تبليغاتX
بی خداحافظی


بی خداحافظی

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا.........در گلوشکست





















هوالمحبوب

121

 

((صحبت درباره عشق لازم نيست . چون عشق آاواي خودش را دارد و خودش صحبت مي كند))

 

  از كتاب  كنار رود پيدرا نشستم و گريستم

از پائولو كوئيلو

 

التماس دعا

يا علي

 

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1384ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

مدت كوتاهي نيست كه از بيرون برگشتم.....ترافيك بسيار سنگيني بر خيابونهاي تهران حاكم بود و به خودم كلي غرزدم كه چرا سفركيش كه دعوتم شده بودمو كنسل كردم و تهران موندم.....خب شايد به خاطر يه قرار قبلي كه داشتم اين سفر كنسل شد و همينطور كاري كه اضافه بر برنامه كاريم روي دوشم بود كه خداروشكر امروز هم به خيرو خوشي گذشت...........

با اين حال عصر كم تلاش كردم كه وقتمو در خونه بگذرونم ولي زدم بيرون و سر به چندتا مركز خريد خوب تهران زدم ...........

دلم به حال اين باباهاي طفل معصوم و زحمت كش مي سوزه.اصلا امشب به شلوغي روز مادر نبود.....نه سرگل فروشي ها شلوغ بود نه زياد مشتري توي ايكات و هاكوپيان و پيرگاردن ديدم  عطر فروشهاي خيابون وزرا هم كه سرشون خلوت بود..........امشب يه شب معمولي بود......خودم يه زنم(ببخشيد يك دختر خانم محترم!) ولذت ميبرم از اينكه روز زن خيابونها شلوغه و همه فروشنده ها با دمشون گردو مي شكنن ولي من عقيده دارم هميشه بايد روز مادر باشه.هميشه و هرروز بايد قدر دانشون باشيم.....ولي روز پدر يه طور خاصي مظلوم بود و ساكت.........

پدرها كه ركن اساسي خانواده ايراني هستن....كاشكي بيشتر ازشون قدرداني كنيم..........

 امروز متن روز پدر نجمه رو خوندم و نتيجه اين شد كه عينك دوديمو تا ظهر از چشمام برنداشتم و ترجيح دادم چشمهامو قايم كنم پشت عينك دودي تا همكار خارجيم چشمامو نبينه و سه ساعت ازم نپرسه:what has happened , nafiseh? ومنم بگم :nothing!.........

آره گاهي بعضي كارها از نظر ديگران مسخره به نظر مي رسه.مثل دزدين چشمها هنگام حرف زدن از طرف مقابل تا غم چشماي تو يا سرخي شو از نبينه........مثل  همين امروز كه من چشمامو بعد خوندن متن نجمه ساعتهاي ساعت پشت عينك دودي مخفي كردم.......

من و نجمه توي اين مورد جداً عمه و برادر زاده ايم.......شور و شيطنت ما يك شهرو مبهوت خودش مي كنه و هميشه همه دوست دارن كه به نحوي با ما رفت و آمد كنن تا به قولي اين انرژي مثبتو از ما بگيرن و هيچ احدي فكر نمي كنه كه مگه مي شه ما به اين شادي هم غمگين بشيم........من فكر مي كنم مرگ مهرداد و بابا از من يه نفيسه محكم و جديد ساخت كه از همون اول خودشو با شرايط پيش آمده وفق داد.....يادگرفتم كه جداً تا شقايق هست بايد زندگي كرد.........و من زندگي كردم و خداروشكر تا به حال موفق بودم و خدا همه جا همراهم بوده و كمك كرده.........

مطلب دوستي رو امروز خوندم كه گفته بود نفيسه با گذشته زندگي نكن.........و من مي خوام بگم اگه با گذشته تصميم به زندگي داشتم بايد بانوي سياه پوش مي شدم كه نشدم.يعني منطقي كه فكر كردم ديدم با اين كارها اونا برنمي گردن و من بايد ........بايد زندگي كنم.....به اون شيطنتهاي عصرحجرم برنگشتم ولي با روحيه شاد به زندگي ادامه دادم كه حداقل از رنگ لباسها و روسري من معلومه!!از شوخي ها و شيطنت هام.........

