سلام.....
همه جا داد میزنه كه عيد داره میرسه....مراكز خريد تهران تا ۲ صبح بازن....امشب ديگه شب آخر شلوغيه....
ممكنه نتونم تو اين چند روز به وب لاگم سر بزنم چون شايد به اميد خدا مسافرت برم....
پيشاپيش عيدتون مبارك
دوستتون دارم
يا علي
سلام........عيد نوروز هم داره ميرسه، هوا، زمين ، درختا همه و همه دارن داد ميزنن بهار ميآد........بهار امسال من كمي ذوقزده ام.....
درسته كه الان چند ساله كه ما سفره هفت سين ، بعد برادرم نميچينيم ولي مامان به عادت ديرينه سبزه سبز ميكنه......و در كنار هم موقع سال تحويل ميشينيم و دعا ميخونيم، ولي امسال دلم ميخواد به استقبال بهار برم......
چه خيالي،چه خيالي،........ ميدانم
پردهام بيجان است.
خوب ميدانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
(سهراب)
بزن بريم به سرعت برق و باد.......
خوش باشين......
دوستتون دارم هوار تا
يا علي
سلام......امروز هوای تهران بارونيه، مثل دل من كه خيلي ساله بارونيه..... جالبه كه از اون روزي كه شروع كردم وب لاگ نويسي، همه براشون جالب بود كه بدونن چرا اسم اين وب لاگ ( بي خداحافظي) هست.... امروز تصميم گرفتم بگم چرا.......
يه عصر پائيزي بود شايد هم يك شب پائيزي...هنوزم كه هنوزه فهميدم، يعني نگذاشتن كه من بفهمم......كه برادرم توي بيمارستان، دور از ما فوت كرد و من تا روزي كه جنازهاش به تهران رسيد و قامت بلندشو زماني ديدم كه براي خداحافظي آوردنش خونها مون...و من تازه اون زمان بود كه فهميدم چقدر داداش قدبلند بوده.....
اون رفت بي خداحافظي و من ايستادم در آستانه در خميده و تكيده ، با چشماني اشك بار و نگاهي منتظر به در....
از اون سال تلخ تا به الان،يه جورايي منتظرشم، آخه ازم خداحافظي نكرد...از خواهر كوچيكش كه هميشه عاشق داداش مهردادش بود.....
روحش شاد.....
داداش مهرداد گلم ، تولدت مبارك...جات اينجا كنار ما خاليه، كاشكي بودي و ميديدي كه دختر كوچولوت، حالاچقدر بزرگ شده..كاشكي بودي و ميديدي كه چقد خونمون رنگ غم به خودش گرفته و بعد تو كسي صداي خندههاي منو مامانو نشنيده........ دلتنگتيم
يا علــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
سلام.. اين چند روزه اتفاقی برای يكی از بستگانم افتاده كه بد نمیبينم براتون بگم:
اين آقا يكی از معروفتريم مهندسهای مكانيك هست و در يكی از شركتهای خودرو سازی معروف مشغول به كاره.... از شرايط مالی خوبی برخورداره و ۲۵ سال هست ازدواج كردن و سه تا بچه دارن...خانومشون هم خانم محترمی هست (بهتره بگم بود)حدود ۵ ماه پيش، اآقای مهندس ناگهان مريض شدن و ما فهميديم كه ايشون سرطان روده بزرگ گرفتن..اوايل فكر می كرديم همه چيز به خوبی و خوشی حل شده..ولی بعد آزمايشها نشون داد كه متأسفانه كبدشون هم مبتلا شده و سرطان كبد هم ، سرطان وحشتناكی هست.....چند وقتی هست ايشون شروع كردن شيمیدرماني...خانوادهاش خبر ندارن - البته اينو بگم كه نخواستن خانوادهاش بفهمن كه ايشون زياد مهمان اونا نيستن و از طرفی هم دخترشون داره برای كنكور خودشو آماده میكنه-
از طرفی هم چون كامل می شناسمشون، آدمی هست كه مشكلاتشو و حرف دلشو عادت نداره به كسی بگه ولی همهجا آماده كمك به همه هست....میدونم نخواسته به خانومش و بچه هاش بگه تا ناراحت نشن....
اين چند وقته هم گويا پيگير مسائل مالیاش هست تا بعداً خانوادهاش به مشكل برنخورن، يعنی تا اين حد خانواده دوست هست و برای رفاهشون تلاش میكنه........
خـــــــــــــــــــــــلاصه:
ديروز ديدم مامانم ناراحته، بعد كشف كردم كه توی اين مريضی آقای مهندس، خانومشون به جای همراهی ايشون و در كنارش بودن در اين روزهای آخر، رفتن مهرشونو اجرا گذاشتن و ديروز رفتن و ۱۰ ميليون مهريهاشونو بی سروصدا از بانك گرفتن...آقای مهندس هم اتفاقاً ديروز چك داشتن و چك برگشت میخوره و میفهمه قضيه چه خبر بوده.....
ايشون فقط به مامانم گفته بوده: من كه دارم میميرم ، چرا توی اين مريضی من اين كارو كرده؟؟؟؟ از ديشب خيلی فكر كردم..اون خانم خودشو و زندگيشو و اعتماد شوهرشو به ۱۰ ميليون فروخت..در حاليكه نهايتاً هم ، بعد فوت اون آقا.....به حق قانونی خودش میرسيد.....
