رو از در خونه‌اشون نااميد بر نمي گردونن!

التماس دعا

يا علی

 ---------------------------

 

به اسم عباس که می رسم ، ناگاه " آب "  کلامم خشک می شود . واژه ها را فراموش می کنم . در هیچ کلمه ای یارای آن را نمی بینم که بار توصیف عباس را به دوش کشد . آخر چگونه می شود دریای به این بزرگی و فراخناکی را گفت که چیست و چون است ؟ چگونه می شود گفت که این " یار ولایت مدار " و " یاور حق گزار " کیست ؟ چگونه می شود گفت که ابوالقربة ـ پدر مشک ـ ، آب رسان تشنگان و لب سوختگان کربلا کیست ؟! نمی شود . به خدا نمی شود . ساعتی بیشتر است که همین چند سطر را نوشته ام . نمی توانم . عباس را نمی توانم توصیف کنم . شاید بتوانم آنچه در کربلا بر وی گذشت بازگو کنم . اما آن چنان که شایسته ی اوست باز نمی توانم .

چشمانم فدای چشمان عباس ، چشمانی که طاقت نداشت تا لبهای خشک حسین و فرزندان سوخته لبش را ببیند .

 دستانم فدای دستان عباس ، دست هایی که علم حسین را به دوش کشیده بود و مشک عاشقی را به فرات کشید و قلم شد : فَقَطَعَ یَدَهُ مِنَ الزَّند !

سرم فدای سر عباس ، آن هنگام که  ضربت چنان بر فرق سرش نشست که مغز مبارکش به روی شانه های خونینش نشست : فَسَقَطَ مُخَّ رَأسِهِ عَلی کَتُفِهِ ... !

تمام جانم فدای عباسی که : فَقَطَعُوهُ اَرباً اَرباً ، تکه تکه اش کردند !

چشمانم فدای عباسی که تیر به چشم نشسته را با زانوانش بیرون کشید !

فدای عباسی که آب علقمه ، سالهاست ، دل زمین را شکافته و از حفره های اطراف قبرش بیرون زده و قبر نازنینش را در آغوش گرفته تا خجل و شرمسار ، شاید عباس از او درگذرد !

فدای عباسی که وقتی به دنیا پای گذاشت ، علی او را عباس نام کرد و : ثُمَّ قَبَّلَ یَدَیهِ وَ استَکبَرَ وَ بَکَی ؛ آن گاه دستهای او را گرفت و بوسید و گریست !

فدای عباسی که بر سر آب تشنه ماند و نخواست تا سیراب شود و مولایش تشنه بماند . سخن علی را به گوش داشت که : وَلَدِی إِذَا کَانَ یَومَ عاشُورا وَ دَخَلَتِ المُسرِعَةٌ اِیَّاکَ اَن تَشرِبِ الماءِ وَ اَخوُکَ الحُسَینَ عَطشَان ؛ فرزندم ، مباد وقتی که عاشورا رسید و بر آب وارد شدی ، آب بیاشامی حال آن که برادرت تشنه است ! و چه خوب سخن علی را به گوش داشت . بر شریعه ی فرات فریاد زد : وَ الله لاذَفَتِ الماء وَ سَیِّدیِ الحُسینَ عَطشَان !

فدای عباسی که تا لحظه ی آخر ، مولای خود را برادر خطاب نکرد !

فدای عباسی که با شهادتش پشت حسین شکست ؛ اَلاَن اِنکَسَر ظَهرِی ...

فدای عباسی که از روی فرزندان حسین شرم کرد و راضی نشد تا جنازه اش حتی به خیمه گاه بازگردد !

.

.

.

به فدای لبان تشنه ات یا حسین !

اَلسَّلامُ عَلَی اَبِی الفَضلِ العِبّاسِ اِبنِ اَمِیرِالمُومِنیِنَ ، اَلمُوَاسِی اَخَاهُ نَفسَه ، اَلآخِرُ لِغَدِهِ مِن اَمسِهِ ، اَلفادِی لَهُ ، اَلوَاقِی السَّاعی اِلَیهِ بِمَائِهِ اَلمَقطُوعَةُ یَدَاهُ .

