تبليغاتX
بی خداحافظی

سلام ...خواستم از عاشورا تاسوعا و تاريخچه اون بنويسم ،ديدم همه حفظن.......
مي‌دونم اين شبا دل همه و همه كربلائي هست......
سعي مي كنم اين چند شب عكس از مراسم تهيه كنم و تو وب لاگ بزارم.... با اين حال اونائي كه مي دونن من عاشق اون سالا سپاه امام حسين،اون علمدارم... ازشون خواهش مي‌كنم يادم كنن وقتي روضه حضرت ابوالفضل خونده ميشه.....
وقتي روضه امام حسين و گودال قتلگاه و داد و فغان حضرت زينب خونده مي‌شه.....


 

چرا اينقدر غم تو دلمه؟؟؟؟ يه جورايي مستأصلم و احتياج به كمكشون دارم......مي‌دونم اون دستگير بي‌دست، طاقت ديدن هيچ آدم نااميدي رو نداره ، چون طعم نااميديرو چشيده...ولي مي خوام بهش بگم كه صبر من مثل صبر خواهرشون حضرت زينب نيست و كمكم كنن كه بتونم اين شرايط روحي سختو تحمل كنم.....
دلم هواي برادرمو كرده ، چقدر حرف نگفته براش دارم.....
التماس دعا از همگي‌تون دارم..........
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

راستي راجب به بيمه حضرت ابوالفضل كه ديروز نوشته بودم اين مطلبو پيدا كردم و اين جا مي‌زارم......
▲ بيمهء حضرت اباالفضل العباس عليه السلام

جناب آقاي حاج ابوالحسن شريفي دربارة بيمه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چنين مي‌نويسد:

1. اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره مي‌ديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟

در همين افكار به سر مي‌بردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفته‌ام كه انساني ديده نمي‌شود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد مي‌زند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبهه‌اي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نمي‌كند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايده‌اي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهره‌اش در هاله‌اي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين مي‌زد و قصد حركت داشت ولي نمي‌توانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهره‌اش در حاله‌اي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود:

چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش مي‌كنيم.

اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا مي‌شوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا)


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن1383ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط نفیسه

بازم سلام.....
نمي‌دونم براي شما پيش اومده يا نه، پشت تاكسيها، كاميونها ، وانت‌ها يا حتي ماشينهاي معمولي نوشته:

((بيمه قمر بني هاشم))

اين برام سوال بود كه چرا اينو مي‌نويسن؟؟؟؟ خيلي از اين و اون سؤال كردم و كتا ب خوندم....... آخرش يه نتيجه گرفتم، اونم اين بود ، كه هر چي به ايشون بسپري ، رد خور نداره كه نگهش نداره.....
تا كه اين حرف يه شب بهم ثابت شد، اونم زماني كه ترمز ماشينم تو سرعت بالا بريد... نمي‌دونم شايد يه روزي اينجا نوشتمش......
به هر حال امانتداريشون امتحان كنيد......از علمداريش تا آخرين لحظه بفهميد كه چقدر امانتداريشون درست بوده.....
اين شباي محرم منو از دعاي خيرتون محروم نكنين.....مخصوصاَ برادرمو كه هرجاي دنيا كه بود براي محرم خودشو مي‌رسوند تهران.....حالا اون سرو خرامان خواهر كجاست؟؟؟؟؟ روحش شاد......كه دلتنگشم.....
يا علي


 




جناب آقاي سيد عطاء الله احمدي اصفهاني نقل نموده است:
در سفري كه به تهران رفته بودم ، در بين راه به قهوه خانهاي رسيدم و براي نماز آنجا متوقف شدم. وقت حركت، كمك راننده كاميون به من سلام كرد و آشنا در آمد. بعد از احوالپرسي صاحب كاميون با كمك راننده آمد ، من به چهره او نگاه كردم و او را ارمني يافتم. ديدم روي شيشه جلو كاميون نوشته بود: شراكت با ابوالفضل
آهسته به كمك راننده گفتم:اين صاحب ماشين است؟ گفت:بلي.گفتم: مسلمان است؟ گفت: نه آشوري است. گفتم: شراكت شما كه مسلمان نيستيد با ابوالفضل يعني چه؟به من گفت: از زماني كه من اين ماشين را خريدهام با ابوالفضل شما شركت كردهام تا به حال نه تصادفي كردهام و نه ضرر ديدم.
گفتم:شركت او چگونه است؟ گفت: درست نميدانم ، اما هر چند سرويس يك گوسفندي ميخرد و مسلماني سر گوسفند را ميبرد و به فقراي معيني براي
حضرت ابوالفضل تقسيم ميكند




