هوالمحبوب
امیدوارم این روزها به آرامش بگذره............به امید و توکل!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
امروز مسابقات روبا*تیک توی مدرسه برادرزاده ام برگزار شد و من هم رفتم تشویق اون فنقلی که الان واسه خودش کلی بزرگ شده .......سه نفری به کمک مربی روبا*تیکشون یه روبا*ت جنگی ساخته بودند و گروه مقابلشونو شکست دادن......خلاصه قبل مسابقه خیلی برادرزاده ام استرس داشت و کری می خوند و گروه مقابل کری می خوندن..............خلاصه تیمشون برد ...........امروز براش یه درس بود یه درس دیگه از زندگی.......حتی اگه می باخت هم دوست داشتم بدونه که همه اینها آماده اش می کنه برای صحنه اصلی زندگی........
خواستم این موفقیتشو اینجا بثبت داشته باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
روزهای بیم امید، صبر، روزهای حراس(کلمه درست نوشتم؟)
گذشته از همه این حرفها دلم تنگ شده برای مال*زی و دانشکده امون، برای درخت نارگیل جلوی پنجره اتاق خواب.............دلم تنگ شده برای مردم که باهاشون اخت شده بودم..........برای غذا هندیهای کثیم، برای می هونهای رستوران مالایی پشت جا*ینت.......برای مغازه آنکل و اون مغازه وسایل شیرینی پزیه..........
چی می خواستم بنویسم و چی نوشتم!!!!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
این روزها به شدت مشغول پروژه جدیدی هستم که امیدوارم به اسم عیسی به کام موسی تموم نشه..........با این حال خداروشکر که کمتر ذهنم درگیره مسائل دیگه هست.........
خوبم
خوبی
خوبیم!
+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
امروز یه جا اینو خوندم که دلم لرزید.....خواستم واسه خودم اینجا نبویسم که یادم نره
گر نگهدار من آن است كه من ميدانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد
*محمد آقا: اون آهنگ آه ای خدا دستم بگیر خواننده اش آقای فریدون فرا*ها*نی هست و توی اینترنت می تونی هم این آهنگ و هم کارهای دیگه ایشون رو دان*لود کنی.......
+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
تنفس تو هوایی که تو نیستی توش، کار سختیه برام........
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
دوروز دیگه بیشتر همسری کنار من نیست و مجدد بر میگرده مالزی و من فعلا ایرانم تا تاریخ دفاعم.....
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
امروز كه سر پاييني محل كارمو پياده اومدم...نور آفتاب خورد به صورتم و بي اختيار اميدي در دلم مجدد نقش بست.....
*هنوز دكتر به فرد پست پاييني ام نگفته كه بيماره و من اميدوارم كه من اشتباه خونده باشم آزمايشو!
*دوتا مطلب اين پست به هم ربطي نداره!
*تشكر مخصوص از خوانندگان وبلاگ در استان شيريني پرور يزد!!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط مسافر
|
ديدنش رفتم با همسري و مامان و برگه ام ار اي شو هيچ اجازه ايي باز كردم و خوندم…….سواد پزشكي نداشتم اما
انگليسيشو خوب مي فهميدم .چقدر خوبه كه جاي انگليسي آلماني مي دونه……نگام كرد و
اداي يه خنگ رو درآوردم....فهميد كه فيلم بازي ميكنم……نتيجه نرمال نبود و متا*ستاز است*خوان نتيجه اش بود……….سرطاني
كه خيلي زود اثر ميكنه…..
امروز زنگ
زدم و گفت كه دكترش امروز جوابو ميده….جوابو مي دونم….خودش هم ميدونه اما انگاري
نميخواد باور كنه……خواستم باهاش برم دكتر اما طاقت ندارم كه دكتر با كلمه ها بازي
كنه و بهش بگه كه سرطان داره ولي اميدوار باشه……
دلم
ميخواد همين امروز چمدونمو ببندم و برگردم مالزي…دلم ميخواد همه اين حادثه هاي بدو
بكنم توي يك كيسه زباله و پرتش كنم اون دور دورا…….
+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط مسافر
|
هوالمحبوب
بوي بهار از پارك پشت دفتر كارم كاملا به مشام
ميرسه.......روزي كه بعد سه سال برگشتم شركت و اين دفتر پرخاطره رو بهم دادن اولين
كاري كه كردم باز كردن پنجره هاش بود.....
اينروزها فكر مي كنم
كار ست*ادي رو با اين اتاق شروع كردم و شايد پايانش هم هميجا باشه..........نمي
دونم......خدا بهتر ميدونه كه چي پيش مياد........پس توكل به خودش
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط مسافر
|