 ولي آدم هم خاطراتشو نمي تونه تا كنه بگذاره توي كمد يا بندازه دور...........

من عزيزاني رو از دست دادم كه هركدوم جايگاه خاص خودشونو در قلب كوچيكم داشتن ولي خدا در عوض اونها گنجينه هايي رودر وجودم نهاد كه در وجود هركسي يافت نمي شه و من بهشون افتخار مي كنم.... و من اميد دارم به آينده........آينده ايي كه چندان از ما دور نيست

 

 واي نوشته هام چه آش شله قلم كاري شد ولي اينم يه نوع از نوشته هست ديگه!........من هنوز هم نيازمند دعا و انرژي مثبت ديگرانم............و به نحوي به اين سكوت ادامه مي دم تا نتيجه استجابت دعامو ببينم................و مي بينم!!!!!!!!ا ايمان دارم! در قلبم ايماني دارم كه هيچ وقت به زوال نمي رسه!ايمان به خدايي كه  عشق به زندگي رو در من نهاد حتي زماني كه به بن بست رسيده بودم..............

 دلاتون بهاری و بی‌کينه و مملو از عشق باد

 التماس دعا

 

 يا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط نفیسه|

                                       

هوالمحبوب

121

 پدرم ، پدرم.........چقدر دوستش داشتم......و چقدر هنوز بعد اين پنج سال از سفر ابديش، هنوزم دلم براش تنگ مي شه........چقدر به من درس انسان بودن ياد داد...... چقدر من خاطره از اون مرد دوست داشتني دارم، چقدر با بچه‌هاش دوست بود و چقدر محبتو به ما قشنگ ياد داد......چه خوب تكيه‌گاهي براي من بود( و بعد اون برادرك گلم، مهرداد) و چقدر عشق از بابا ياد گرفتم و چقدر ناباورانه ازش جدا شدم.......هنوز هم وقتي يه مردي ، هم سن بابا ، با موي سفيد مي بينم..اشك تو چشام جمع مي‌شه.....

اين روزهاي غريب خيلي به بابا نياز دارم.......و  به دعاش برای تنها دختر تنهاش.......

 ........قدر پدرها رو داشته باشين

اين مطلب خيلي خيلي جالب به نظرم رسيد....... بد نديدم بگذارمش دوستان بخونن:

نشان لياقت عشق

 

 فرمانروايي كه مي كوشيد تا مرزهاي جنوبي كشورش را گسترش دهد, با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شدو مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد كه خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابرين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار كرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا در امدند و براي محاكمه و مجازات به پايتخت فرستاده شدند. فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار , اگر من از گناهت بگذرم و آزادت كنم , چه مي كني ؟ سردار پاسخ داد: اي فرمانروا , اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا اخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت درگذرم , انگاه چه خواهي كرد؟ سردار گفت آنوقت جانم را فدايت خواهم كرد!
فرمانروا از پاسخي كه شنيد آنچنان تحت تاثير قرار گرفت كه نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلكه اور را بعنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب كرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي كاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت كردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت :راستش را بخواهي به هيچ چيز توجه نكردم .
سردار با تعجب پرسيد: پس حواست كجا بود؟ همسرش در حالي كه به چشمان سردار خيره شده بود به او گفت : تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه ميكردم كه گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا كند !!!

 

 چند سالي هست كه تولد مولاي متقيان روز پدر و روز مرد نام گرفته.......اين روزو زودتر بهتون تبريك مي‌گم و اين‌شعرو از شهريار اينجا مي‌گذارم كه خيلي دوستش دارم و بهش اعتقاد دارم........

برو ای گدای مسکين در خانه علی زن

                                          که نگين پادشاهی زکرم دهد گدا را

هنوز هم نياز به انرژي دعا دارم.......پس منو از دعاي خيرتون بي‌نصيب نگذارين.......چقدر منتظر يه هديه‌ام.توی اين ماه قشنگ و روحانی......يه هديه يه نشونه از استجابت دعا......