 



+ نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط نفیسه



 

تاريخچه كامل و دقيق Valentine در دست نيست و آنچه از پيشينه اين روز مى‌دانيم با افسانه درآميخته است. امروزه كليساى كاتوليك به اين نتيجه رسيده است كه حداقل سه قديس به نامهاى Valentine يا Valentinuseوجود داشته كه همگى به شهادت رسيده‌اند. به همين دليل جندين افسانه سعى در بازگوئى تاريخچه اين آئين دارند اما آنچه كه بيش از همه قابل باورتر و نزديكتر به عقل مى‌آيد اين است كه گفته مى‌شود Valentinuse كشيشى بوده كه در قرن سوم ميلادى در رم زندگى مى‌كرده است. زمانى كه امپراتور كلوديوس دوم به اين نتيجه رسيد كه مردان مجرد نسبت به آنانى كه همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهترى هستند، وى ازدواج را براى مردان مجرد و جوانى كه در ارتش خدمت مى‌كردند ممنوع كرد. پدر‌ ولنتاين بخاطر غير عادلانه بودن فرمان امپراتوربا برگزارى مخفيانه مراسم ازدواج به مخالفت با كلوديوس پرداخت.




وقتى راز ولنتاين بر ملا شد امپراتور امر به اعدام او داد. با توجه به آنچه كه در افسانه آمده كشيش ولنتاين اولين كارت تبريك «ولنتاين» را زمانىكه در زندان بود، فرستاده زيرا بر اساس اين افسانه او عاشق يك دختر جوان كه احتمالا اين دختر فرزند زندانبان او بوده، همان كسى كه در طىدوران زندان به ديدار او مى‌رفته‌است.



گقته مى‌شود ولنتاين براى او نامه‌اى نوشته و در انتها امضاء كرده «از طرف ولنتاين تو». اصطلاحىكه تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روى كارتهاى ولنتاين به چشم مى‌خورد.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





+ نوشته شده در دوشنبه 26 بهمن1383ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط نفیسه

مرحوم ابوفاضل سيد محمد تقي مستجاب الدعوه از پدرشان خاطرهايي نقل ميكنند : پدرم، سيد رضا مستجاب الدعوه، سمت كفشداري حرم حضرت ابوالفضل را بر عهده داشت.در ميان خدام حرمين شريفين امام حسين و حضرت ابوالفضل به خير و صلاح مشهور بود. لذا در يك وقتي از اوقات قرار شد سرداب اصلي قبر سيدالشهدا را غبار روبي كنند-لازم به تذكر است كه قبر مطهر امام حسين و همچنين قمر بني هاشم در سردابي درست زير ضريح قرار دارد- براي اين كار سراغ پدرم آمدند و ايشان پس از تشرف به حرم سيدالشهدا و به جا آوردن تشريفات مرسوم و پس از آنكه درب مخصوص سرداب مطهر را به روي ايشان باز كردند، دربي كه ممكن است در چند سال يكبار براي شخصيتهاي بزرگي مانند مراجع اعظام بازگردد، جارويي در دست گرفت و تنها وارد سرداب شد.
خدام درب را از پشت بستند و منتظر شدند تا طبق عادت ، مرحوم سيد رضا پس از اتمام غبارروبي بيرون بيايد،ولي هرچه منتظر ماندند از ايشان خبري نشد.خيلي مدت طولاني شدو ناگزير براي روشن شدن وضعيت، درب سرداب را باز كردند كه بلافاصله چشم آنها به بدن بيهوش سيد رضا خورد كه نزديك درب روي پله دوم و سوم افتاده بود.اورا بلند كردند ، به وسط صحن آوردند و با زحمت تمام به هوش آوردند. اما با تعجب ديدند وقتي كه به هوش آمد مرتب به اطراف نگاه تند و تيزي ميكند و ميگويد چه شد؟ چه بود؟ چه شد؟و گريه ميكند و بي قرار است.هرچه هم علت امر را ميپرسند،نمي تواند جواب دهد. حدود يك ساعت از اين قضيه گذشت تا قدرت تكلم يافت و سپس ماجرا را چنين تعريف كرد:زماني كه براي غبار روبي از پله هاي سرداب به پايين ميرفتم،به محض آنكه قدم به پله دوم و سوم گذاشتم دو صداي زنانه شنيدم كه با سوز عجيبي ناله مي زدند.خوب كه توجه كردم،ديدم صداي زنانه اي مي گويد: پسرم حسین! و صداي زنانه ديگري ميگويد:برادرم حسين!
بي‌اختيار شدم و پاهايم سست شد وبيهوش بر زمين افتادم و ديگر هيچ نديدم