سلام بر ابوالفضل العباس فرزند امیر المونین ؛

بر آن که جانش را نثار برادر نمود ؛

آن که دنیایش را وسیله ی آخرتش قرار داد ؛

آن که فدای برادر شد ؛

آنکه نگهدارنده آب بود و تلاش کرد آب را به دست تشنه‌گان برساند...

آنکه دستهايش قطع شد

و

             آنکه نامش اشک به چشمان منتظر و اميدوارم می آورد....

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط نفیسه|

 

                               

                                                 هوالمحبوب

121

سلام.برگشتم با يه تأخير تقريبا يك هفته‌ايي...حالا آرومم ، آرامشي كه هديه فرشته عزيزي برام هست و به من اطمينان بودن رو مي‌ده و خواستن...مسير دشوار هست ولي غمي‌ به دل راه نمي‌دم چون به خدا تكيه دارم و اطمينان دارم به توانايي‌اش و تلاشش  در حل مسائل  .....محکم و استوار، با قلبی مملو از اميد به درگاه بی‌كرانش دعا می‌كنم و به اثر دعاهايم و تلاشش ايمان دارم...چون كه او را دارم......پروردگارم را....

« إِلَهِى وَرَبِّى مَنْ لِى غَيْرُكَ ، أَسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّى ، وَالنَّظَرَ فِى أَمْرِى »

« خدايا ! پروردگارا ! جز تو كه را دارم ؟

تا برطرف شدن ناراحتى و نظر لطف در كارم را از او درخواست كنم.

(گزيده‌ايي از دعاي كميل)

----------------------------------------

يه خبر ديگه:

امروز تولد محمد رضا هست، برادر زاده شيطون و بامزه من.امروز 7 ساله مي‌شه ...براش هزارتا آرزو دارم، بهترينها رو.....

 

التماس دعا

يا علی

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1384ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط نفیسه|

 

 

 

ايمان مگر به معجزه مي ماند
ورنه به روي هيچ جز هيچ
 
هيچ بنايي را
بنيان نمي توان كرد
اين معجزه ست معجزه ايمان
 
كه ايمان را
با صد هزار ترفند
 
ويران نمي توان كرد.

(حميد مصدق)

------------

هوالمحبوب

۱۲۱

خوبم و کمی  جدا از دنيای مجازی.....محکم در مسير زندگی‌ام گام بر می‌دارم و هراسی از خطرها ندارم......

........در سكوتی پرمعنا فكر می‌كنم و خوشحال از جسارتی كه انجام دادم(چون ايمان داشتم به ارزشش)........با اطمينان و ايمانی سرشار از نور خدا و با گامهايی محكم، بی‌هراس از جاده‌ايی كه در پيش رو هست ، گام بر می‌دارم  و هيچ چيز مرا از رسيدن به هدفم باز نمی‌دارد ، جز خواست و مشيت الهي...چون هميشه نيازم را تنها و تنها به درگاه او می‌برم ...او كه شاهد حرفها و اشكهايی  پنهانی من بوده و هست و احساسم را درك می‌كند...(اين اشكای من خيلی باحالن  ،اصلاً نمی‌گذارن كسی متوجه اومدنشون بشه!!!!!)

ادامه می دم......به تو ايمان دارم.......

                                                                 يا علی

التماس دعا

-------

*سالروز وفات امام موسی‌بن جعفر تسليت باد.

*داداش سعيد، جای مامان اينا خالی نباشه، ايشالله يه روزم شما بشی حاج سعيد!!!!(آش يادت نره!)

نوشته شده در سه شنبه 8 شهریور1384ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط نفیسه|

 

هوالمحبوب

121

امروز كه داشتم مي‌اومدم سركار، پشت چراغ قرمز يه ماشين كنار دستم ايستاد كه پيرمردي راننده‌اش بود و با اين آهنگ مختاباد مي‌خوند و گريه مي‌كرد:

زمن هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك

به من هرآنكه نزديك، از او جدا ، جدا من

نه چشم دل به سوئي، نه باده در سبوئي

كه تر كنم گلوئي به ياد آشنا من

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابري

دلم گرفته اي‌دوست،هواي گريه با من

صدای ضبط آنقدر بلند بود که هیچ چیزی دیگه شنیده نمیشد ... و مرد با خودش حرف میزد و از میون حرفهاش این رو فهمیدم تو که جرات پرواز نداشتی چرا پریدی؟ چرا؟ چرا الكي قول دادي ؟؟چرا جسارت نكردی كه بخوای با من بموني؟؟؟ وقتی چرا رو می گفت میرفت تو فکر . به یک نقطه خیره میشد . حالا تو فکر چی بود نمیدونم........اينقدر مسخ حركاتش شدم كه متوجه ام شد و گفت: ديوونه‌ام، آره؟؟ فقط سرمو محكم تكون دادم: يعني نه!!!! چراغ سبز شد و در حاليكه اشك تو چشمام جمع شده بود با سرعت از ماشينش فاصله گرفتم.......

----------------------------------

پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآوردنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار (صحيفه سجاديه)

التماس دعا

يا علي

 

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط نفیسه|

 هواالمحبوب

121

بازم يه سحر ديگه رسيد ......چقدر حال و هواي اين سحرها قشنگه و اشخاصي مي تونن حقيقت اين سحرهاي عاشقانه و عرفاني رو درك كنن كه بيدار شده باشن و با خداي خودشون سر سجاده نماز راز و نياز كرده باشن.............

متن سري پيشم نمي دونم چرا حذف شده و نشون داده نمي شه؟؟؟؟؟؟خودم هم نوشته ايي ازش ندارم چون في البداحه نوشته بودمش.........نمي دونم چرا حذف شد و چه بلايي سرش اومد ولي فكر مي كنم كه شايد هر عاشقانه ايي نبايد ظاهر بشه.........ولي عاشقانه و راز و نيازهاي شبانه و سحري من از جنس و حسي قوي هست كه جاي هرگونه شبه وريا رو از ذهم خودم و ديگران پاك مي كنه......

دلتنگم.......حس دلتنگي بغضي در گلوم ايجاد كرده ولي بايد صبور بود و خوددار......شب سال بابا رسيده........پدري كه عشقو بي كلام بهم نشون داد و راه دوست داشتن مردمو.......چقدر من از اين پدرو مادر نكته ياد گرفتم....گنجهايي كه  حالا قدرشونو مي فهمم.......

بايد نوشت....در سحري زيبا و پر رمز و راز براي مهربان پروردگاري نوشت  كه از آنچه در قلب  ما مي گذره و همه جا كمكمون هست ولي التماس و راز و نيازو دوست داره و گفتن حاجت به درگاهش........اين حس زيبا منو محكم و دلگرم در مسيرم مي كنه و به من قوت قلب مي ده و مطمئنم كه نه من و نه هيچ حاجتمند ديگه ايي رو از درگاهش دست خالي جاي ديگه رد نمي كنه چون خودشم خوب مي دونه جاي ديگه ايي براي رفتن ندارم و آستانه ايي ديگر به غير از او..........

مدتي هست كه فقط دلم مي خواد سحرها توي وب لاگم بنويسم اونم از احساسات قلبي ام كه سخت مي شه روي صفحه وب لاگ آورد......حسي كه مي دونم يه هديه از سمت خداست و به من آسون عرضه نشده. حسي كه شايد خيلي ها سعي در پنهان كردنش دارن ولي من محكم عقيده دارم كه بايد از  اين حس برايش حرف زد  ........اين كار نه شخصيت مارو كم مي كنه و نه باعث بي حرمتي من مي شه.....شايد شرم در گفتن باشه ( كه هست)و راحتي در نوشتن.ولي جسورانه اعتراف كردن هم يك موهبت الهي است........

خب. به اذان صبح نزديك مي شيم و من بي تاب راز و نيازي عاشقانه ام با معبودم و حل مشكلم را به درگاه بي كرانش چون هميشه خواهم برد و به واسطه بزرگاني كه دوستشون دارم حل مشكلم را قوياً از پروردگارم طلب مي كنم و بازهم به ايمانم كه قوي و محكم هست تكيه مي كنم كه اين قوت او هرگونه ضعف را از من برطرف مي سازد و مطمئنم كه دعاي من ايمانم را راسختر در راه خود مي سازد..........

به اميد تنفس در باغهاي سبز ملکوت

التماس دعا

يا علي

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1384ساعت 4:57 قبل از ظهر توسط نفیسه|


Design By : Night Skin