يا علي

نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

قالب وب لاگم هم بالاخره عوض كردم ، اونم توي اين چند روزه كه حسابي سرمون شلوغه و كار داريم و تا ديروقت سر كار هستم....با اين حال تصميممو گرفتم و خواستم قالب وب لاگمو عوض كنم ......

به پيشنهاد به دوست خوب كه گاهي به وب لاگم سر مي‌زنه ، تصميم گرفتم كه از عكسهايي كه خودم مي‌اندازم استفاده كنم .....

قالب وب لاگ عوض شد و من تلاش مي‌كنم كه بنويسم..... هنوز هم سكوتم معناي التماس مي‌ده، قوياٍ هم دلم مي‌خواد با يه خبر خوب برگردم و اينجا بنويسم.......من ايمان دارم......ايمان به كمك خدا و ائمه اطهار......

فردا تولد امام جواد هست، تولدشون مبارك....من بي‌صبرانه منتظر كادوي روز تولد ايشونم( چه پررو!!!!) به خاطر اينكه در مشهد از ايشون و پدرشون كمك خواستم.......

و روز جمعه تولد حضرت علي، مولاي متقيان و روز پدر  هست.....چقدر دلم يه خبر خوب مي‌خواست....يه نشونه اجابت دعاي خالصانه اطرافيانم و دوستانم(كه سنگ تموم برام گذاشتن) و در آخر خودم.....بچه‌های قديمی ديروز بهم زنگ زدن، كه من ۱ ساله باهاشون هيچ رابطه كاری ندارم ..خودشون شنيده بودن كه من اين‌روزها حال خوبی ندارم و توی زيارت عاشورای هفته گذشته دسته جمعی برای من دعا كرده بودن............. حالا من منتظرم، با قلبي اميدوار و با ايماني محكم، كه بهش تكيه كنم.......من ايمان به انرژي دعا  و كمك پرودگار هميشه مهربانم دارم..........توكلم رو ذره‌ايی كم نمی‌كنم......

يادتون نره كه ، التماس دعا

يا علي 

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1384ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

  

شب از نيمه گذشته و ذهنم پر از كلماتي تازه و حس  و نيروي قويي براي نوشتن هست........هنوزم  محكم و راسخ به نيروي دعا و  كمك خدا و ايمانم اعتقاد دارم.........من نيرومو هيچ وقت از دست ندادم حتي در بدترين شرايط زندگيم .....زماني كه مهرداد و بابا رفتن و من بي تكيه گاه عاطفي به زيستننم ادامه دادم.............و ياد گرفتم كه چگونه زندگي كنم .كمك ديگران باشم و روح زندگي در ديگران بدمم و از شادي آدمها روح جديدي گرفتم.........يادگرفتم كه مشكلات هست ولي من مي تونم بر مشكلات غلبه كنم و مشكلات هست كه باعث مي شه قدر اون چيزي رو كه به خاطرش تلاش كردم بدونم و تا آخر عمرم ازش بخوام مراقبت كنم و تحت هيچ شرايطي از دستش ندم........

پس هستم. محكم ..با نيرويي قويتر  از اين مدت برزخي ام  و تا آخر خواهم ماند.......... پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟يا علي مي گيم و ازش مدد مي خواهيم....

التماس دعا

 يا علي

--------------------------

راستی قالب وب‌ لاگو تصميم به عوض کردن دارم......نظراتتونو برام بزارين استفاده می کنم

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1384ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

121

ديروز يه smsجالب دستم رسيد كه بدم نيومد اينجا بگذارم:

 

به سلامتي ديوار چون كه هر مردونامردي بهش تكيه مي‌كنه

به سلامتي كلاغ، نه به خاطر سياهيش، براي يك رنگيش

به سلامتي كرم خاكي ، نه به خاطر كرم بودنش ، براي خاكي بودنش

به سلامتي گاو، چون نگفت :«من» ، گفت:«ما»

و به سلامتي ما كه هنوز دوست داشتن يادمون نرفته!