اين داستان منو ياد برادرم می اندازه ، ياد تنهاييش موقع جوون دادن ، ياد دستهاي مهربونش............ياد مهربونيش....... ياد صورت قشنگش ، وقتي كه توي قبر مي‌ذاشتنش......ياد قامت بلندش كه توي خاك جا نمي‌شد.......
دلتنگم....دلتنگ.....
يا علي

+ نوشته شده در یکشنبه 25 بهمن1383ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط نفیسه

اي در صف پيکار سپهدار اباالفضل
سردار اباالفضل
اي بر شه مظلوم وفادار اباالفضل
سردار اباالفضل


سلام....
دوستايي كه منو ميشناسن از علاقه و عشق من به حضرت ابوالفضل باخبرن و ميدونن كه چقدر دوستشون دارم و عاشقشونم....بيادبي منو امام حسين مي‌بخشن كه اول مطالب مربوط به محرم از حضرت ابوالفضل نوشتم.....
ولي بي‌اختيار از ايشون نوشتم.....عزاداريها شروع شده ، تكيه‌ها بسته شده و يواش يواش آدمهارو ميبيني با پيرهنهاي مشكي......
نميدونم ولي بارها فكر كردم و آخرش به اين نتيجه رسيدم كه عشق به حماسه سرايان كربلا ، حد ومرز مذهبي نميشناسه و من حتي اگه مسلمون هم نبودم دوستشون داشتم.... براي شجاعتشون ، براي رشادتشون....براي تلاشي كه كردن تا آدمهاي پليد و كثيف اون زمانو رسوا كنن و در آخر براي مظلوميتشون..... براي تنها موندشون و نارو خوردنشون از مردم كوفه كه دعوتشون كرده بودن......براي علي اصغر كه براي تير خوردن خيلي كوچيك بود....براي علي اكبر كه رفت از مولاي خودش و از پدر بزرگوارش و از دينش دفاع كنه و شهيدش كردن و جلوي چشم پدرش جان به جان آفرين داد...... براي مسلم ابن عقيل و دو طفلانش و كشته شدن مظلومانه و جگر سوزشون.....براي شه باوفا ، علمدار كربلا ، مير سپاه برادر كه عاشقانه در راه مولاي خويش جنگيد و تا زماني كه در سپاه برادر بود هيچكس جرئت حمله به خيمهها و زنان را نداشت....... ولي طاقت ديدن تشنگي كودكان حرم رو نداشت و پس از كسب اجازه از برادر براي آوردن آب رفت و برنگشت......يعني نگذاشتن كه برگرده و هنوز بعد از هزارو چهارصدو اندي سال انگار كه منتظر برگشت ايشون هستيم( نميدونم چرا اين حسو دارم)
براي امام حسين و اون رسالت كه به دوشش بود و تنهايي و مظلوميتش بعد كشته شدن سپهسالارش!!!! براي حضرت زينب و اون خطابه تاريخيش در مجلس يزيد و براي صبرش در كشته شدن برادرهاش( همدرد دردشونم به ياد برادر جوان و مظلومم كه مظلومانه و تنها رفت)
ياد خانم رقيه و خرابه‌هاي شام و دلتنگي براي پدر....
و خلاصه همراههاي امام حسين كه قصهاشون از كوچيكي در گوش ما زمزمه شده و هممون از حفظيم......
ياد استاد خوب دانشگاه مي‌افتم ، دكتر شجاعي......كه مي گفت چرا وقتي از كربلا براتون مي گن ياد غم و غصه ميافتين و زود فكرتون ميره سراغ يزيد و سر امام حسين يا تشنگي حضرت ابوالفضل....چرا به رشادتهاشون در برابر سپاه مجهز يزيد فكر نميكنيم؟؟؟؟ به قدرت امام حسين و حضرت ابوالفضل در كشتن دشمنها ؟ و هزارتا نقطه مثبت ديگه كه من از نوشتنش عاجزم....
خيلي حرف زدم......منو مي بخشين ولي بياختيار تايپ ميكردم....... اگه دلتون كربلائي شد منو از دعاي خير محروم نكنين......
يا علـــــــــــــــــی

