تبليغاتX
بی خداحافظی

خيلی دلم تنگه....غربت بديه......تنهايی و غربت....در کنار آدمهايی که گاهی حس می کنی زبونتو نمی فهمن!!!!

اون موقعها فکر می‌کردم چون  دو سه تا زبون بلدم همه زبونمو می فهمن!!!!

اما حالا فكر می‌كنم كاشكی كسی بود زبون دلمو می‌فهميد.....

 دلم بدجوری تنگه ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط نفیسه

بازم سلام...ممكنه تا چند وقتي براتون مطلب ننويسم ، آخه امروز مسافرم.....تهرانمون داره برف مي‌آد ، اونجايي كه دارم مي‌رم مردمش نمي‌دونن وقتي مي‌گيم‌: لباس فلاني مثل برف سپيده يعني چي.....
دلم براي همه تنگ مي شه...چه اونهايي كه دوستاي منن....چه اونايي كه ......

يا علي
نفيسه



راستي يادتون نرهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!!!!!!!كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه:

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1383ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط نفیسه

ديشب بازم خوابت ديدم...... بازم گريه کردم و گفتم که دلم برات تنگ شده و دوباره منو به صبوری دعوت کردی.....دوباره دلم خواست مثل اون موقعها تکيه‌گاهم باشی و آغوشت پناه‌گاهم.....
کاشکی بودی...... کاشکی می‌شد کنارم بودی.....چقدر حرف دارم برات بزنم....
خيلی تنهام......کاشکی بودی......کاشکی نرفته‌بودی.......کاشکی می‌شد نری......راستی الان کجایی؟؟؟؟؟ نکنه کنارمی؟؟؟؟؟؟؟ اشکامو می‌بینی؟؟؟؟؟
می‌دونم که غمگینی و نگرانم....می‌دونم......
مي‌دونم كه مي‌دوني بعد تو كسي منو خندان نديد......
می‌دونم که می‌دونی، دوست دارم حتي بعد اين چند سال جدايي و فراق....هيچي نمي‌تونه تورو لحظه‌ايي از يادم دور كنه ......اين شعر رسول نجفي‌ رو امروز ديدم ، بخونش...راستي داره تولدم مي‌رسه...چي مي‌خواي برام كادو بگيري؟؟؟؟؟ هيچي نمي‌خوام....تروخدا، فقط بازم به خوابم بيا......
دلتنگم.........دلتنگ تو.....
خواهرت



باز هم ذوالجناح مي آيد

تك و تنها ز سوي دشت نبرد

بر تنش تيرها نشسته فزون

بي خبر از خود و زخود دلخون

مي كشد شيهه از گلو بيرون

اسب مردان هميشه در آخر

بي سوار از نبرد مي آيد




+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1383ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط نفیسه

حسرت داشتن تو

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه

حسرت داشتن تو ،‌پير شده ، عينك مي زنه

صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا كبود شده

جدايي يه عمر داره توي اون چك مي زنه

اوني كه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست

منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمك مي زنه

يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟

هنوزم كامپيوتر داره برام تك مي زنه

حالا كه گذشت و رفتي و منم تموم شدم

مث تو كي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟

ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدم يكي

داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه

تو كه تنها نبودي ،‌يكي پيشت نشسته بود

بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه

اوني كه بهم مي گفت دوست دارم دوسم نداشت

ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه

باورت مي شه هنوز عاشقتم اون روز خوب

دل هنوز واست « تولدت مبارك » مي زنه

تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي

كي مياد امضا زير قول يه كودك مي زنه ؟

نه كه بچه ها بدن ،‌ پاك و زلاله قلبشون

ولي نبض عقلشون يه قدري كوچك مي زنه

فكر نكن فقط تويي رسمه يه وقتا حوصله

ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه

دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري

داره دور قاب عكست گل و پولك مي زنه

نه كه فكر كني به تو نظر داره ، مي كشمش

مثلا داره رو زخمام گل پيچك مي زنه

كارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه

گل و بوته و شكوفه روي قلك مي زنه

راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم

نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعك مي زنه

جز واسه نوار تو كه توش صداي نازته

به نفس هام طعم عطر سيب قندك مي زنه

نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولي

نذا اصلا نزنه قلبي كه اندك مي زنه

پيش هيچ كسي نرو ، حلقه دس كسي نكن

چون گناهه ، من هنوز دلم برات لك مي زنه
شعر از مریم حیدر زاده

------------------

برای برادرزاده گلم که قول داده تابستون وقت بيشتری برای عمه بزاره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1383ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط نفیسه

آنسوي پنجره
در بيمارستاني دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هرروز بعدازظهر يك ساعت روي تختش بنشيند.تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده ، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند.
هرروز بعدازظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مينشست و تمام چيزهايي كه بيرون ميديد ،براي هماتاقيش توصيف ميكرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي يبرون، روحي تازه ميگرفت.
اين پنجره رو به پارك بود كه درياچه زيبايي داشت.مرغابيها و قوها در درياچه شنا ميكردند و كودكان با قايقهاي اسباب بازياشان در آب سرگرم بودند. درختان كهن به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده ميشد. زماني كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف ميكرد ، هماتاقيش چشمانش را ميبست و اين مناظر را در ذهن مجسم ميكرد.....
روزها و هفتهها سپري شد. يك روز صبح، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود،جسم بيجان مردكنار پنجره را ديد كه در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود.پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند و پرستار اين را انجام داد و اتاق را ترك كرد.

آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد. بالاخره او ميتوانست اين دنيا را با چشم خودش ببيند.

در كمال تعجب با يك ديوار مواجه شد. مرد بيمار پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هماتاقيش را وادار ميكرده چنين مناظر دلانگيزي را براي او تو صيف كند؟ پرستارپاسخ داد: شايد او ميخواسته به تو قوت قلب بدهد . چون اصلاَ آن مرد نابينا بود . حتي نميتوانست ديوار را ببيند.

 

(( از یه مجله ادبی اینترنتی پیداش کردم ))

+ نوشته شده در سه شنبه 29 دی1383ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط نفیسه |

ماه بهمن داره مي‌رسه... تنها دو روز ديگه مونده!!!! من هنوزم منتظرم.....يه اتفاق يا يه نامه يا يه خبر از مسافر يا يه خود مسافر......
خنده داره که خودمم هم نمی‌دونم جرا منتظرم يا بابا اصلاْ منتظر کی‌ام؟؟؟؟ يه همسفر؟؟؟؟ولی فقط اينو می‌دونم توی اين همه آدمای رنگارنگ..منتظر يه همسفرم که بخواد تا آخر راه پــــــــــــــــــــا باشه!
شده تا حالا با تمام وجودت تنهايی‌رو حس کنی؟؟؟؟
داشتم می‌گفتم که بهمن داره می‌آد...ماهی که خيلی دوسش دارم و از اينکه متولد اين‌ماهم کلی خوشحالم.....
بی اختيار اين شعر حميد مصدق به ذهنم رسيد:
.......
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است!!!!
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
(( وای اين شب چقدر تاريک است!!!!))
جاری باشيد.
يا علی
+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی1383ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط نفیسه

تا دوري نزديک نتواني بود
اگر هميشه دور بماني عشق خواهد مرد
اگر هميشه نزديک بماني عشق خواهد مرد
عشق تنها در سيلان دائم پيوند بقا خواهد يافت
نه اسارتي نه قل و زنجيري و نه در بند زندان.
اوشو

+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی1383ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط نفیسه

گره خورد نگاهم
به آن شور شيرين
دلم سخت لرزيد
تنم داغ شد
پشت پلكم پريد
ميان دو ترديد رفتن و ماندن
سرم، شرم خود را نثار زمين كرد
و رفتي
و آن اتفاق
تا ابد
با من است
 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1383ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط نفیسه

بياد تو هستم
و از پشت پرچين هر خاطره
جستجو مي كنم
تا نشاني بيابم
بياد تو هستم و آن شب
كه از خاطرم مي گذشتي
و جا پاي آن ترس شيرين
كه چالاك تر از نگاهت
به جان ريخت
بياد تو هستم
و در ان شب تيره سرد
ز نامت اجاقي برافروختم
پر ز آتش
كه اندوه خاكسترش شد!


شعر از: عليرضا غفاري

+ نوشته شده در یکشنبه 27 دی1383ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط نفیسه

برای تمامی دوستهای خوبم که گاهی برام از دلتنگيهاشون می نويسن...می‌خوام بگم که همه‌ما دلتنگی های داريم ولی اميد به خدا همه چيزهارو کم‌رنگ می‌کنه......


+ نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط نفیسه |

اصول شادي بخش


* شادي خود را به هيچ چيز و هيچ کس وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار باشي.

* انتظار نداشته باش ، هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد .

* هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير.

* از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده .

* اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب کند .

* با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده .

* با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهرباني باشي .

* زندگي خودرا هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن .

* چيزهايي را که دوست داري به ديگران ببخش.

* قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند .

* با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود .

* به هيچ کس اميد نداشته باش جز به ذات يگانه خودش .

* براي اينکه شاد باشي ، ابتدا ياد بگير شادي آفرين باشي .

* به ديگران کمک کن آنچه را مي خواهند به دست آورند تا رضايت آنها ، شادي واقعي را نثارت کند .

* هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن ، چرا که تو چيزهايي داري که ديگران در حسرت آن وقت مي گذرانند .

* و بالاخره اينکه ؛ انعطاف پذير باش ، نيايش و کرنش معنوي انجام بده و زياد ببخش تا شادي را از عمق وجودت احساس کني .

+ نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط نفیسه |

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
به من هر آنکه او دورچو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

سيمين بهبهاني
اجرا:همايون شجريان

 

+ نوشته شده در شنبه 26 دی1383ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط نفیسه



 

بين کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفاوت هائي است. نکات زير به شما کمک خواهند کرد تا اين تفاوت ها را درک کنيد :

1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگامي که کسي رامي بينيد که آن را دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.

2- هنگاميکه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است ولي هنگاميکه کسي را دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا ( زمستاني زيبا ) است.