ياعلی

 

راستـــــــــــــــ-ی:

ممنونم از بچه‌ها......من از مشهد دوشنبه برگشتم ساعت ۵ صبح و با ۳ ساعت تاخير در پرواز..هنوز هم ترجيح می‌دم سکوت کنم، سكوتم يه التماسه به درگاه بی‌كران پروردگارم ......در اوج نااميدی اميدوارم .........

چشم به راه تنها و تنها معجزه هستم . چون دستم بسته هست و كاری ازم بر نمی‌آد. خودم كه روزی مشكل گشای همه بودم حالا شرايطی پيش اومده كه دستم بسته هست و بی‌خبری داره منو تضعيف می‌كنه.........ولی بازم اميدوارم برام بودنش !.........برام دعا كنين، اگه تونستين كه از لحاظ روحی در ضعيفترين شرايط ممكنه هستم........من برای دفاع  و نگه داشتن اون چيزی که برام مهمه نمی‌دونم چی‌کار کنم.........فقط دعا.بازم دعا و تنها دعا ...........

يا علی

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط نفیسه|

هوالمحبوب

۱۲۱ 

ديروز خبر فوت يكي از جوجه اردك‌هاي زشتمو آوردن......براي مدتي مغزم از كار افتاد .....همكارم دم اتاقم سبز شدو صدام كرد: گفتم بيا تو..گفت نه...تو بيا!!!! از چهره‌اش فهميدم كه خبر بدي‌رو مي‌خواد بهم بده...... اومد ومن ومن كرد..من بعد فوت بابا و مهرداد با اين جور من من كردنا آشنا هستم.......مي‌فهمم چه خبره و چي شده!!!

گفتم معطل نكن.بگو چي شده و گفت كه دايي جوجه اردكات الان اومد و خبر فوت آقاي كريمي‌رو داد.....حالا كريمي‌كدوم يك از بچه ها بود؟؟؟؟؟ وا رفتم، زمين دور سرم چرخيد: ميثم...........

مگه ميثم چند سالش بود، اه!!!!يك پسر 18 ساله كه يك سال توي واحد من كار كرد.....يك سال با مهدي، پسر خاله‌اش جزو كارمندهاي من بودن.....يادمه روزي كه داييشون آوردشون اداره ما..گفت: دو تا بچه زرنگ آوردم براتون......كه فروشتونو بالا ببرن.....راست مي‌گفت اون دوتا جغله‌ها، فروشمونو بالا بردن ولی پدرمونو در آوردن.....من يه مدير جدي بودم و اونا دوتا پسربچه، شيطون كه با ديدن دو تا دختر ، حواسشون پرت مي‌شد و تا دخترها تو ميدون ديديشون بودن،هيچي حاليشون نمي‌شد.......اوايل حسابی ديوونم کردن و لی بعد.......

يادمه به هر بهانه‌ايي از كار در مي‌رفتن و مرخصي ازم مي‌خواستن......منم كه سر اون دنده مي‌افتادم، خدا بايد بهشون رحم مي‌كرد.....با اين حال اونا سريش مي‌شدن و من نه مي گفتم....واسطه مي‌اوردن، قول مي‌دادن، گريه‌اشون مي گرفت...حسابي كه اين كارارو مي‌كردن، اجازه مي‌دادم..آخه موقتي اومده بودن براي كار  و نمي‌خواستم تجربه وحشتناكي داشته باشن ولي از يك طرف هم مي‌خواستم بفهمونم بهشون كه كار و پول در آوردن آسون نيست.....

اونا شدن جوجه اردكهاي من........از ميون اون همه كارمندا، اونا رو يواشكي دوستشون داشتم.به خاطر سادگي‌هاشون، و اينكه فكر مي‌كردن چقدر زرنگن و وقتي مچشونو مي‌گرفتم  اعتراف مي‌كردن كه شما از ما زرنگترين.....يادش بخير........يادمه دو بار در سه ماه متوالي براي شب سال پدر بزرگشون ازم اجازه گرفتن..هميشه  هم ميثم و مهدي بايد با هم مي‌رفتن....دم هم  بودن و به شدت وابسته هم.........مهدي ساده بود و زود مچشو مي‌گرفتم ول ميثم زيرك بود و كم حرف......چرچيل واحد من بود..........