+ نوشته شده در شنبه 24 بهمن1383ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط نفیسه

يادش بخير يچه که بوديم...فردای ۲۲ بهمن بايد يه انشاء می نوشتيم که ۲۲ بهمن چی‌کار کرديم؟؟؟؟؟


 هيچی به خدا!!!! خوب خوابيديم ..ناهار خونه بوديم...


 اول محرم هم رسيد و غم محرم ناخودآگاه توی دل  آدم لونه می کنه...... ياد رشادتهای صاحبان محرم می افتم..حضرت امام حسين و حضرت ابوالفضل که در بست نوکرشونم و عاشقانه دوستشون دارم حتی اگه مسلمون هم نبودم...... می‌خوام چند روزی راجب محرم بنويسم اگه بچه ها مطلبی دارن برام بفرستن با نام خودشون مطلبو تو وب لاگ میذارم.....


 در ضمن از شايان عزيز بابت عكسهايی كه  برام فرستادن ممنونم اميدوارم بتونم ازشون توی وب لاگ استفاده كنم...مرسی شايان جان در پناه حق باشي!!!!۱


 دوستتون دارم هزارتــــــــــــــا!


 يا علي

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 بهمن1383ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط نفیسه

سلام بچه‌ها......
امروز صبح تهران كلي جالب شده بود....برف‌هاي ديروز بدل شده بودن به يخ شديد و توي مناطق شمالي تهران اصلاَ نمي‌شد ماشينهارو از پارك در بياري!!! كرايه تاكسيها هم مسخره بود و دوبرابر شده بود....پول زور!
ولي با اين حال قشنگ شده!!!! از صبح هم دارم التماس مي‌كنم يكي با من بياد بريم پارك ملت كه نزديكمونه و عكس بندازيم ولي همه مي‌ترسن!!!!!
خب، من رفتم......
راستي فردا اول محرمه....محرم كه مي‌آد غم دنبالش مي‌آد....
دوستتون دارم هوارتــــــــــــــــــــــــــــا

دلتون چون برف سپيد و بی غم باشه!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط نفیسه

از شاعری که خيلی دوستش دارم اين نوشته‌رو پيدا کردم از قصيده آبی سياه خاکستری، حميد مصدق.....

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد

+ نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1383ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط نفیسه

تهران داره برف می‌آد و فکر می‌کنم چقدر دلم برای تهران تنگ شده بود.......مسافرت مسخره و کوتاهی بود که بيشتر با مريضی شديد من همراه بود.....امروز هم که اومدم سر کار ديدم هيچی بهتر از چندتا عکس برای وب لاگم بزارم...مال امروز صبحـــــــــــــــه!


 


اين عکس اتوبان مدرس هست.


 


پمپ بنزين ظفر( تقاطع جردن- اسفنديار)


 


اينم يه عکس از درختای پارک !!!