نمی گم كارش اشتباه بود ، مهريه حق قانونی و شرعیاون بود ، ولی بعضی رفتارها قشنگ نيست..... نبايد اين روزها كنار شوهرش میموند و به جای اينكه اين دادگاه ، اون دادگاه بره با شوهرش دكتر می رفت، تو شيمی درمانيها همراهش بود.....
مگه ما ازدواج نمیكنيم كه تو شادیها و غم ها كنار هم باشيم؟؟؟تكيهگاه هم باشيم؟؟؟؟؟ يعنی اين ۱۰ ميليون از همسرش، كه باهاش ۲۵، ۲۶ سال زندگی كرده بود ، مهمتر بود.....
كار اون خانم خيلی زشت بود و من يك لحظه از زن بودن خودم متنفر شدم.....
يا علي
هر زني زيباست
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم!!!
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟
پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي!!!
پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود.
يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند،
به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ،
به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد ..
به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند،
به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد
و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز
داشت ،بتواند از آن استفاده كند.
زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .
سلام....چند وقتیهست که تنبل شدم و حرفی ننوشتم...
ديروز و امروز هوای تهران خيلی قشنگ شده و آدم دلش میخواد توی اين هوای لطيف قدم بزنه....
اين جند روزه تهران شلوغ شده، مغازهها تا آخر وقت باز هستن.همه عجله دارن كه زودتر به كاراشون برسن.....همين باعث شده تا مردم عجول و عصبي بشن و اينطوري فكر ميكنن زودتر به كاراشون ميرسن....
چهارشنبه گذشته ، به خاطر كاري كه در مركز شهر داشتم نتونستم از ماشين استفاده كنم و هوس اتوبوس سواري و شيطنتهاي دوران دانشجويي سراغم اومد و سوار اتوبوس شدم.....وسط راه ، آقاي راننده با مسافري كه ميخواست خودشو بهزور شوار اتوبوس كنه دعواش شد و آقاي راننده ركيكترين فحشاييرو كه حدس ميزنين به مسافر بدبخت داد.......
خندهام گرفت، اول از اينكه اون مسافر خطاش در حدي نبود كه فحش هاي به اين زشتي بشنوه اونم جلوي اون همه جمعيت.....بعدش هم اون آقاي راننده،كه روزانه اين همه با آدمهاي مختلف برخورد ميكنه..چرا بايد اون همه فحشزشتو مثل نقلو نبات از دهنش بيرون بريزه.....
يا اون آقايي كه توي جردن با اون ماشين اسپرت مشكياش و اون همه دك و پزش وقتي در مقابل من كم آورد و فحش بهم داد..اول خيلي از دستش عصباني شدم ولي بعد كه فكر كردم ديدم كه شخصيت آدمها هم مثل ظاهرشون با هم متفاوته......

دلم ميخواد اينو بگم كه بيايين توي اين سال جديد طور ديگه با هم رفتار كنيم، همهمون مشكل داريم ، همهمون غميبه دل داريم......بيايين رعايت حال همديگرو كنيم..اگه باري نميتونيم از روي دوش هم برداريم، با رفتار و صحبتامون دلديگرونو نشكنيم.......
بيايين يك انسان واقعي باشيم.......
يا علي
ماه آرام در آمد
مات در من نگريست
و من آرام فقط
شانه را بالا زدم و خنديدم
او ندانست که من
در پس اين خنده
غم هجران تو را
باز پنهان کردم
به ياد برادر مهربانم که هفته ديگه تولدش هست...... و من برای او نوشتههايم را به آسمانها میفرستم.......
برای دستهای مهربانش دلتنگم......
يا علی
كوهنوردي ميخواست به قله ی بلندی صعود كند. پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود لای شاخه های درختی در شییب کوه گیر کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن .
ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟
- البته! تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببّر!
و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...

من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاريکی چسبيديم به خيال نجات؟ تا حالا چه قدر حس کرديم که خداوند فراموشمان كرده؟ يکبار امتحان کنيم؛ بياييد طناب رو رها کنيم ...
-سلام ...
ممنون از احوال پرسي همتون( هيچكي منو دوست نداره!!!!!!
)
اين عكس بامزهرو پيدا كردم...... خيلي ازش خوشم اومد، داستان آقا غلام رضا شاگرد مغازه باباي عطيه هست و عشق قشنگش و طرز ابرازش به عطيه.........
اميدوارم خوشتون بياد
يا علــــــــــي
حادثه غمناكي بود، مثل همه حادثه هاي ديگه...
ولي خورشيد همونطوري امروز تابيد كه روزهاي ديگه تابيد.......ولي براي اون حادثهديدهها چي؟؟؟؟؟
-آقاي همه كس و هيچ كس -
ميخوام بگم كه براي طرز تفكراتشون متأسفم..... ايشون به كل منكر خدا و ائمه شدن.....سلام.....
امروز تاسوعا بود و من طبق معمول اين چندساله مريض بودم و نتونستم برم عكاسي از دسته هاي عزاداري ولي اميدوارم فردا بتونم برم بيرون.....
ديشب جاي همه خالي بود .....براتون عكاشو بعداً مي زارم
يا علي......
التماس دعا