3- وقتي به کسي که عاشق هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن وقتي به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد

4- وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر چه در ذهنيات خود داريد بيان کنيد اما در مورد کسي که دوستش داريد شما توانائي آن را داريد
 


5- در مواجه شدن با کسي که عاشق هستيد خجالت ميکشيد وحتي دست و پاي خود را گم مي کنيد اما در مورد فردي که دوستش داريد راحت تر بوده و توانائي ابراز احساسات به او را خواهيد داشت.

6- وقتي معشوقه شما گريه مي کند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که دوستش داريد سعي بر آرام کردن او داريد.


7- شما مي توانيد يک رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببينيد چرا که حتي اگر اين کار را بکنيد ، عشق همچنان قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهند ماند.

مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زيادي درست هستند ولي بياد داشته باشيد که مطلق نيستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پيچيده تر از اين بيان هاست....

خوشحال میشم بدونم شما چی فکر می‌کنین!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط نفیسه

شوق


ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشک شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز

چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟
سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور
پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟
ديدگاني همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز
بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب

اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
اي اميد دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط نفیسه

 آواره کوچه هاي دلواپسيم


اسير زندان تنهايي


اينجا زندگي بي حضور تو مرگ را تجربه مي کند


و باران بي صدا خواندن را


و غروب محکوم به تنها ماندن است


اينجا دزدان فراموشي خاطرات عشق را به تاراج مي برند


و سربازان شب آفتاب را به زمستان تبعيد کرده اند


ومن ميان هياهوي سکوت عشق را مي خوانم


وانعکاس فريادم نام تو را زمزمه مي کند


تا ثانيه ها بدانند حتي اگر مرا به يرم از تو خواندن به سکوت زنجير کنند


عاشقانه تر خواهم خواند



مريم


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط نفیسه

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي‌وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توأم فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي‌اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان، پريشان مي‌كند
در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي‌ حبيب خود نمي‌كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي‌مونس و تنها چرا؟
شهریار

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1383ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط نفیسه

لام...امروز تهران برفي بود، عكس داغ ديشب از پارك ملت(ببخشيد ، امروز رسيد دستتون..دير شد)

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1383ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط نفیسه

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم



انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم



زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم



مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم


 


من زاده ی دود سيگار تو هستم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم



اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم



و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری



زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای







اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

دوستت دارم

اگر باور کنی


اينو تو وب لاگ بچه ها ديدم با مزه بود......با اجازه اش اينجا گذاشتمش!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1383ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط نفیسه

اي مهربان تر از من،

- با من

در دست هاي تو ،

آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دريغ کردي.



تنها تويي ،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثلِ نسيم سرد سَحَر ،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در کوچه باغهاي محبت،

مثل شکوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست.



افسوس !

آيا چه کسي تو را،

از مهربان شدن با من،

مأيوس مي کند ؟

حمید مصدق
 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1383ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط نفیسه |

دلتنگم...دلتنگ مسافری که يک شب سرد پاييزی رفت.....غريبانه و در سکوتی تلخ.... رفت بی آنکه با سرانگشتان مهربانش گونه‌های مرطوبم را پاک کند و مرا به صبر دعوت کند...... رفت و من از پس او پابرهنه تا انتهای کوچه دويدم ....... رفت و حتی نگذاشت تا چون هميشه در آغوشش گريه کنم تا آرام شوم و من هنوز گريانم.... رفت بی انکه از من بپرسد که بعد او چه خواهم کرد؟ و با چه کسی از تنهايی‌هايم شکوه خواهم کرد؟ و من در کنار در به اتنظار آمدنش نشسته‌ام.. دلتنگ و چشم به راه اما همانگونه که او می خواست*صبورانه* رفت..اما بدون خداحافظی
+ نوشته شده در دوشنبه 21 دی1383ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط نفیسه |

. به گل ها و ستاره ها نگاه نكن بگذار آنها به تو نگاه كنند. تو با چشمانت تا به حال مشغول تماشاي هر آن چه در دنيا بوده است، بوده اي و انرژي از طريق چشمان تو به بيرون فرستاده شده و بر روي هر آن چه ديده اي تابانده شده از اين به بعد فرصت بده تا دنيا به تو نگاه كند تو انرژي گل ها و ستاره ها را بر خود جذب كن بگذار دنيا تو را ببيند. ابتدا شايد قدري گيج شوي و اين كار غيرممكن به نظر برسد اما به خودت فرصت بده تا اين مراقبه عملي شود.
+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1383ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط نفیسه

من دلم گرفته، آه

من دلم آز اين سكوت بي آمان

ازاين صبور بي اميد

از اين فغان بي صدا

من دلم گرفته آه

كي به آفتاب ميرسيم

كي به جلوه هاي ناب ميرسيم

كي به باغ ميرسيم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1383ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط نفیسه |

مرا پناه بده اي تمام هستي من

مرا پناه بده

نهال نورس اندام بي پناهم را

بباغ پر گل آغوش خويش را بده

من از كشاكش امواج باد فتنه گري

من از كرانه درياي عشق بيخبري

بتو كه در دل خود شوقها نهان داري

پناه آوردم



مهر انگيز مالكي

+ نوشته شده در یکشنبه 20 دی1383ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط نفیسه |