نامرتب هاي واحد  اينا بودن...يادمه هميشه ايراد از نامرتبي‌اونا مي گرفتم..يك بار خواستن كم نيارن و فرداش ديدم تيپ زدن به قول خودشون.....ولي فقط همون روز مرتب بودن......

اوايل بهشون حرفاي من بر ‌مي‌خورد مخصوصاُ اگه جلوي دخترا بهشون حرف مي‌زدم ولي ديگه براشون عادي شد .......ديگه به غرغرهاي منم عادت كردن و منم به دروغهاي بامزه‌اشونو  نامرتبي‌اشون ............

ياد اون روزي مي‌افتم كه تولدم بود و بجه ها كادو برام خريده بودن، جوجه اردكهاي زشت من، شريك با دخترها نشده بودن و خودشون تنهايي برام يه كادوي قشنگ خريده بودن و بهم دادن......هنوز چشمهاي خوشحال جوجه‌ها جلوي چشممه........منم نامردي نكردم و كلي تعريف كردم از سليقه‌اشون.........پيوندمون محكم شده بود..اون جوجه هاي سركشو من بالاخره رام كرده بودم......خودشون مي گفتن خانواده‌امون مي گن بايد بريم از خانم مديرتون تشكر كنيم كه اين همه تغييرات در شما به وجود آورده......منم مي‌گفتم: پير شدم تا شما آدم شدين.......

تا اينكه از اون واحد منتقل شدم دفتر.......اون روز بود كه براي اولين بار گريه اون پسرك‌ها رو ديدم  كه مي‌گفتن اگه شما بريد ما يك لحظه هم اينجا نمي‌ايستيم......منم گفتم احمق نشيد و خودتونو به من وابسته نكنين......بايد بتونين روي پاي خودتون باايستيد........

اون روز كه منتقل شدم دفترمون، از هيچ يك از بچه‌ها خداحافظی نكردم، گفتم اين لوس بازيها يعنی چي؟؟؟؟ من همين اداره‌ام ، فقط جام عوض می‌شه.....خودم داشتم از زور گريه می‌تركيدم ولی گريه جلوی بچه‌ها نكردم و اومدم بيرون......آخه از خداحافظی متنفر بودم.....

من ديگه رفتم و از مهدي و ميثم خبري نداشتم...چند بارم داييشونو تو دفتر ديدم و حالشونو پرسيدم.........

حالا يه قل از اون دوقلوهاي افسانهاي( لقبي كه دخترا بهشون داده بودن)، يه‌دونه از جوجه اردكهاي زشت من نيست.......توي يه تصادف مسخره توي عظيميه كرج فوت كرده.......

حالا امروز سوم ميثم هست و بچه‌ها دارن از تهران مي‌رن مراسم سومش، ديروز با بچه‌ها صحبت كردم، همه دارن خودشونو براي ميثم مي كشن ، دلداريشون دادمو ذره‌ايی هم اشك از پشت تلفن نريختم....صحنه مرگ برادرم دائم جلوی نظرم بودو اشكهايی كه  ريختم ، كه هنوزم تموم نشده.....ولی به اونا گفتم محكم باشن، و زندگی منو به باد بيارن.......بچه ها كمی آروم شدن....ولی وقتی گوشيو قطع كردم، كلی گريه كردم...

 

....همه مي‌خوان برن مسجد و بعد سرخاك ميثم.......ولي من نمي‌رم......نمي‌خوام كه برم مجلس ختمش....مي‌خوام از ميثم همون خاطره‌هاي قشنگو داشته باشم..خاطره موهاي ژل‌زده‌اش و اون پلوور طوسي‌اش و اون كفشهاي نوك‌تيزش.......شيطنت‌هاش در ديدن دخترها و مچ گيريهاي كه  من ازشون مي‌كردم .......سر جاده چالوس.....گردو فروشها،  بچه های زور آباد كرج......و حرص خوردناشون........

نه ميثم ، جوجه اردك زشت هنوزم هست....... اماتوی خاطره‌هامون.......من مطمئنم، من اينو بعد مرگ مهرداد خوب ياد گرفتم......

نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط نفیسه|


Design By : Night Skin