پاينده باشين

+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1383ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط نفیسه

سلام ......چند روزي بود كه شديداً مريض بودم كه منو بدجوري از پا انداخت....ولي گاهي فكر مي كنم كه بايد حرف و تجربه بزرگترامونو قاب كنيم بزاريم بالاي سرمون....

دلم از يه نفر كه برام عزيزه خيلي گرفته.... ولی باز به خودم می گم فکرشو نکن!!!!شايد من آدم پر توقعی هستم که انتظار داشتم يه دوست‌....اونم  ازيه دوستی که موقع تنگی و نيازش در کنارش بودم  که بهم يه تک زنگ کوچيک نزنه‌ و حالمو نپرسه با اينکه می دونست چه طوری مريضم‌...... نه ....انگاری من پر توقع شدم و يه کمی هم بدجنس.... ولی مگه من صادقانه کنارش نبودم و قتايی که مريض بود؟؟؟مثلاٌ می‌خواست با اين کارش چی رو به من يا حتی خودش ثابت کنه؟؟؟؟؟

عيب نداره!!!

ما آدما گاهي انگار از هم ديگه توقع بعضي رفتارارو نداريم....مخصوصاً از اونايي  كه باها شون تا آخر خطي كه هست صادقيم ولي آدم دلش مي گيره اگه اون طرف با آدم صادق نباشه و موذي بازي در بياره......

مي خوام بگم وقتي آدم اين طور رفتارارو مي بينه اونم از آدمهايي كه حساب ديكه ايي روشون مي كني ازشون زده مي شه...

مي خوام بگم كه همه آدمها ظرفيت همه چيزو ندارن...يكي ظرفيت محبت ... يا اون يكي ظرفيت صداقت ....يا هزارجور رفتار ديگرو.....

يا علي.....

راستي طرف پسر نيست !

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن1383ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط نفیسه



سلام....تمام ديشب رو فکر کردم، به حادثه‌ها و اتفاقاتي كه اين چند روز افتاد و مخصوصاً شب پنج‌شنبه كه ديدم يك آقاي بسيار محترم وسط خيابون به جون زنش افتاد و كتكش زد......نمي خوام قضاوت نادرست كنم.... نمي‌تونم بگم كه مقصر اون آقا بود يا زنش....ولي چهره‌اش اون لحظه بيشتر شبيه يه حيوون وحشي شده بود تا يك انسان!!!!

راستي اين نوع مردها همون تكيه‌گاهي هستن كه مي‌خواهيم از لحاظ عاطفي بهش تكيه كنيم و ازمون حمايت كنه؟؟؟

خدا به خير كنه!

+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1383ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط نفیسه

آهنگ قشنگش رو گوش می‌دم که شايد زبان حال خيليها باشه:

دل از عشقش دگر کندم

رفتم بار سفر بندم

ولی ديدم بازم مثل هميشه

نميشه ...نمی‌شه

چه کنم اين دلم راضی نمی‌شه!

خواهم با جفايی خزان سازم بهارش

خواهم چون نسيمی گريزم از کنارش

اما باز دوباره نمی‌دونم چی می‌شه؟؟؟؟

نمی شه...نمی‌شه!

چه کنم اين دلم راضی نمی‌شه!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 10 بهمن1383ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط نفیسه

گفتم بيام يه سلام کوچولو بگم!!!!!

 دلم هوس برف بازی کرده ...اونم با بچه‌ها و يه بچه که کلی از بودنش شاد می‌شم!!!!

به دختر خاله ها و پسرخاله ها سلام می کنم و بهشون حسودی می‌کنم که الان دارن برف بازی می‌کنن اونم بدون من!!!!! کوفتتون نشه!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 9 بهمن1383ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط نفیسه

سلام.............

ممنون از همه دوستايی که ديشب سر بهم زدن و با حرفاشون دلداريم دادن..........ممنون بچه‌ها! حالم خوبه!

فقط کمی دلتنگم که اونم ايرادی نداره!

 دعام کنين...........راستی عيد غديرتونم مبارک باشه!!!!! راستی منم  سيدم!!!!!!!!

 تا بعد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط نفیسه

مرا به خود بگذار

مرابه خاك سپار

كسي ؟

نه هيچ كسي را دگر نمي خواهم
(( حمید مصدق))


+ نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط نفیسه

دیشب دوستم زنگ زد و گریه کرد، داستانشو اينجا مي‌نويسم:

روز عجيبي بود....همه چيز انگاري دست به دست هم داده بود تا ياد خاطره‌قديميش بيافته....بارون......آهنگ بارون سياوش قميشي كه پاي ثابت ضبط ماشينش بودو هر وقت گوشش مي داد ياد اون روز زمستوني چند سال پيش مي‌افتاد كه توي بارون از ساختمون اسكانو تا بالاي پارك ملت باهاش پياده رفته بود .... بعد چند ماه هم صبرش به آخر رسيد...درست تو اون روزهايي كه دندون رو جيگر مي‌ذاشت تا بالأخره آدم بشه و سرش به سنگ بخوره و آدم بشه.....بالأخره هم يه شب مچشو گرفت و ديگه طاقتش طاق شد و بريد.......ديگه حتي گريه اونم درش اثري نداشت......آخه مي دونست و بهش اثبات شده بود كه اون آدم سرگردون تر از اونيكه فكر مي‌كنه...حالا مي‌فهميد چرا خانواده اش هم اونو ول كردند به امان خدا.....اولا دلش براش مي سوخت وقتي كه باباشو توي تلوزيون مي‌ديد، حرصش مي گرفت كه چرا بابا به اين باسوادي و با شخصيتي اين پسرو ول كرده و تنهاش گذاشته.....ولي مدتها بعد فهميد كه همه‌رو خسته كرده بود.....آخرشم اينو خسته كرد.....
آره....ازش جدا شد، پسره باورش نمي‌شد كه يه روزي ازش خداحافظي كنه..اونقدر كه فكر مي كرد اين دختر وابستشه!!!! ولي مدتها بود كه تصميم‌شو گرفته بود.....
ياد تولدش مي‌افتاد چند سال پيش كه منتظر تبريك اون بود و اون شب با دوست دخترش رفته بود سينما....بازم صبر كردو هيچي نگفت...آخه نمي‌خواست اين رابطه‌رو خرابش كنه.....
ياد روز والنتاين افتاد كه اومد دنبالش و موقع برگشت وقتي در خونه گذاشتش، به روي خودش نياورد و باز اين بود كه با مهربوني تمام كادوشو داد و به رو خودش نياورد و تمسخراي خانوادشو به جون خريد....و جواب همشونو داد كه نمي‌دونسته امروز والنتاينه!
ولي والنتاين سال بعد، اتفاقي كارتي كه اون براي دوست‌دخترش فرستاده بودو ديد، اون وقت بود كه آتيش گرفت!!! يادش افتاد شبي كه ازش جدا شد بهش گفت : اين كارو با من كردي ولي با دختر ديگه اين كارو نكن!!!!!آره، حرفشو گوش كرده بود و حالا براي اين دختره كارت تبريك والنتاين فرستاده بود.....
از اون جدايي چند سال مي گذشت،بعد اون خيلي‌ها وارد زندگيش شدند ولي هنوزم يه جورايي دنبالش مي‌گشت....هر ماشيني رنگ ماشين اون مي ديد ، اول شمارشو مي‌ديد، بعد راننده ماشينو.......
انگار دلش هنوز مي‌خواست اونو ببينه ......
......
و اون روز ديدش....ماشينشو.......باور نمي‌كرد ولي خودش بود.....تا اومد برسه به اون ماشين، چراغ سبز شدو اون ماشين انگار كه فرار كرد......
آره هنوزم انگاري از خودش، از اون ، از اون خاطرات سبزي كه با هم داشتن فرار مي‌كرد.....
دخترک لبخندی زدو آهی کشید....... راهشو کشید و رفت..... از همون اولم می دونست که باهاش هیچ‌وقت هم مسیر نیست......


+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1383ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط نفیسه